برای مخاطبین تلگرام

شماره و اسمتون رو به صورت نظر خصوصی برام بذارید. تلگرام داره فیلتر میشه و چون من از نسخه‌ی دسک‌تاپش استفاده میکردم همه‌ی شماره‌هام رو دارم از دست میدم. ممنون.

کاکاپو به چاپ دوم رسید.

 

نمایشگاه کتاب تهران(96) سالن A3، راهروی 5، غرفه 19. نشر شهرستان ادب.

 

#کاکاپو
#داستان_کوتاه
#مجتبی_فدایی

رونمایی کاکاپو / ساعت 5 بعد از ظهر

جوجه های ارمنی در 1915

  

گفتم:

_مینا جان برای بار هزارم. من این ترکیبو دوس ندارم. میشه دیگه استفادش نکنی؟

می خواستم همانجا دهن لقّیش را هم به رخش بکشم. نکشیدم تا ببینم اوضاع خُلقش چطور است.

_آخه مگه دروغ میگم؟ چه آش دهن سوزیه این خراب شده؟ از صب دارم روزنامه می چسبونم به دیوار. بس که نم داره چسبم نمی گیره.

از آش خاطره ی خوبی ندارم. اولین بار که آش خوردم از بس داغ بود داشتم زبانم را با دست می کشیدم بیرون. البته شاید اولین بار نبود. شاید قبلش مادرم بارها و بارها قاشق آش را برده بود جلوی دهانش و هفت هشت بار فوت کرده بود. خودش کمی چشیده بود و بعد گذاشته بود دهان من. امّا اولین باری که آش خوردم دهانم بدجوری سوخت.

_اره مردمش که یه کم عجیب هستن ولی... ولش کن. ببین چی آوردم.

سامسونتم را باز کردم و دو جوجه را نشانش دادم. جوجه ها تا نور به چشمشان خورد دوباره جیغ و جیکشان شروع شد.

_وای! چقد نازن. اینا رو چرا گذاشتی اون تو؟ نمیگی خفه بشن؟

خواستم بگویم کاش موقعی که حس کردی دهنت دارد پیش زنِ بابای محمّدعلی می لقّد خفه می شدی. نگفتم.

روزنامه خراسان ها و چسب نواری را انداخت پای پشتی،روی کناره و آمد طرف ما. به دیوار رو به رو نگاه کردم که گچ هایش ریخته بود و کاهگل باد کرده خودش را نشان می داد. مینا نشست. انگار سر توالت بنشیند نشست و با انگشت سبابه اش کلّه ی جوجه ها را ناز کرد. انگار زبان بسته را برق گرفته باشد دوید و رفت آن طرف اتاقک. آن یکی هنوز داشت تنش را کش و قوس می داد.

_رفته بودم مرغداری بابای یکی از شاگردا.

مینا نگاهش را از جوجه ی آن سر اتاقک گرفت و به من داد. محکم شد.

_اصلنم  ولی خوبه ولی بد نیس نداره. خراب شده اس.

کلا خوشی های ما اینطوری شده. آنی و گذرا. مثل این دفعه که دو دقیقه نشد با جوجه ها خوش بودیم. باز مینا یادش افتاد که این روستا جای ما نیست و در شان ما نیست و این حرف ها.

_بابا اینجا جای ما نیس. در شان ما نیس. اصلن تصوّرم از روستا یه چیز دیگه بود.

تصوّر کردن چیز خوبی است. مخصوصن برای آدم هایی مثل من که هر از گاهی تصمیم می گیرند از خودشان قصه بسازند. ولی آدم هایی که تصوّرشان خوب است نباید زنی بگیرند که قوه ی تصوّرش خوب باشد. آن وقت هر دوشان شروع می کنند به فکر و خیال ساختن و از آنجایی که توی این دوره زمانه همه ی فکر و خیال ها برعکس از آب در می آید،زندگیشان می شود یک چیز برعکسِ نخراشیده. همین مینا آنقدر هی مرا و خودش را توی کنسرت های دبی تصور کرد که یک روز پایش را توی یک کفش کرد که باید مرا ببری کنسرت اِبی. که اِبی برایمان "اون دو تا مست چشات" بخواند و ما دستمان را بیندازیم توی کمر هم و عاشقانه به چشم سیاه همدیگر نگاه کنیم. گفتم مینا جان معلّم حق التّدریس از کجا بیاورد؟ همین روستایی هم که میرویم و می توانیم دویست و ده کیلومتر از مشهد بیرون بزنیم به خاطر این است که مجبوریم. کسی جلوی مینا را نمی تواند بگیرد. این وضع وقتی بدتر می شود که یکی مثل من در سالروز یک قتل عام تاریخی به دنیا آمده باشد.

صدا به صدا نمی رسید. بیست هزار جوجه ی زرد جیک جیکو را انداخته بودند توی یک سوله ی قدکوتاه. سه تا لاین بود ولی لاین ها جواب جوجه ها را نمی داد و بیچاره ها روی هم سوار بودند. پایشان می رفت به چشم همدیگر و هر ناخنی که در چشم می رفت یک جیک دیگر به جیک ها اضافه می شد. وقتی من رسیدم بابای محمّدعلی تنها بود. گرگی نشسته بود و با دقّت حیوان ها را از جلوی پایش تا آخر سوله چک می کرد.

_سلام.

نشنید.

_سلاام.

برگشت.

_سلامُ علیک.آقامعلّم. خوش آمدی. بفرما.

همیشه توی فیلم ها و کتاب ها دیده بودم روستایی ها به معلّم می گویند آقامدیر. ولی اینجایی ها نمی گویند. خیلی هم خوب فرق مدیر و معلّم را می فهمند. بلند شد. نزدیک رفتم و دست دادیم. گفتم:

_ماشالّا. چه سرصدایی دارن.

_تازه جوجه ان. یه دفعه دیر بارشان زدیم قوقولی شان روستا رو بی خواب کرده بود.

آمدیم بیرون. سعی کردم هر چه می توانم هوای تازه ی بدون بو تنفّس کنم.

_قِله ی  ما خوبه آقا معلّم؟

نگاهش کردم. لبخند رضایتی به چهره داشت و روستا را نگاه می کرد.مرغداری روی بلندی بود و از آنجا می شد خانه ها و سگ های لم داده روی بام ها را دید. نگاه کردم به اتاقک خودمان که افتاده بود کنار آب انبار خشک؛ که حتمن مینا تویش نشسته بود و از ترس سگ ها جرات نمی کرد بیرون بیاید. ترجیح می داد به اتاقک مفتمان فکر کند که غیر از بوته سیر و گلیم طرح سه ترنج چه می تواند از دیوارهایش آویزان کند که من خوشم بیاید.

_بله. زیباست.

بسته سیگار بهمن را  از جیب کتش بیرون آورد.

_خوبی روستا ایه که مردمش هوای هم رو خیلی دارن.

نگاهش کردم که سرش را در پناه یقه کت گرفت تا فندکش خاموش نشود. گیراند.

_مردم اینجا از کسی نمی ترسن. همه با هم خویش و قومن. خون از دماغ یکی بیاد کس و کارش خون می ریزن. عمریه از کسی نترسیدیم.

خندید. نه اینکه قاه قاه بخندد. فقط لبخند تلخی زد.

_مزاحم شدم که در مورد محمّدعلی...

که پیکان سفیدرنگ پیدایش شد. بابای محمّدعلی نگاهش را برگرداند به راه آسفالت.

_خودشانن. آمپول زنن. نوبت واکسن جوجه هایه آقا معلّم.

مینا سفره را چید. کمترین امکانات را هم داشته باشد باز با سلیقه است. هرچند غرغروست و معمولن غذا و سفره ی خوبش را زهر آدم می کند. ماهیتابه ی داغ خوراک سوسیس و سیب زمینی را آورد گذاشت روی زیرقابلمه ای.

_حسابی خسته ام. هم از مدرسه هم...

_...

_یه چیزی بگم؟

_...

_میگم به نظرت چرا قضیه ی ارمنیا دست از سر من برنمی داره؟

_دوباره خواب دیدی؟

خواستم بگویم نخیر خواب ندیدم. توی بیداری دارم از اخلاق خاله زنک شما می کشم.

_نه.

اولین لقمه را برداشت و پر از سس فرانسویش کرد.

