|
درباره ي اوضاع داداشم: بله. عرض شود كه اين روزا كلّي اتفاق پشت سر هم داره ميفته كه آدم نمي دونه كدومشو بگه. يكيش اينه كه يه فدايي ديگه به فدايياي بيرجند اضافه شد. آقا داداشم دوران آموزشي سربازيشونو بايد تو بيرجند بگذرونن. خيلي خوشحالم. بعد سه چهار سال غريبي يكي ديگه از خونوادمون داره مياد. درباره ي اينكه سعيدمون چجور آدميه و چجوري به دنيا نگاه ميكنه خيلي حرفا ميشه زد. (چون اصولن خيلي به دنيا نگاه ميكنه) ولي حد اقل اينو مطمئنم كه فوق العاده مهربونه و همش دوس داره به بقيه خوبي كنه. يكيش همين ديگ شله اي بود كه تو ماه رمضون زد. سعيد از نوجوونيش دوس داشت يه ديگ شله ي نذري راه بندازه و هميشه مي گفت اگه يه روز ديگ بزنم فقط بين مردم پايين شهر و نيازمند پخش مي كنم. اين كار به دليل بي پولي و شايدم گير نيومدن سوژه ي خوبي واسه نذر هي عقب ميفتاد. تا اينكه امسال كاملن! فارغ التحصيل شد و حالا وقتش بود واسه جشن شكرگزاري مدرك ليسانس شله بده! اونايي كه مشدين مي دونن اساسن بوي شله يا خبر اينكه يه جا شله ميدن ميتونه يه محله( يا به تناسب تعداد ديگش يه شهرو به هم بريزه). بله. سعيد آقا اين كارو تو حياط خونش كرد و دوستاشم خبر كرد كه بيان واسش چُمبه بزنن. اگه نمي دونين چُمبه زدن يعني چي به پانوشت مراجعه كنين. بعد از اينكه به پا نوشت مراجعه كردين حساب كنين يكي تو گرماي تابستون با زبون روزه كنار يه ديگ پر حرارت وايسه و چُمبه بزنه! بعدش تازه بگرده دنبال وانت كه ديگو ببره پايين شهر. اصلن چي شد كه به اينجا رسيديم؟ ها. داشتم مي گفتم كه سعيدمون خيلي مهربونه. خيليم بلندپروازه. يادمه خيلي قديما اون زماني كه پاترول يه ماشين اعيوني بود و تو فيلما واسه اينكه يكي رو خيلي پولدارنشون بدن زير پاش پاترول سفيد مينداختن،سعيد رفته بود كنار يه پاترول سفيدِ پارك شده دستشو از پنجره ي باز گذاشته بود رو فرمون عكس گرفته بود. انگار يعني اين ماشين منه يا به زودي يكي ميخرم. من و سعيد همديگرو دوس داريم. يه جورايي سختمه كه بيفته تو سختي پادگانو و ديسيپلين پدر درآرِ آموزشي. ولي چه ميشه كرد. اينم يه بخش از زندگي پسراي ايرانه. كسي چه ميدونه. شايد سعيدم يه روز تو وبلاگش درباره ي خدمت من بنويسه. درباره ي اوضاع خودم: بد نيستم. يه كم بي حس و حالم. هِيَم به امتحانا نزديك تر ميشم و استرس امتحانا بيشتر ميشه. تو دو ماه گذشته درس نخوندم ولي تجربه هاي خوبي به دست آوردم. بعضيا رو تازه شناختم و فهميدم بعضياي ديگه رو اصلن نشناختم. چن تا چيز نوشتم. يكيش اينيه كه الان عرض مي كنم: اين زوزه هاي دوردست نه شعري براي گفتن مي گذارند نه قصه اي براي سرودن درمحاصره ي دو كوه در آغوش شبي چنين و گرگي كه نزديك مي شود ديوارهاي كاهگلي بيشتر به چشم مي آيند بيشتر به درد مي خورند در مسير آمدن تيرهاي برق چوبه هاي دارند براي مسافران سرما از كجا آمده اي؟ كه زوزه هايت لهجه ي مرد كردي را دارند كه سرزمينش هنوز بوي بمباران مي دهد و عشق هايي كه سرفه مي كنند مرا رها كن/ مرا ببخش/ مرا فراموش كن رهايت مي كنم مي بخشمت *هم زدن ديگ شله و حليم 1- اونايي كه هميشه گير ميدن ميتونن بگن: برو اول خودتو بشناس عمو چيكار به بقيه داري؟ 2- سعيداقا يه پيكان سفيد داشت كه الان تبديل به آردي شده. مطمئنم به زودي پاترول ميشه. از اين لينك خبر جديد كانون شعر و ادب دانشگاهمون رو بخونيد