_پس چی؟ چه می دونم!؟

_مینا دوس ندارم مث اوایل این قضیه رو واسه خودت فیلم سینمایی کنی. تو دیگه بزرگ شدی.

نجوید. نگاهم کرد. تند شد.

_باز داری الکی گیر میدیا. به من چه. من که دیگه کاری باهات ندارم. بعدشم...

دست به غذا شدم.

_بعدشم چی؟

_بعدشم. چه معلوم اون قضیه اثری رو روحت نذاشته باشه. همه چی تو این دنیا به هم ربط داره. خودت گفتی. نگفتی؟

مینا از آنهایی ست که هرچه بهش بگویی بعدن در دادگاه علیه خودت استفاده می شود. بعضی وقت ها که حرفمان می شود خریت ها و اعتراف های عاشقانه دوران نامزدیمان را چنان به رویم می زند که کف می کنم. بله. همه چیز دنیا به هم ربط دارد؛ ولی دلیل نمی شود آدمی که در سالروز یک نسل کشی متولد شده حتمن جانی و روانی باشد. اصلن چرا من اخلاقم نرود به آن ارمنی های بیچاره ای که زنده به گور شده اند. چرا حتمن باید برود به ترک های نژادپرست عثمانی؟

_مینا جان تقصیر خودم شد که اون اوایل نشستم برات قصه ساختم.

مینا جان را باید اول جمله هایم بگویم. خدایی باید بگویم. حالا که به خاطر من قید مشهد و خواهرهای خوش بازارش  را زده و آمده به این خراب شده باید هوایش را داشته باشم. فکر کردم بدک هم نیست به فکر انتقالی بیفتم. روستای دورتری هم باشد غمی نیست. فقط آب داشته باشد. اعتباری هم پیش مردمش برایم مانده باشد بد نیست. امان از خیال پروری های مینا! آن اوایل برای خودشیرینی و دلبری می نشاندمش روی لبه ی تخت و خودم را با سبیل مصنوعی و ترکی شکسته بسته سردار احمدپاشا جا می زدم. داد می کشیدم:

_اوغلان لارِن اولدورون، آروات لارِنا رحم اِلَمیین!*

خوشش می آمد. می خندید. دستور می دادم خانواده های ارمنی را از خانه هایشان بیرون بکشند و به زور روانه شان کنند به بیابانی در حلب. بعد می گفتم زندانی های خطرناک استامبول را فقط به شرط کشتار کاروان های ارمنی از زندان آزاد کنند. مینا چشم هایش گرد می شد. تئاترم که تمام می شد برایم دست می زد. گاهی بغلم می کرد. می گفـت:" تو شکل محمدرضا گلزاری " یا " چه ابهتی می تونی داشته باشیا! "

_آره قصه ساختی. منم که نگفتم حتمن. گفتم شااید رو روانت اثری داشه باشه. همین.

_باشه قبول. فقط میشه دو تا لطف به من بکنی؟ یکی اینکه دیگه جایی نشین قضیه رو تعریف کن. یکیم اینکه فک نکن این روستاییا می تونن هرجور تئوری روانشناسی رو تحلیل کنن.

دو جور واکسن بود. یکیش را توی چشم زبان بسته ها می چکاندند و آن یکی را با آمپول توی گردنشان فرو می کردند. آمپول زن ها سه نفر بودند. سه نوجوان روستایی هم رو به رویشان نشستند که جوجه ها را سه تا سه تا توی مشت می گرفتند و نزدیک دست آمپول زن ها می بردند. دلم برای جوجه ها سوخت. یاد واکسن سرخک خودم افتادم که یک روز آمدند توی دبستان بهمان زدند. فکر کردم چقدر ترسناک بود اگر دستی زمخت و کارِگری من و دو تا هم میزیَم را مشت می کرد تا آمپول زن،سوزن را توی بازویمان فرو کند. همان طور که یکی یکی و با صف بود داشتم خودم را خیس می کردم. بابای محمّدعلی کنار من بالای سر مردها  ایستاده بود. هر از گاهی جوجه ی واکسن نخورده ای را که از دست در رفته بود دنبال می کرد و تحویلش می داد.

_عرض می کردم. خدمت رسیدم که درباره ی محمّدعلی مساله ای رو بگم.

_ها؟ محمّد؟ خب. بفرما آقا معلّم. شلوغ کرده؟

_نه. شلوغ که نه. در واقع... اصلن شلوغ نمی کنه. مشکل هم همینه.بیش از حد...

پیرمرد دوید دنبال یکی از جوجه ها. جوجه ی مارمولک پرید بین هم نوعانِ سوزن خورده اش. بابای محمّدعلی خم شد و با چشم های باریک شده سعی کرد از بقیه تشخیصش بدهد. آخر هم نامطمئن یکی را برداشت و پرت کرد طرف نوجوانی که مشتشان می کرد. سرش غر زد که:

_سفت بگیر عمو. یکیشان نخوره بقیه رَم مریض می کنه.

_عرض می کردم بیش از حد ساکته. اصلن تو فعّالیتای کلاس شرکت نمی کنه. جواب سوال نمیده. خواستم بدونم تو خونه هم همینطوریه؟ یا مشکلی داره؟

نگاهم کرد. خندید. سرفه کرد. خندید. حتمن تعجب کرده که معلّمی اینطور پیگیر کار شاگرد شود. مجبورم. باید برای تک تکشان فرم پر کنم تحویل اداره بدهم. تقصیر آموزش و پرورش است. شیوه های نوین آموزشی را باید بگذارند برای شهرها و کشورهای نوین. نه برای اینجا که اول سال خود پدرمادرها بیایند بگویند "آقا معلّم تا می خوره بزنیدش. چوب استاد به ز مهر پدر"

_حرف خنده داری زدم؟

لا اله الا اللهِ کش داری گفت و دستمال پت و پهنش را از جیب در آورد. عرق پیشانی و زیر گلویش را پاک کرد. لا به لای لبخند بازمانده اش گفت:

_از شما وحشت داره.

همانطور که جوجه ها و مردها را می پایید ادامه داد.

_چن سری نمی خواست مدرسه بره. گفتم برو باباجان باسواد شو. من پشتتم. عموهات پشتتن.

گیج شده بودم. جیغ جوجه هایی که سوزن به گردنشان می رفت و کرک هایشان را خونی می کرد تیزتر شده بود.

_متوجه نمی شم. کلاس چهارم دیگه نباید از مدرسه بترسه.

_از مدرسه نه. از شما.

و دوباره به رویم لبخند زد.

_از من!؟ ... چرا باید از من بترسه؟

_آقا معلّم. تمام روستا قضیه را فهمیدن. نه که محمّد که همه از شما خوف دارن. اتّفاقن پریشب به زنم گفتم اگر طرف آزاری داشته باشه دولت معلّمش نمی کنه. بد می گم آقا؟ پسرعمه ی من می خواست راننده بارکش دولت بشه تا هفت  نسلشو پرس و جو کردن. شوخی که نیست. دولته. نه آقا؟

هوا داشت گرم تر می شد و هی آرزو می کردم کاش دستمالی مثل دستمال بابای محمّدعلی داشتم. اشاره کردم که بیرون برویم. نگاهی به من کرد و نگاهی به مردها. دوباره من و دوباره مردها. تصمیمش را گرفت. بیرون آمدیم. داشت غروب می شد.

_به زنم گفتم اونایی که کشته اوّلن به قول زن خودشان کافر بودن. در ثانی حتمن گناهی اشتباهی کرده بودن. وگرنه دادگاه ولش نمی کرد. از همه ی این مسائل گذشته آدم عاقل که بی خود خون بی گناه نمی ریزه.

نزدیک تر شد.

_در ضمن به محمّد هم گفتم از شما نترسه. تمام روستا فامیلمانن. همه پشتشیم. ملتفت هستین که آقا معلّم؟

ساکت شد. انگار از حرفی که زده بود خجالت زده باشد شانه هایش را بالا انداخت و ساکت شد.

_آقامعلّم. از من نشنیده بگیر. زنتان قضیه رو به زنم گفته و قسمش داده که به کسی نگه. زنتان نفهمه زنم به من گفته. اصلن صبر کن.

تا رفت داخل و برگشت داشتم فکر می کردم لازم است برای بابای محمّدعلی 1915 را از 2012 کم کنم یا نه. که رسید.

_ای دو تا رو ببر برای زنتان. که سرش گرم بشه نپرسه چی گفتیم و چی شنیدیم. ان شا الله به گوشت که آمدن گوشتش را براتان کباب کنم.

بوی گوشت سوخته می آمد. تفنگ سرپری توی دستم بود و پسربچه های ارمنی را یکی یکی نشانه می رفتم. سرباز عثمانی سرنیزه اش را پشت گردنم فشار می داد که "اگه نزنی برت می گردونم زندون" و شلیک می کردم. بچه ها وحشت کرده بودند و خودشان را پشت هم قایم می کردند. قاطی ارمنی ها محمّدعلی را دیدم که مثل سر کلاس بی صدا و بی حس نگاهم می کرد. پیشانیش را نشانه رفتم. "تق..."

پریدم. روی کناره مچاله شده بودم. مینا پتویی رویم کشیده و خودش آن  طرف اتاقک روی تشک،پشت به من خوابیده بود.

_مینا

_...

_مینا

_...

_ها...

جوجه ها رو چیکار کردی؟

_تو جعبه کفش. بالا یخچال. پاشو بیا سر جات بخواب. بعد شام از خستگی رفتی.

_فردا زنگ می زنم اداره منتقلمون کنن.

_اره جون خودت.

 

مجتبی فدایی

 

*پسرهایشان را بکشید. به زنهایشان رحم نکنید.

 

 

می‌خواهمت چنان‌که شب خسته خواب را
می‌جویمت چنان‌که لب تشنه آب را

محو توام چنان‌که ستاره به چشم صبح
یا شبنم سپیده‌دمان آفتاب را

بی‌تابم آن‌چنان که درختان برای باد
یا کودکان خفته به گهواره، خواب را

بایسته‌ای چنان‌که تپیدن برای دل
یا آن‌چنان که بال پریدن عقاب را

حتی اگر نباشی می‌آفرینمت
چونان که التهاب بیابان سراب را

ای خواهشی که خواستنی‌تر ز پاسخی
با چون تو پرسشی چه نیازی جواب را

 

قيصر امين پور

تقديم به استاد حسن اكبري بيرق

مواد لازم برای شناخت ایرانیان

 

مواد لازم: مقداری دم خروس، مقداری قسم حضرت عباس!

چندی پیش با اتوبوس از اصفهان راهی تهران بودم. اگر خاطرتان باشد یکی از اتوبوس های تصادف هولناک اتوبان قم-تهران حرکت خود را از اصفهان آغاز کرده بود. ترس از ناامنی جاده و خطر تصادفی مشابه نه تنها در دل من بلکه در دل اکثر مسافران بود و می شنیدم که همسفرانم گاهی صحنه های دلخراش تصادف اخیر را که در رسانه ها پخش شد برای یکدیگر تعریف می کردند؛ رفتارهای مسافران، راننده و حتی سربازان پلیس راه حاکی از مارگزیدگی دردناکی بود و همگی  ناخودآگاه به دنبال ریسمان سیاه و سفیدی برای ترس می گشتند.
تصوّر کنید برای اولین بار به کشوری قدم گذاشته اید و در مترو با مست لایعقلی برخورد کنید که چشمانش از شدت مستی به زحمت باز می شود. شاید زیرکانه زیر گوشش زمزمه کنید:"عموجان بالایی ها!" او نگاه ملامتگری به شما بیندازد و بگوید:"خجالت بکشید آقا. مگر من را نمی شناسید؟ من رئیس جمهور این کشور هستم!"؛ و مردمی که در مترو هستند نیز ادعای مرد مست را تایید کنند. در حالی که شنیده اید رئیس جمهور کشوری که به آن سفر کرده اید مردی موجّه و متشرّع است. این تناقض به قدری درشت دانه و زننده است که شما را به خنده وا می دارد. هرچند منطق انتخاب مشخصی را به شما می دهد نمی دانید رئیس جمهوری کدام را باور کنید. دم خروس یا قسم حضرت عباس؟
حتمن بارها این ضرب المثل به گوش شما خورده است که:"سری که درد نمی کند را دستمال نمی بندند." به سختی می توان اظهار نظر کرد که ریشه ی این ضرب المثل چیست و از چه زمانی سر زبان ها افتاده است. در بسیاری از موارد خود من از این ضرب المثل استفاده کرده ام اما پس از قرار گرفتن در محیط هراس آور اتوبان قم-تهران، دیدن بنرهای تسلیت حاشیه جاده و پیام های متعدّد مسئولین کشور در رسانه ها دیدگاهی متفاوت به آن پیدا کردم. گویی در گوشه ای از ذهن ما ایرانی ها کاهلی و بیخیالی جا خوش کرده است. ما در آخرین روز اسفند به خرید عید می رویم. هدیه ی تولد دوستمان را در مسیر حرکت به سوی جشن می خریم از فروشنده می خواهیم سریع برایمان کادویش کند. ثبت نام دانشگاه، انتخاب رشته و انتخاب واحد، پرداخت های بانکی، تهیه بلیت سفرهای بین شهری، تمدید گواهینامه ی رانندگی و... را در آخرین دقایق مهلت ممکن انجام می دهیم و چه بسا در بسیاری از موارد به کارمان نمی رسیم. همه ی اینها برخاسته از حاکمیت این فکر است که:" سری که درد نمی کنه رو دستمال نمی بندن." یعنی "بگذار نیازی پیش بیاید و اتفاقی رخ دهد؛ آنگاه که علنی شد و تشتم از بام افتاد برای چاره اش فکری می کنم." اگر چاره ای پیدا نشد با سروصدا و زد وخورد، پرداخت رشوه، فرار یا روشی دیگر سر و ته قضیه را هم می آوریم. مگر نه این است که کشور ما بالاترین آمار مصرف مسکن های مختلف را در جهان دارد؟ ما تا زمانی که مریض نشویم و بدتر از آن تا زمانی که بیماری زمینگیرمان نکند به پزشک مراجعه نمی کنیم در حالی که چند برابر حق ویزیت پزشکمان را خرج استامینوفن و مسکن های مشابه آن می نماییم. حالا بیاییم و فلان خواننده را مردود و منحرف اعلام کنیم به جرم اینکه در ترانه اش حرفی از دیازپام ده زده است. حقیقتن ما ملت دیازپام و استامینوفن هستیم زیرا:" سری که درد نمی کند را دستمال نمی بندند."
در سوی روشن ماجرا دیگربار ادبیات کهن و غنی ما خودنمایی می کند. سعدی شیرازی در یکی از غزل هایش می فرماید:

علاج واقعه پیش از وقوع باید کرد

دریغ سود ندارد چو رفت کار از دست

به روزگار سلامت سلاح جنگ بساز

وگرنه سیل چو بگرفت، سد نشاید بست

مسافری گرفتار طوفان شد. کشتی و هم قطارانش همه به کام دریا رفتند و او خود را با تخته پاره ی شناوری به جزیره ای رساند. مردم جزیره هنگامی که تازه وارد را دیدند با سلام وصلوات او را به شهر بردند و بر تخت پادشاهی نشاندند. مرد که از عمل مردم بسیار متعجّب شده بود توانست سبب این "پادشه گزینی الله بختکی" را از زیر زبان پیری جهاندیده بکشد. فهمید این عادت مردم جزیره است که تازه واردان را بر تخت سلطنت بنشانند و یک سال بعد او را به دریا بیندازند. مرد وقتی از فرجام این پادشاهی باخبر شد دستور داد در جزیره ای نزدیک، قصر بزرگی بنا کنند و تا نزدیکی پایان عمر سلطنت خود ساخت قصر را به سرانجام رساند. پس از یک سال حکمرانی، مردم شبانه به قصر ریختند و او را به دریا افکندند. اما از آنجا که ماوایی برای خود آماده کرده بود، شنا کنان خود را به جزیره و قصرش رساند و جان سالم به در برد.
از این دست حکایات و مواعظ در ادبیات و کتاب های کهن ما بسیار است. نمونه ی دیگر آن داستان سه ماهی در کلیله و دمنه. همه ی این آموزه ها حاکی از این است که نباید به انتظار بحران و کاستی نشست تا از گوشه ای سر برآورَد بعد به فکر چاره ی آن بود.
به هرتقدیر با اندکی سخت گیری دو ضرب المثل در زبان ما وجود دارد که با هم زاویه زیادی دارند. ضرب المثل هایی که هردو رایج هستند اما به مانند دو رئیس جمهور ناهمسان در یک مملکت می باشند. فرض کنیم حادثه ی قم-تهران هنوز پیش نیامده و قرار است شش ماه بعد رخ بدهد. هنوز نه کودکی یتیم شده است نه مادری داغدار. هیچیک از بلندپایگان به ذهنشان هم نرسیده است که پیام تسلیت پرطمطراقی تنظیم نمایند. من و شما به دفتر وزیر راه و شهرسازی  می رویم تا راجع به سیستم معیوب برق اتوبوس های اسکانیا و جاده های غیراستاندارد کشور با او صحبت کنیم. بگذریم که ما را به عنوان دو فرد عادی به دفتر خود راه خواهد داد یا نه. بسیار مهم است که او در پاسخ ایرادگیری پیشگیرانه ی ما از سیستم حمل و نقل بین شهری چه ضرب المثلی را استفاده خواهد کرد. خواهد گفت:"سری که درد نمی کند را دستمال نمی بندند." یا "علاج واقعه پیش از وقوع باید کرد."