این متن صحبتیه که با یکی کردم بعد فهمیدم خبرنگار بوده دو تا بودیم،توی زنبیل قرمز دارم چرخ می زنم. بالای سر آقاماشالله. مرا نمی بیند.خیلی بالا آمدم. اما حواسم به مسیر ویلچرش هست. که تا خواست سوار اتوبوس شود،بپّرم روی کَت و کولش. آنقدر پاپیچش می شوم تا مرا هم ببرد. جای ساده سرخ جان خالی؛ که دوتایی برویم. اصلن نمی دانم آقاماشالله مرا یادش مانده یا نه. من که مطمئنم همه ی شعرهایی را که بچه ها برای حاجی پرورش می خوانند عصمت قُلقُلی گفته است. کار خودش است؛وگرنه بچه ها چه می فهمند از وزن و قافیه و اینطور چیزها. همان دفعه ای که با عصمت همکلام شدیم،خودش گفت که جوانی هایش شعر می گفته. البته تقصیر حاجی هم هست. آدم عاقل یا به کسی پیشنهاد نمی دهد یا پای حرفش می ماند. اینطوری نمی شود که طرف را هوایی کنی بعد سر یک خواب،یک دفعه بزنی زیر قول و قرارهای عاشقانه ات. آن هم توی موقعیت آن موقع حاجی که قمر خانمش مرده بوده و تازه موهای روی شقیقه اش سفید می زده. آدم عاقل لج کسی را در نمی آورد. این بچه ها هم حق دارند اینطوری پشت سرمان داد و قال کنند. لجشان گرفته از کارهای حاجی. دیروز ظهر داشتم از سر کار می آمدم که دیدم دوباره هرکدامشان ولو شده اند یک گوشه ی کوچه. یکی لب جو نشسته بود و مشت مشت خاک می ریخت توی آب تا به قول خودشان سد درست کند. یکی دمپاییش را در آورده بود و می خواست بزند به کفتر سفید روی سیم برق. آن یکی دستش زیر چانه،توی دروازه وسط دو تا آجر لم داده بود و تند تند روی آسفالت داغ تف می انداخت. رسیدم. همه شان خیره نگاهم کردند. _چی شده؟باز توپ انداختین تو حیاط؟ یکیشان از پشت ستون در آمد. دماغش را بالا کشید. به آن یکی که لب جو نشسته بود اشاره کرد و گفت: _مِیتی آقا.این شوتاش محکمه.دیگه بازیش نمی دیم. _صب کنین ببینم. کلید را انداختم. توپ پلاستیکی شان افتاده بود جلوی جاکفشی اتاق من. برداشتمش و آمدم دم در. _زمینی بازی کنین. توپ را انداختم روی پایم و شوت کردم طرف همانی که توی دروازه بود. بیچاره ها جای دیگری ندارند بازی کنند. فقط رو به روی ما خانه ی پنجره دار نیست و نمی ترسند شیشه بشکنند. رو به روی ما دیوار بلند مدرسه است که آن هم مثل ساختمان های دیگر محل کلنگی شده و تا آخر امسال خرابش می کنند. در را که پشت سرم بستم داد و فریاد قورت داده شده ی بچه ها بلند شد. صدای یکیشان آمد که: _حاج آقای پرورش،خاک عالم تو سرش. آمدم بروم توی اتاقم که صدای حاجی آمد. _مگه نگفتم دیگه توپ به اینا نده. داشت از دستشویی بیرون می آمد. تا دستشویی و دم در خودش می تواند بیاید ولی برای راه های دور ویلچری شده. _حاجی بچه ان دیگه. ما هم بچه بودیم شر بودیم. _اینا شر نیستن. تُخسن. خیره ان. دیگه توپشونو ندیا! _یه زمانی هر روز با هزار تا بچه سر و کلّه می زدم هیچکدوم اینطوری نبودن. هزار تا که دروغ بود ولی با بچه ها سرو کار داشته.