 

خبر

حضور همه ی شما موجب افتخار خواهد بود.

دو بیت و ...


عشق،دیروز در سر همه بود/سایه ای در برابر همه بود

گرچه در کافه حرف بسیار است/حرف تو حرف آخر همه بود
.
.
.

بمانَد...


از غلامرضا خان رئیس:

زدست محبوب ، ندانم چون‌کنم
زدست محبوب ، ندانم چون‌کنم
وزهجر رویش ، دیده جیحون‌کنم
وزهجر رویش ، دیده جیحون‌کنم
زدست محبوب ، ندانم چون‌کنم
زدست محبوب ، ندانم چون‌کنم
وزهجر رویش ، دیده جیحون‌کنم
وزهجر رویش ، دیده جیحون‌کنم

یارم چو شمع محفل است      دیدن رویش مشکل است
سرو مرا ، پا درگِل است      {برخطّ و خالش مایل است}(2)
یار من ، دلدار من      کمتر تو جفا کن
یادی ، آخرتو ز ما کن
یادی ، آخرتو ز ما کن

رفتم برِ آن ماهِرو      با او نشستم روبرو      گفتم سخن‌ها مو به مو
یار من ، دلدار من      کمتر تو جفا کن
یادی ، آخرتو ز ما کن
یادی ، آخرتو ز ما کن

زدست محبوب ، ندانم چون‌کنم
زدست محبوب ، ندانم چون‌کنم
وزهجر رویش ، دیده جیحون‌کنم
وزهجر رویش ، دیده جیحون‌کنم

یارم چو شمع محفل است      دیدن رویش مشکل است
سرو مرا ، پا درگِل است      {برخطّ و خالش مایل است}(2)
یار من ، دلدار من      کمتر تو جفا کن
یادی ، آخرتو ز ما کن
یادی ، آخرتو ز ما کن

جوجه های ارمنی در 1915

 

جوجه های ارمنی در 1915

 

 

گفتم:

_مینا جان برای بار هزارم. من این ترکیبو دوس ندارم. میشه دیگه استفادش نکنی؟

می خواستم همانجا دهن لقّیش را هم به رخش بکشم. نکشیدم تا ببینم اوضاع خُلقش چطور است.

_آخه مگه دروغ میگم؟ چه آش دهن سوزیه این خراب شده؟ از صب دارم روزنامه می چسبونم به دیوار. بس که نم داره چسبم نمی گیره.

از آش خاطره ی خوبی ندارم. اولین بار که آش خوردم از بس داغ بود داشتم زبانم را با دست می کشیدم بیرون. البته شاید اولین بار نبود. شاید قبلش مادرم بارها و بارها قاشق آش را برده بود جلوی دهانش و هفت هشت بار فوت کرده بود. خودش کمی چشیده بود و بعد گذاشته بود دهان من. امّا اولین باری که آش خوردم دهانم بدجوری سوخت.

_اره مردمش که یه کم عجیب هستن ولی... ولش کن. ببین چی آوردم.

سامسونتم را باز کردم و دو جوجه را نشانش دادم. جوجه ها تا نور به چشمشان خورد دوباره جیغ و جیکشان شروع شد.

_وای! چقد نازن. اینا رو چرا گذاشتی اون تو؟ نمیگی خفه بشن؟

خواستم بگویم کاش موقعی که حس کردی دهنت دارد پیش زنِ بابای محمّدعلی می لقّد خفه می شدی. نگفتم.

روزنامه خراسان ها و چسب نواری را انداخت پای پشتی،روی کناره و آمد طرف ما. به دیوار رو به رو نگاه کردم که گچ هایش ریخته بود و کاهگل باد کرده خودش را نشان می داد. مینا نشست. انگار سر توالت بنشیند نشست و با انگشت سبابه اش کلّه ی جوجه ها را ناز کرد. انگار زبان بسته را برق گرفته باشد دوید و رفت آن طرف اتاقک. آن یکی هنوز داشت تنش را کش و قوس می داد.

_رفته بودم مرغداری بابای یکی از شاگردا.

مینا نگاهش را از جوجه ی آن سر اتاقک گرفت و به من داد. محکم شد.

_اصلنم  ولی خوبه ولی بد نیس نداره. خراب شده اس.

کلا خوشی های ما اینطوری شده. آنی و گذرا. مثل این دفعه که دو دقیقه نشد با جوجه ها خوش بودیم. باز مینا یادش افتاد که این روستا جای ما نیست و در شان ما نیست و این حرف ها.

_بابا اینجا جای ما نیس. در شان ما نیس. اصلن تصوّرم از روستا یه چیز دیگه بود.

تصوّر کردن چیز خوبی است. مخصوصن برای آدم هایی مثل من که هر از گاهی تصمیم می گیرند از خودشان قصه بسازند. ولی آدم هایی که تصوّرشان خوب است نباید زنی بگیرند که قوه ی تصوّرش خوب باشد. آن وقت هر دوشان شروع می کنند به فکر و خیال ساختن و از آنجایی که توی این دوره زمانه همه ی فکر و خیال ها برعکس از آب در می آید،زندگیشان می شود یک چیز برعکسِ نخراشیده. همین مینا آنقدر هی مرا و خودش را توی کنسرت های دبی تصور کرد که یک روز پایش را توی یک کفش کرد که باید مرا ببری کنسرت اِبی. که اِبی برایمان "اون دو تا مست چشات" بخواند و ما دستمان را بیندازیم توی کمر هم و عاشقانه به چشم سیاه همدیگر نگاه کنیم. گفتم مینا جان معلّم حق التّدریس از کجا بیاورد؟ همین روستایی هم که میرویم و می توانیم دویست و ده کیلومتر از مشهد بیرون بزنیم به خاطر این است که مجبوریم. کسی جلوی مینا را نمی تواند بگیرد. این وضع وقتی بدتر می شود که یکی مثل من در سالروز یک قتل عام تاریخی به دنیا آمده باشد.

صدا به صدا نمی رسید. بیست هزار جوجه ی زرد جیک جیکو را انداخته بودند توی یک سوله ی قدکوتاه. سه تا لاین بود ولی لاین ها جواب جوجه ها را نمی داد و بیچاره ها روی هم سوار بودند. پایشان می رفت به چشم همدیگر و هر ناخنی که در چشم می رفت یک جیک دیگر به جیک ها اضافه می شد. وقتی من رسیدم بابای محمّدعلی تنها بود. گرگی نشسته بود و با دقّت حیوان ها را از جلوی پایش تا آخر سوله چک می کرد.

_سلام.

نشنید.

_سلاام.

برگشت.

_سلامُ علیک.آقامعلّم. خوش آمدی. بفرما.

همیشه توی فیلم ها و کتاب ها دیده بودم روستایی ها به معلّم می گویند آقامدیر. ولی اینجایی ها نمی گویند. خیلی هم خوب فرق مدیر و معلّم را می فهمند. بلند شد. نزدیک رفتم و دست دادیم. گفتم:

_ماشالّا. چه سرصدایی دارن.

_تازه جوجه ان. یه دفعه دیر بارشان زدیم قوقولی شان روستا رو بی خواب کرده بود.

آمدیم بیرون. سعی کردم هر چه می توانم هوای تازه ی بدون بو تنفّس کنم.

_قِله ی  ما خوبه آقا معلّم؟

نگاهش کردم. لبخند رضایتی به چهره داشت و روستا را نگاه می کرد.مرغداری روی بلندی بود و از آنجا می شد خانه ها و سگ های لم داده روی بام ها را دید. نگاه کردم به اتاقک خودمان که افتاده بود کنار آب انبار خشک؛ که حتمن مینا تویش نشسته بود و از ترس سگ ها جرات نمی کرد بیرون بیاید. ترجیح می داد به اتاقک مفتمان فکر کند که غیر از بوته سیر و گلیم طرح سه ترنج چه می تواند از دیوارهایش آویزان کند که من خوشم بیاید.

_بله. زیباست.

بسته سیگار بهمن را  از جیب کتش بیرون آورد.

_خوبی روستا ایه که مردمش هوای هم رو خیلی دارن.

نگاهش کردم که سرش را در پناه یقه کت گرفت تا فندکش خاموش نشود. گیراند.

_مردم اینجا از کسی نمی ترسن. همه با هم خویش و قومن. خون از دماغ یکی بیاد کس و کارش خون می ریزن. عمریه از کسی نترسیدیم.

خندید. نه اینکه قاه قاه بخندد. فقط لبخند تلخی زد.

_مزاحم شدم که در مورد محمّدعلی...

که پیکان سفیدرنگ پیدایش شد. بابای محمّدعلی نگاهش را برگرداند به راه آسفالت.

_خودشانن. آمپول زنن. نوبت واکسن جوجه هایه آقا معلّم.

مینا سفره را چید. کمترین امکانات را هم داشته باشد باز با سلیقه است. هرچند غرغروست و معمولن غذا و سفره ی خوبش را زهر آدم می کند. ماهیتابه ی داغ خوراک سوسیس و سیب زمینی را آورد گذاشت روی زیرقابلمه ای.

_حسابی خسته ام. هم از مدرسه هم...

_...

_یه چیزی بگم؟

_...

_میگم به نظرت چرا قضیه ی ارمنیا دست از سر من برنمی داره؟

_دوباره خواب دیدی؟

خواستم بگویم نخیر خواب ندیدم. توی بیداری دارم از اخلاق خاله زنک شما می کشم.

_نه.

اولین لقمه را برداشت و پر از سس فرانسویش کرد.

_پس چی؟ چه می دونم!؟

_مینا دوس ندارم مث اوایل این قضیه رو واسه خودت فیلم سینمایی کنی. تو دیگه بزرگ شدی.

نجوید. نگاهم کرد. تند شد.

_باز داری الکی گیر میدیا. به من چه. من که دیگه کاری باهات ندارم. بعدشم...

دست به غذا شدم.

_بعدشم چی؟

_بعدشم. چه معلوم اون قضیه اثری رو روحت نذاشته باشه. همه چی تو این دنیا به هم ربط داره. خودت گفتی. نگفتی؟

مینا از آنهایی ست که هرچه بهش بگویی بعدن در دادگاه علیه خودت استفاده می شود. بعضی وقت ها که حرفمان می شود خریت ها و اعتراف های عاشقانه دوران نامزدیمان را چنان به رویم می زند که کف می کنم. بله. همه چیز دنیا به هم ربط دارد؛ ولی دلیل نمی شود آدمی که در سالروز یک نسل کشی متولد شده حتمن جانی و روانی باشد. اصلن چرا من اخلاقم نرود به آن ارمنی های بیچاره ای که زنده به گور شده اند. چرا حتمن باید برود به ترک های نژادپرست عثمانی؟

_مینا جان تقصیر خودم شد که اون اوایل نشستم برات قصه ساختم.

مینا جان را باید اول جمله هایم بگویم. خدایی باید بگویم. حالا که به خاطر من قید مشهد و خواهرهای خوش بازارش  را زده و آمده به این خراب شده باید هوایش را داشته باشم. فکر کردم بدک هم نیست به فکر انتقالی بیفتم. روستای دورتری هم باشد غمی نیست. فقط آب داشته باشد. اعتباری هم پیش مردمش برایم مانده باشد بد نیست. امان از خیال پروری های مینا! آن اوایل برای خودشیرینی و دلبری می نشاندمش روی لبه ی تخت و خودم را با سبیل مصنوعی و ترکی شکسته بسته سردار احمدپاشا جا می زدم. داد می کشیدم:

_اوغلان لارِن اولدورون، آروات لارِنا رحم اِلَمیین!*

خوشش می آمد. می خندید. دستور می دادم خانواده های ارمنی را از خانه هایشان بیرون بکشند و به زور روانه شان کنند به بیابانی در حلب. بعد می گفتم زندانی های خطرناک استامبول را فقط به شرط کشتار کاروان های ارمنی از زندان آزاد کنند. مینا چشم هایش گرد می شد. تئاترم که تمام می شد برایم دست می زد. گاهی بغلم می کرد. می گفـت:" تو شکل محمدرضا گلزاری " یا " چه ابهتی می تونی داشته باشیا! "

_آره قصه ساختی. منم که نگفتم حتمن. گفتم شااید رو روانت اثری داشه باشه. همین.

_باشه قبول. فقط میشه دو تا لطف به من بکنی؟ یکی اینکه دیگه جایی نشین قضیه رو تعریف کن. یکیم اینکه فک نکن این روستاییا می تونن هرجور تئوری روانشناسی رو تحلیل کنن.

دو جور واکسن بود. یکیش را توی چشم زبان بسته ها می چکاندند و آن یکی را با آمپول توی گردنشان فرو می کردند. آمپول زن ها سه نفر بودند. سه نوجوان روستایی هم رو به رویشان نشستند که جوجه ها را سه تا سه تا توی مشت می گرفتند و نزدیک دست آمپول زن ها می بردند. دلم برای جوجه ها سوخت. یاد واکسن سرخک خودم افتادم که یک روز آمدند توی دبستان بهمان زدند. فکر کردم چقدر ترسناک بود اگر دستی زمخت و کارِگری من و دو تا هم میزیَم را مشت می کرد تا آمپول زن،سوزن را توی بازویمان فرو کند. همان طور که یکی یکی و با صف بود داشتم خودم را خیس می کردم. بابای محمّدعلی کنار من بالای سر مردها  ایستاده بود. هر از گاهی جوجه ی واکسن نخورده ای را که از دست در رفته بود دنبال می کرد و تحویلش می داد.

_عرض می کردم. خدمت رسیدم که درباره ی محمّدعلی مساله ای رو بگم.

_ها؟ محمّد؟ خب. بفرما آقا معلّم. شلوغ کرده؟

_نه. شلوغ که نه. در واقع... اصلن شلوغ نمی کنه. مشکل هم همینه.بیش از حد...

پیرمرد دوید دنبال یکی از جوجه ها. جوجه ی مارمولک پرید بین هم نوعانِ سوزن خورده اش. بابای محمّدعلی خم شد و با چشم های باریک شده سعی کرد از بقیه تشخیصش بدهد. آخر هم نامطمئن یکی را برداشت و پرت کرد طرف نوجوانی که مشتشان می کرد. سرش غر زد که:

_سفت بگیر عمو. یکیشان نخوره بقیه رَم مریض می کنه.

_عرض می کردم بیش از حد ساکته. اصلن تو فعّالیتای کلاس شرکت نمی کنه. جواب سوال نمیده. خواستم بدونم تو خونه هم همینطوریه؟ یا مشکلی داره؟

نگاهم کرد. خندید. سرفه کرد. خندید. حتمن تعجب کرده که معلّمی اینطور پیگیر کار شاگرد شود. مجبورم. باید برای تک تکشان فرم پر کنم تحویل اداره بدهم. تقصیر آموزش و پرورش است. شیوه های نوین آموزشی را باید بگذارند برای شهرها و کشورهای نوین. نه برای اینجا که اول سال خود پدرمادرها بیایند بگویند "آقا معلّم تا می خوره بزنیدش. چوب استاد به ز مهر پدر"

_حرف خنده داری زدم؟

لا اله الا اللهِ کش داری گفت و دستمال پت و پهنش را از جیب در آورد. عرق پیشانی و زیر گلویش را پاک کرد. لا به لای لبخند بازمانده اش گفت:

_از شما وحشت داره.