تا پنج سال پیش توی همین اتاقی که به من کرایه داده بقالی داشته و بچه ها زنگ های تفریح هر جور شده از دیوار مدرسه می پریده اند تا بیایند ازش یخمک و چُسِفیل بخرند. پیرتر که می شود،در مغازه را تیغه می گیرد و می دهدش اجاره. همین است که در اتاقم رو به حیاط حاجی باز می شود. باید ریشه ی پسر بچه را کند. یکی از همین ها ساده سرخ جان را زد. با تیرکمان. نمی دانم چه بود که بهش خورد. هر چه بود از بغل نوک من هم گذشت. مثل همیشه نشسته بودیم روی سیم ها. به در خانه ی آقاماشالله نگاه می کردیم. ساده سرخ جان پر زد. تند. انگار گربه دیده باشد. دنبالش رفتم. خودش را انداخت روی پشت بام. تا زیر کولر کشان کشان رفت. قیرها نرم شده بود. از آفتاب. خون پشت گردن ساده سرخ جان روی قیرها می ریخت. _مَهدی آقا. فکر کردم باز می خواهد بدِ زبان بسته های کوچه را بگوید. از اتاقم بیرون نرفتم. داد زدم: _بله حاجی. _شب اگه بیکار بودی یه سر بیا خونه ی من. دیوار نم زده.داره می ریزه. سرم را بیرون بردم. با زیرپوش کهنه و بیژامه ی تا سینه بالا کشیده اش،قوزی ایستاده بود و منتظر بود جواب بدهم. _هفت به بعد میام خونه. چشم. شاید اگر نگاهی به دیوارش می انداختم و مثل بقیه ی صاحبکارها با او هم برای یک هفته بعد قرار می گذاشتم،امروز مجبور نبودم دیر بروم سر کار و قلمبه بشنوم. فضولی ام گل کرد. _این عکس خودته حاجی؟ پیر شُدیا! نشسته بود روی صندلی تاشوی روسی اش. نگاهش مانده بود روی خطّ خیس ترک دیوار. _جوش نزن حاجی درستش می کنم. احتمالن یه جای ناودون سوراخ شده. کار یه روزه. نگاهم کرد. _آره پیر شدم. بچه م پیرم کرد. رفته اون سر دنیا. منو انداخته به امون خدا. دوباره عکس قاب چوبی روی طاقچه را نگاه کردم. نقّاشیِ سیاه و سفید گنبد و گلدسته ها را انداخته بودند پشت سر حاجی و زنِ بچه به بغلش. _پسرت همینه؟ _نه. اونی که تو عکسه پسر اولمه. بعدِ این عکس مرد. ضعیف بود. از همون روزای اوّل معلوم بود که موندنی نیس. یک جوری گفت "مُرد" که دلم گرفت. خواستم بیشتر ناراحتش نکنم. _خدا رحمتش کنه. خب دیگه. من رفتم با اجازه ت. _اصلن رفتیم مشد که شفای اونو بگیریم. دوباره به عکس نگاه کردم. حاجی کت بلند و شلوار دم پا گشاد داشت. نگاه می کرد به جایی بالای دوربین. زنش با دست راست چادر خال خالیش را جلوی دهان گرفته بود. دست چپش را دور بچه حلقه کرده بود. بچه امّا درست دیده نمی شد. صورتش تار افتاده بود. _تو اتاقت قندِ حبّه داری؟ برو یه کم برام بیار. فردا باید برم بخرم. با قندان که برگشتم دیدم روی تخت فنریش نشسته،قاب عکس را دستش گرفته و نگاهش می کند. فکر کنم نم اشکی هم توی چشم هایش آمده بود. _قند آوُردم حاجی. _گفتم زن همینجا متوسل شو؛دعا بخون. این بچه رو از دَسگاه در نیار. گفت نه. اِلّا و لِلّا باید بریم مشد. خب معلومه. بچه ی مردنی رو از بیمارستان ببرن توی گرمای اوتوبوس و جاده تلف میشه. یکدنده بود. زن خوبی بود ولی یکدنده بود. یک دنده را راست می گفت. از عصمت قُلقُلی هم شنیده بودم. همان روزی که توی کوچه جلویم را گرفت. "قمر خانوم،خدا رحمتش کنه،مرغ یه پا بود.