همانطور که جوجه ها و مردها را می پایید ادامه داد.

_چن سری نمی خواست مدرسه بره. گفتم برو باباجان باسواد شو. من پشتتم. عموهات پشتتن.

گیج شده بودم. جیغ جوجه هایی که سوزن به گردنشان می رفت و کرک هایشان را خونی می کرد تیزتر شده بود.

_متوجه نمی شم. کلاس چهارم دیگه نباید از مدرسه بترسه.

_از مدرسه نه. از شما.

و دوباره به رویم لبخند زد.

_از من!؟ ... چرا باید از من بترسه؟

_آقا معلّم. تمام روستا قضیه را فهمیدن. نه که محمّد که همه از شما خوف دارن. اتّفاقن پریشب به زنم گفتم اگر طرف آزاری داشته باشه دولت معلّمش نمی کنه. بد می گم آقا؟ پسرعمه ی من می خواست راننده بارکش دولت بشه تا هفت  نسلشو پرس و جو کردن. شوخی که نیست. دولته. نه آقا؟

هوا داشت گرم تر می شد و هی آرزو می کردم کاش دستمالی مثل دستمال بابای محمّدعلی داشتم. اشاره کردم که بیرون برویم. نگاهی به من کرد و نگاهی به مردها. دوباره من و دوباره مردها. تصمیمش را گرفت. بیرون آمدیم. داشت غروب می شد.

_به زنم گفتم اونایی که کشته اوّلن به قول زن خودشان کافر بودن. در ثانی حتمن گناهی اشتباهی کرده بودن. وگرنه دادگاه ولش نمی کرد. از همه ی این مسائل گذشته آدم عاقل که بی خود خون بی گناه نمی ریزه.

نزدیک تر شد.

_در ضمن به محمّد هم گفتم از شما نترسه. تمام روستا فامیلمانن. همه پشتشیم. ملتفت هستین که آقا معلّم؟

ساکت شد. انگار از حرفی که زده بود خجالت زده باشد شانه هایش را بالا انداخت و ساکت شد.

_آقامعلّم. از من نشنیده بگیر. زنتان قضیه رو به زنم گفته و قسمش داده که به کسی نگه. زنتان نفهمه زنم به من گفته. اصلن صبر کن.

تا رفت داخل و برگشت داشتم فکر می کردم لازم است برای بابای محمّدعلی 1915 را از 2012 کم کنم یا نه. که رسید.

_ای دو تا رو ببر برای زنتان. که سرش گرم بشه نپرسه چی گفتیم و چی شنیدیم. ان شا الله به گوشت که آمدن گوشتش را براتان کباب کنم.

بوی گوشت سوخته می آمد. تفنگ سرپری توی دستم بود و پسربچه های ارمنی را یکی یکی نشانه می رفتم. سرباز عثمانی سرنیزه اش را پشت گردنم فشار می داد که "اگه نزنی برت می گردونم زندون" و شلیک می کردم. بچه ها وحشت کرده بودند و خودشان را پشت هم قایم می کردند. قاطی ارمنی ها محمّدعلی را دیدم که مثل سر کلاس بی صدا و بی حس نگاهم می کرد. پیشانیش را نشانه رفتم. "تق..."

پریدم. روی کناره مچاله شده بودم. مینا پتویی رویم کشیده و خودش آن  طرف اتاقک روی تشک،پشت به من خوابیده بود.

_مینا

_...

_مینا

_...

_ها...

جوجه ها رو چیکار کردی؟

_تو جعبه کفش. بالا یخچال. پاشو بیا سر جات بخواب. بعد شام از خستگی رفتی.

_فردا زنگ می زنم اداره منتقلمون کنن.

_اره جون خودت.

 

 

*پسرهایشان را بکشید. به زنهایشان رحم نکنید.

 

 

 


این عکس 5 سالگیمه. در کنار یه کفگیر که حتمن اون روز باهاش یه پلوی صافی مشتی تو بشقابا کشیده شده و حدس میزنم خورشتش قرمه سبزی بوده. کلا فک کنم حال و روز خوش تری داشتم تا الان.حال و روزمو تو غزل بعد عکس پیدا می کنین. ممنون. فعلن.


http://mimfe.persiangig.com/IMG_0002.jpg



عجیبی نیست در این مستی زمینیِ تان

خود شراب بیاید به شب نشینی تان

به جای دیدن آن چیزها که باید دید

ندیده اید به جز امتداد بینی تان

زبانه می کشد آتش دوباره می سوزم

مگر گناه بزرگی ست هم نشینی تان؟

به میزبانی من با سکوت آمده اید

و قهوه های قجر در عبور سینی تان

من آمدم که بسوزانم آب و گندم را

نیامدم که بیایم به خوشه چینی تان



پ.ن. به زودی داستان جدیدم "جوجه های ارمنی در 1915" رو میذارم این رو. هنوز دارم بند نافشو میبرم.


سپیدی بر یک رقص



مردها  با چشم هایشان عاشق می شوند
و من آن زمان که تو را دیدم مرد بودم
برایم ترکی برقص
باید خسته باشی تا بتوانی شعر مرا ترجمه کنی
عزیزم
دوست داشتن تو مثل دوست داشتن شاخه ی درختی ست در خروجی یک تونل
که مسافران شمال گاهی هوس می کنند
دستی رویش بکشند
تو می رقصی
و من فکر می کنم تنها مردم بوشهر نیستند که عرق می ریزند و عاشق می کنند
زن ها با گوش هایشان عاشق می شوند
حالا وقتش است چیزی از صدای من بگویی
مثلن اینکه شبیه آوای تعجب زنی ست
از قبیله ای تازه کشف شده در پرو
که هلیکوپتری دیده است
و یا شیهه ی ماده اسبی که  دلش برای فرزندش تنگ شده است
و به شمال اسکاتلند می تازد
از همه ی اینها بگذریم
خوش به حال محمد خردادیان

خبری درباره ی کتابم


سلام


خبر اینکه در اوایل آبان ماه مجموعه داستان بنده با لطف و همراهی و همفکری دایره ی نسبتن وسیعی از دوستان به چاپ رسید. دوستانی که در نقد و گزینش داستان ها،سرمایه گذاری،طراحی جلد،انتخاب نشر،مراحل چاپ تا نحوه ی توزیع کتاب به من کمک کردند. حرف برای گفتن زیاد دارم. حرف هایی درباره ی وضعیت نشر و شرایط نوشتن برای نویسندگان جوان استان. اما ترجیح می دهم آن ها را به پست های آتی حواله کنم و فقط از همه ی دوستانی که من را تا اینجای کار (که پخش و فروش کتاب در خراسان جنوبی به عنوان سرزمین دانشگاهم) با موفقیت به پایان رسیده است تشکر کنم. به خصوص از جواد و سروش عزیز. که فعلن فامیلشان را نمی گویم تا در چاپ دوم نامشان را در خود کتاب بیاورم :)


و اما...




"گاهی کاج ها از آن طرف می افتند" وارد کتاب فروشی های مشهد شد. دوستان مشهدی می توانند با مراجعه به مراکزی که در انتهای این پست قید شده است آن را تهیه فرمایند. طبیعی ست هر یک از دوستان شهرستان های دیگر که تمایل به خوانش کتاب داشته باشند از طریق همین وبلاگ و سپس پست و با کمال میل در خدمتشان خواهم بود.در پایان به عرض می رسانم پخش کتاب در تهران و دیگر استان ها هنوز آغاز نشده است و به محض قطعی شدن مقاصد فروشگاهی کتاب وبگاه "گاهی کاج ها از آن طرف می افتند" (که در حال حاضر طراحی شده است) و پست الکترونیکی آن نیز فعالیت خود را آغاز می کنند.امیدوارم نقدهای مکتوب شما بر کودک نوپایم زینت بخش پست های آینده ی وبگاه های "من میم.ف هستم" و "گاهی کاج ها از آن طرف می افتند" باشد. بنده را در تبلیغ مجازی کتابم یاری فرمایید.


"گاهی کاج ها از آن طرف می افتند" موجود است در:

1-فروشگاه انتشارات امام/ مشهد چهارراه کوی دکترا
2-کتابفروشی گلستانه/ زیست خاورطبقه منفی2/واحد 1071
3-کتابفروشی تولدی دیگر/بلوار سجاد/پاساژ پردیس طبقه منهای 1
4-کتاب قلم/ بین ابن سینای 11 و 13
5-کتابفروشی انتشارات جاودان خرد/احمدآباد مقابل محتشمی
6-کتاب سپهری/خیابان دانشگاه/بعد از کفایی/بازار دانشگاه
7-کتاب هیواد/میدان سعدی/پاساژ مهتاب طبقه منهای1
8-کتابفروشی فلسطین/نبش چهارراه دکترا



مردي كه دوست دارد با دست خودش به همه خوبي كند


درباره ي اوضاع داداشم:

بله. عرض شود كه اين روزا كلّي اتفاق پشت سر هم داره ميفته كه آدم نمي دونه كدومشو بگه. يكيش اينه كه يه فدايي ديگه به فدايياي بيرجند اضافه شد. آقا داداشم دوران آموزشي سربازيشونو بايد تو بيرجند بگذرونن. خيلي خوشحالم. بعد سه چهار سال غريبي يكي ديگه از خونوادمون داره مياد. درباره ي اينكه سعيدمون چجور آدميه و چجوري به دنيا نگاه ميكنه خيلي حرفا ميشه زد. (چون اصولن خيلي به دنيا نگاه ميكنه) ولي حد اقل اينو مطمئنم كه فوق العاده مهربونه و همش دوس داره به بقيه خوبي كنه. يكيش همين ديگ شله اي بود كه تو ماه رمضون زد. سعيد از نوجوونيش دوس داشت يه ديگ شله ي نذري راه بندازه و هميشه مي گفت اگه يه روز ديگ بزنم فقط بين مردم پايين شهر و نيازمند پخش مي كنم. اين كار به دليل بي پولي و شايدم گير نيومدن سوژه ي خوبي واسه نذر هي عقب ميفتاد. تا اينكه امسال كاملن! فارغ التحصيل شد و حالا وقتش بود واسه جشن شكرگزاري مدرك ليسانس شله بده! اونايي كه مشدين مي دونن اساسن بوي شله يا خبر اينكه يه جا شله ميدن ميتونه يه محله( يا به تناسب تعداد ديگش يه شهرو به هم بريزه). بله. سعيد آقا اين كارو تو حياط خونش كرد و دوستاشم خبر كرد كه بيان واسش چُمبه بزنن. اگه نمي دونين چُمبه زدن يعني چي به پانوشت مراجعه كنين. بعد از اينكه به پا نوشت مراجعه كردين حساب كنين يكي تو گرماي تابستون با زبون روزه كنار يه ديگ پر حرارت وايسه و چُمبه بزنه! بعدش تازه بگرده دنبال وانت كه ديگو ببره پايين شهر.

اصلن چي شد كه به اينجا رسيديم؟ ها. داشتم مي گفتم كه سعيدمون خيلي مهربونه. خيليم بلندپروازه. يادمه خيلي قديما اون زماني كه پاترول يه ماشين اعيوني بود و تو فيلما واسه اينكه يكي رو خيلي پولدارنشون بدن زير پاش پاترول سفيد مينداختن،سعيد رفته بود كنار يه پاترول سفيدِ پارك شده دستشو از پنجره  ي باز گذاشته بود رو فرمون عكس گرفته بود. انگار يعني اين ماشين منه يا به زودي يكي ميخرم.

من و سعيد همديگرو دوس داريم. يه جورايي سختمه كه بيفته تو سختي پادگانو و ديسيپلين پدر درآرِ آموزشي. ولي چه ميشه كرد. اينم يه بخش از زندگي پسراي ايرانه. كسي چه ميدونه. شايد سعيدم يه روز تو وبلاگش درباره ي خدمت من بنويسه.

درباره ي اوضاع خودم:

بد نيستم. يه كم بي حس و حالم. هِيَم به امتحانا نزديك تر ميشم و استرس امتحانا بيشتر ميشه. تو دو ماه گذشته درس نخوندم ولي تجربه هاي خوبي به دست آوردم. بعضيا رو تازه شناختم و فهميدم بعضياي ديگه رو اصلن نشناختم. چن تا چيز نوشتم. يكيش اينيه كه الان عرض مي كنم:

 

اين زوزه هاي دوردست

نه شعري براي گفتن مي گذارند

نه قصه اي براي سرودن

درمحاصره ي دو كوه

در آغوش شبي چنين

و گرگي كه نزديك مي شود

ديوارهاي كاهگلي بيشتر به چشم مي آيند

بيشتر به درد مي خورند

در مسير آمدن

تيرهاي برق

چوبه هاي دارند

براي مسافران سرما

از كجا آمده اي؟

كه زوزه هايت لهجه ي مرد كردي را دارند

كه سرزمينش هنوز بوي بمباران مي دهد

و عشق هايي كه سرفه مي كنند

مرا رها كن/ مرا ببخش/ مرا فراموش كن

رهايت مي كنم

مي بخشمت

 

 

*هم زدن ديگ شله و حليم

1- اونايي كه هميشه گير ميدن ميتونن بگن: برو اول خودتو بشناس عمو چيكار به بقيه داري؟

2- سعيداقا يه پيكان سفيد داشت كه الان تبديل به آردي شده. مطمئنم به زودي پاترول ميشه.

 

از اين لينك خبر جديد كانون شعر و ادب دانشگاهمون رو بخونيد







داستان برای همسایه ای که دلم براش تنگ شده

 این متن صحبتیه که با یکی کردم بعد فهمیدم خبرنگار بوده




دو تا بودیم،توی زنبیل قرمز

 

دارم چرخ می زنم. بالای سر آقاماشالله. مرا نمی بیند.خیلی بالا آمدم. اما حواسم به مسیر ویلچرش هست. که تا خواست سوار اتوبوس شود،بپّرم روی کَت و کولش. آنقدر پاپیچش می شوم تا مرا هم ببرد. جای ساده سرخ جان خالی؛ که دوتایی برویم. اصلن نمی دانم آقاماشالله مرا یادش مانده یا نه.

 

من که مطمئنم همه ی شعرهایی را که بچه ها برای حاجی پرورش می خوانند عصمت قُلقُلی گفته است. کار خودش است؛وگرنه بچه ها چه می فهمند از وزن و قافیه و اینطور چیزها. همان دفعه ای که با عصمت همکلام شدیم،خودش گفت که جوانی هایش شعر می گفته. البته تقصیر حاجی هم هست. آدم عاقل یا به کسی پیشنهاد نمی دهد یا پای حرفش می ماند. اینطوری نمی شود که طرف را هوایی کنی بعد سر یک خواب،یک دفعه بزنی زیر قول و قرارهای عاشقانه ات. آن هم توی موقعیت آن موقع حاجی که قمر خانمش مرده بوده و تازه موهای روی شقیقه اش سفید می زده. آدم عاقل لج کسی را در نمی آورد. این بچه ها هم حق دارند اینطوری پشت سرمان داد و قال کنند. لجشان گرفته از کارهای حاجی. دیروز ظهر داشتم از سر کار می آمدم که دیدم دوباره هرکدامشان ولو شده اند یک گوشه ی کوچه. یکی لب جو نشسته بود و مشت مشت خاک می ریخت توی آب تا به قول خودشان سد درست کند. یکی دمپاییش را در آورده بود و می خواست بزند به کفتر سفید روی سیم برق. آن یکی دستش زیر چانه،توی دروازه وسط دو تا آجر لم داده بود و تند تند روی آسفالت داغ تف می انداخت. رسیدم. همه شان خیره نگاهم کردند.

_چی شده؟باز توپ انداختین تو حیاط؟

یکیشان از پشت ستون در آمد. دماغش را بالا کشید. به آن یکی که لب جو نشسته بود اشاره کرد و گفت:

_مِیتی آقا.این شوتاش محکمه.دیگه بازیش نمی دیم.

_صب کنین ببینم.

کلید را انداختم. توپ پلاستیکی شان افتاده بود جلوی جاکفشی اتاق من. برداشتمش و آمدم دم در.