از آشپزی گرفته تا کهنه شوری." حاجی گفت: _اصلن کجا دیدی قبل از اینکه برن زیارت عکس یادگاری بگیرن. گفتم بیا بریم داخل؛ برگشتنی عکسم می گیریم. گفت نه حالا که این بنده خدا-عکّاسه رو می گفت-اینقد پاپیچمون شده بذار ناامیدش نکنیم. این شد که این عکسو گرفتیم. وگرنه بچه دو ساعت بعدش... قمر اوّل ها مهربان بود. خیلی. ما را گذاشته بود توی یک زنبیل قرمز. نازمان می کرد. من خوشم نمی آمد کسی دست رویم بکشد. ساده سرخ جان ولی کیف می کرد. بال هایش را باز می کرد کف زنبیل. چشم هایش را می بست. توی اتوبوس هم قمر ما را روی پایش گذاشته بود. گاهی جایمان را با بچه عوض می کرد. می دادمان دست آقاماشالله. او هم می گفت:"کتمو کثیف می کنن" می گذاشتمان کف اتوبوس. آن پایین گرم بود. بوی بد می آمد. روی پای قمر که بودیم مرتّب ارزن می ریخت. زیرمان را تمیز می کرد. با دستمال خوشبو. برایمان حرف می زد. می گفت دارم می برمتان بهشت کفترها. تا دلتان بخواهد کفتر آنجا هست. هیچکس هم آزاری بهشان ندارد. می گفت از همه جا می آیند برایتان گندم بپاشند. بعد قربان یکی به اسم "آقا" می رفت. می خواست دعا کنیم؛که اولی نمیرد. بِمانَد. کاش نمی گفت. اگر نمی گفت این همه سال را می رفتیم قاطی دسته ی یکی از کفتر بازهای اینجا. چوری به پایمان می کرد. آبمان می داد. ارزنمان می داد. ما هم برایش کلّه ملَّق می زدیم. هر غروب. توی آسمان. قمر هواییمان کرد. ساده سرخ جان آرزو به دل پرید. قندان را گذاشتم بالای یخچال. صندوق آبی آهنی را از روی تخت برداشتم و گذاشتم سر جایش پای ترک دیوار. _از اون به بعد هم گفت دیگه حرم نمی رم. خندید. _به حساب خودش قهر کرده بود با امام رضا.تا وقتی که بود منم نذاشت برم مشد. خدا از سر تقصیراتش بگذره. کار خسته ام کرده بود. حاجی هم فکّش داشت گرم می شد. یاد نصیحت عصمت قُلقُلی افتادم."نذار مختو کار بگیره.فکش اگه گرم بشه دس بردار نیس. مرتیکه ی ورّاج." البته خود عصمت در پرچانگی رودست ندارد. از آن پیرزن های کلانترِ محل است که دنبال سوژه می گردند برای فک زدن. روزهای اوّلی که آمده بودم داشتم می رفتم نانوایی که بی سلام وعلیک به حرفم گرفت. _مستاجر جدید پرورشی؟ نگاهش کردم. روی سنگ نشیمن جلوی خانه اش لم داده بود و با قلیانش کُل کُل می کرد. _بله. _مواظبش باش.آدم قالتاقیه. قالتاقی به قیافه ی حاجی نمی آید. شاید جوانی هایش یَلی بوده ولی الان خیلی ساکت و مظلوم است. انگار فهمید چه فکری می کنم. _باور نمی کنی؟ بیا بشین بِگَمت. گرگی نشستم رو به رویش. _شما میشناسیش؟ _میشناسمش!؟ از بچگی هم بازی بودیم. مادرمو مادرش دست خواهری داده بودن. از همون موقعَم از شریاش معلوم بود بزرگ بشه چی میشه. زمستونا می گفت عصمت بیا بریم از بالای پشت بوم خودمونو پرت کنیم تو برفا. منِ کلّه خرم همپاش از در و دیوار بالا می رفتم. خیلی کیف داره. تا حالا پریدی؟انگار پرتت می کنن تو یخدونی یخچال. بعضی وختا تو برفا گیر می کردم. قدّم ازش کوتاه تر بود دیگه. داد می زدم ماشال من گیر افتادم.میومد دستمو می گرفت می گفت:"عصمت نترس خرسای قطبی عمرشونو تو برفن" به من می گفت خرس قطبی. می گفت هم سفیدی هم هیکلی. ساکت شد. لبخندش گرفته بود. سرش را چرخاند و خیره ماند به در خانه ی من. دیدم حرفی نمی زند گفتم: _بعله. با اجازه ت من... _نه! وایسا. کجا؟ میگم آدم قالتاقیه نگو نه. اصلن یه بار اومدن به خاطر گرونفروشی می خواستن ببرنش.تنباکوی سیری دو تومنو می داد چارتومن. موقع جنگ خون مردمو تو شیشه کرده بود. آخرشَم پسرش به زور پارتی خَلاصش کرد. کام گرفت. _خلاصه؛گفته باشم این آدم،مرد زندگی و مسئولیت نیس. اگر بود بچَّش ولش نمی کرد بره فرنگ. _اِ...! بچش خارجه؟ _رفت بابا. دید این بابا به دردش نمی خوره. دو سال پیش با زن فرنگیش اومد. دوروغ نگفته باشم زنیکه قدّ نصف دیوار مدرسه بود. سفیدِ بی نمک. یه جامشید جامشیدی راه انداخته یود که بیا و ببین. البته سلیقه ی جمشیدم به باباش رفته. خودشَم سفید دوس داشت. خدا بیامرز قمر خانوم خیلی سفید بود. از همون سفیدیشم مرد. می گفتن از بس به آفتاب حساس بوده مرض پوست گرفته. چشمای قمر سیا بود. سفیدای چِش روشن بی نمکن. نه آقا؟ نگاه کردم به چشم های عصمت که سبز می زدند. مهلت نداد جواب بدهم. _البته ما که خر نیستیم. سرطانو خود پرورش انداخت سر زبونا. ما که می دونیم بنده خدا رو دق داد. هی به گوشش خوند می خوام یکی دیگه بگیرم؛تو بچه ی سالم بیار نیستی. جمشید یه ساله بود که قمر خانوم مرد. نگاه کردم به ساعتم. ترسیدم نانوایی ببندد. بلند شدم. _به همه ی مستاجراش اینا رو گفتم آقای ... اسمت چی بود؟ قمر را بردند.خودشان نمی دیدند. روی شانه هایشان بود. من و ساده سرخ جان قیافه اش را می دیدیم. پارچه کنار رفته بود. همه گریه می کردند. آقاماشالله هم. دومی را بغل زده بود. ما نخواستیم گریه کنیم. یادمان از آن روز می آمد؛قمر ما را با زنبیل پرت کرد. توی بغل آقاماشالله. به ما چه ربطی داشت که اوّلی نماند؟ گفت:"دیگه پامو نمی ذارم.اینارَم بر می گردونیم." آقاماشالله نمی خواست برگردیم. گفت:"چه دخلی به آقا و این زبون بسته ها داره؟کلّه شقی خودت بود." آخرش برگشتیم. قمر ما را گذاشت توی جعبه بغل اتوبوس. داشتیم خفه می شدیم. ساده سرخ جان ولو شد. کف زنبیل. تا روز آمدن دومی می گفت:"کاش همونجا پریده بودم." دومی که آمد گفت:"جانمی!حتمن این سالمه. قمر می برتمون آقا." سالم نبود. خیلی وقت توی درمانگاه نگهش داشتند. ولی ماند. دومی خیلی آزارمان کرد. بیشتر از همه ی بچه ها. تفنگ بادی خریده بود. قبل از اینکه برود و دیردیر بیاید. _مِیتی آقا حواست باشه. حرف پرورش حرف نیس. بعضی شبا خوابنما میشه. کارش حساب و کتاب نداره. اصلن چرا شما براش نون می گیری؟ بره خواب نون ببینه سیر شه. چطور خواب حوری پری دید منو... از دهنش پرید. گوشه ی لبش را گزید و "لا اله الا ا..." گفت. فضول شدم. _چی... چی خواب دیده بود؟ _هیچی. بلند شدم. این پا وآن پا کردم که بروم. باز رویش را به من کرد. چشم هایش اشکی شده بودند. _هیچی. برای منم درست تعریف نکرد. گفت تو بهشت بوده هفت هشت تا حوری پری تو یه اتاق دیده. اومده بره تو که قمر اومده درو قفل کرده. گفته تو که داری کیف و حالتو می کنی. نمی خواد بری تو. ساده سرخ جان غیبش زد. دیشب. رفته بودم روی پشت بام کفتربازها. دنبال ارزن. برگشتم دیدم زیر کولر نیست. همه جا را پرپر زدم. نبود. شاید گربه بردَش. شاید کلاغ. دلم می خواهد بترکد. از وقتی چپّه افتاده بود خیلی تکانش دادم. گفتم مگر قرار نبود نپریم تا آقاماشالله دوباره بگذاردمان توی زنبیل قرمز؟ روی سرش غرغر کردم. پشت گردنش را نوک زدم. عشوه نیامد. نپّرید. فقط پر خونی آمد لای نوکم. می خواهم بروم پیش صاحب بهشت کفترها. شاید ساده سرخ جان پریده باشد آنجا. حالا هم که دارم ویلچر را هل می دهم عصمت قُلقُلی نگاهمان می کند. صبح علی الطلوع حاجی آمد در اتاقم را زد. از خواب پریدم. البته دیشب کفتر سفید روی سیم،خواب برایم نگذاشت. نمی دانم چه مرگش بود که تا اذان خودش را کوبید به در و پنجره های خانه. آمدم دم در دیدم حاجی کت و شلوار پوشیده. _مهدی آقا. بیا منو ببر ترمینال. می خوام برم مشد. خمیازه کشیدم. _به سلامتی باشه. خبریه؟ _خواب دیدم جمشیدم بچه شده. خود خودش بود. گفت بابا توپم افتاده تو حیاط امام رضا. برو بگیرش بیار خونه میام ازت می گیرم. میاد. مطمئنم میاد. تا زنگ زدم به صاحبکارم و راضیش کردم امروز دیرتر بروم شد الآن. نزدیک ظهر است. بچه ها تازه از خانه ها بیرون زده اند و دروازه ها را قدم می کنند که تیرک بگذارند. سر کوچه که می رسیم یکیشان داد می زند که: _هو هو... حاج آقای پرورش،مِیتی شده نوکرش.
فضا و فضاسازی همیشه برای نگارش یک داستان به طور ناخودآگاه فضایی انتزاعی که اتفاقات و شخصیت های داستان در آن پدیدار می شوند در ذهن نویسنده وجود دارد. برای مثال ممکن است برای روایت یک داستان فانتزی فضایی فانتزی با منطقی متفاوت مد نظر باشد. فضاسازی داستان کوتاه به معنای ملموس و حسی کردن این فضای ذهنی است. جای هیچ تردیدی نیست که تا یک موقعیت مکانی زمانی و حسی در داستان ما به وجود نیاید خواننده نمی تواند به درستی با آن ارتباط برقرار نماید. مثلا اگر کسی بخواهد فضای کارگاه هفتگی خودمان را به مخاطب خود معرفی کند با اشاره به گفتگوها،سر و صداهای خیابان،گرمای هوا،نوع نگاه هنرجویان به یکدیگر و حتی جنسی کف پوش و رنگ صندلی ها اتمسفری صمیمی،داستانی و نیمه رسمی را فضاسازی نماید.فضایی که همه در آن می خواهند یاد بگیرند و بنویسند. فضا یا اتمسفر داستان هوایی ست که نویسنده و مخاطبش در داستان استنشاق می کنند. این هوا می تواند گستره ی وسیعی از ویژگی ها صداها بوها و ... را در بر بگیرد. فراموش نکنیم فضا با مکان متفاوت است و فضاسازی کاری به مراتب دشوارتر و مهم تر است. در حقیقت فضا یک کلیت غیر قابل چشم پوشی در داستان است که در بطن روایت و گفتگو به خواننده ارائه می شود. در جلسه ی بعد کارگاه به طور مفصل و با نیم نگاهی به تکلیف هایتان درباره ی فضا حرف خواهیم زد. مجتبی فدایی
|
About
Archivesدی 1390مهر 1390 مرداد 1390 خرداد 1390 اردیبهشت 1390 اسفند 1389 بهمن 1389 دی 1389 آذر 1389 آبان 1389 مهر 1389 شهریور 1389 مرداد 1389 تیر 1389 خرداد 1389 اردیبهشت 1389 فروردین 1389 اسفند 1388 بهمن 1388 دی 1388 آذر 1388 مهر 1388 شهریور 1388 مرداد 1388 تیر 1388 Links
کانون شعر و ادب دانشگاه بیرجند |