_زمینی بازی کنین.

توپ را انداختم روی پایم و شوت کردم طرف همانی که توی دروازه بود. بیچاره ها جای دیگری ندارند بازی کنند. فقط رو به روی ما خانه ی پنجره دار نیست و نمی ترسند شیشه بشکنند. رو به روی ما دیوار بلند مدرسه است که آن هم مثل ساختمان های دیگر محل کلنگی شده و تا آخر امسال خرابش می کنند. در را که پشت سرم بستم داد و فریاد قورت داده شده ی بچه ها بلند شد. صدای یکیشان آمد که:

_حاج آقای پرورش،خاک عالم تو سرش.

آمدم بروم توی اتاقم که صدای حاجی آمد.

_مگه نگفتم دیگه توپ به اینا نده.

داشت از دستشویی بیرون می آمد. تا دستشویی و دم در خودش می تواند بیاید ولی برای راه های دور ویلچری شده.

_حاجی بچه ان دیگه. ما هم بچه بودیم شر بودیم.

_اینا شر نیستن. تُخسن. خیره ان. دیگه توپشونو ندیا!
الکی گفتم "چشم" و خواستم بروم توی اتاقم.

_یه زمانی هر روز با هزار تا بچه سر و کلّه می زدم هیچکدوم اینطوری نبودن.

هزار تا که دروغ بود ولی با بچه ها سرو کار داشته.تا پنج سال پیش توی همین اتاقی که به من کرایه داده بقالی داشته و بچه ها زنگ های تفریح هر جور شده از دیوار مدرسه می پریده اند تا بیایند ازش یخمک و چُسِفیل بخرند. پیرتر که می شود،در مغازه را تیغه می گیرد و می دهدش اجاره. همین است که در اتاقم رو به حیاط حاجی باز می شود.

 

باید ریشه ی پسر بچه را کند. یکی از همین ها ساده سرخ جان را زد. با تیرکمان. نمی دانم چه بود که بهش خورد. هر چه بود از بغل نوک من هم گذشت. مثل همیشه نشسته بودیم روی سیم ها. به در خانه ی آقاماشالله نگاه می کردیم. ساده سرخ جان پر زد. تند. انگار گربه دیده باشد. دنبالش رفتم. خودش را انداخت روی پشت بام. تا زیر کولر کشان کشان رفت. قیرها نرم شده بود. از آفتاب. خون پشت گردن ساده سرخ جان روی قیرها می ریخت.

 

 

_مَهدی آقا.

فکر کردم باز می خواهد بدِ زبان بسته های کوچه را بگوید. از اتاقم بیرون نرفتم. داد زدم:

_بله حاجی.

_شب اگه بیکار بودی یه سر بیا خونه ی من. دیوار نم زده.داره می ریزه.

سرم را بیرون بردم. با زیرپوش کهنه و بیژامه ی تا سینه بالا کشیده اش،قوزی ایستاده بود و منتظر بود جواب بدهم.

_هفت به بعد میام خونه. چشم.

شاید اگر نگاهی به دیوارش می انداختم و مثل بقیه ی صاحبکارها با او هم برای یک هفته بعد قرار می گذاشتم،امروز مجبور نبودم دیر بروم سر کار و قلمبه بشنوم. فضولی ام گل کرد.

_این عکس خودته حاجی؟ پیر شُدیا!

نشسته بود روی صندلی تاشوی روسی اش. نگاهش مانده بود روی خطّ خیس ترک دیوار.

_جوش نزن حاجی درستش می کنم. احتمالن یه جای ناودون سوراخ شده. کار یه روزه.

نگاهم کرد.

_آره پیر شدم. بچه م پیرم کرد. رفته اون سر دنیا. منو انداخته به امون خدا.

دوباره عکس قاب چوبی روی طاقچه را نگاه کردم. نقّاشیِ سیاه و سفید گنبد و گلدسته ها را انداخته بودند پشت سر حاجی و زنِ بچه به بغلش.

_پسرت همینه؟

_نه. اونی که تو عکسه پسر اولمه. بعدِ این عکس مرد. ضعیف بود. از همون روزای اوّل معلوم بود که موندنی نیس.

یک جوری گفت "مُرد" که دلم گرفت. خواستم بیشتر ناراحتش نکنم.

_خدا رحمتش کنه. خب دیگه. من رفتم با اجازه ت.

_اصلن رفتیم مشد که شفای اونو بگیریم.

دوباره به عکس نگاه کردم. حاجی کت بلند و شلوار دم پا گشاد داشت. نگاه می کرد به جایی بالای دوربین. زنش با دست راست چادر خال خالیش را جلوی دهان گرفته بود. دست چپش را دور بچه حلقه کرده بود. بچه امّا درست دیده نمی شد. صورتش تار افتاده بود.

_تو اتاقت قندِ حبّه داری؟ برو یه کم برام بیار. فردا باید برم بخرم.

با قندان که برگشتم دیدم روی تخت فنریش نشسته،قاب عکس را دستش گرفته و نگاهش می کند. فکر کنم نم اشکی هم توی چشم هایش آمده بود.

_قند آوُردم حاجی.

_گفتم زن همینجا متوسل شو؛دعا بخون. این بچه رو از دَسگاه در نیار. گفت نه. اِلّا و لِلّا باید بریم مشد. خب معلومه. بچه ی مردنی رو از بیمارستان ببرن توی گرمای اوتوبوس و جاده تلف میشه. یکدنده بود. زن خوبی بود ولی یکدنده بود.

یک دنده را راست می گفت. از عصمت قُلقُلی هم شنیده بودم. همان روزی که توی کوچه جلویم را گرفت. "قمر خانوم،خدا رحمتش کنه،مرغ یه پا بود.از آشپزی گرفته تا کهنه شوری."

حاجی گفت:

_اصلن کجا دیدی قبل از اینکه برن زیارت عکس یادگاری بگیرن. گفتم بیا بریم داخل؛ برگشتنی عکسم می گیریم. گفت نه حالا که این بنده خدا-عکّاسه رو می گفت-اینقد پاپیچمون شده بذار ناامیدش نکنیم. این شد که این عکسو گرفتیم. وگرنه بچه دو ساعت بعدش...

 

قمر اوّل ها مهربان بود. خیلی. ما را گذاشته بود توی یک زنبیل قرمز. نازمان می کرد. من خوشم نمی آمد کسی دست رویم بکشد. ساده سرخ جان ولی کیف می کرد. بال هایش را باز می کرد کف زنبیل. چشم هایش را می بست. توی اتوبوس هم قمر ما را روی پایش گذاشته بود. گاهی جایمان را با بچه عوض می کرد. می دادمان دست آقاماشالله. او هم می گفت:"کتمو کثیف می کنن" می گذاشتمان کف اتوبوس. آن پایین گرم بود. بوی بد می آمد. روی پای قمر که بودیم مرتّب ارزن می ریخت. زیرمان را تمیز می کرد. با دستمال خوشبو. برایمان حرف می زد. می گفت دارم می برمتان بهشت کفترها. تا دلتان بخواهد کفتر آنجا هست. هیچکس هم آزاری بهشان ندارد. می گفت از همه جا می آیند برایتان گندم بپاشند. بعد قربان یکی به اسم "آقا" می رفت. می خواست دعا کنیم؛که اولی نمیرد. بِمانَد. کاش نمی گفت. اگر نمی گفت این همه سال را می رفتیم قاطی دسته ی یکی از کفتر بازهای اینجا. چوری به پایمان می کرد. آبمان می داد. ارزنمان می داد. ما هم برایش کلّه ملَّق می زدیم. هر غروب. توی آسمان. قمر هواییمان کرد. ساده سرخ جان آرزو به دل پرید.

 

قندان را گذاشتم بالای یخچال. صندوق آبی آهنی را از روی تخت برداشتم و گذاشتم سر جایش پای ترک دیوار.

_از اون به بعد هم گفت دیگه حرم نمی رم.

خندید.

_به حساب خودش قهر کرده بود با امام رضا.تا وقتی که بود منم نذاشت برم مشد. خدا از سر تقصیراتش بگذره.

کار خسته ام  کرده بود. حاجی هم فکّش داشت گرم می شد. یاد نصیحت عصمت قُلقُلی افتادم."نذار مختو کار بگیره.فکش اگه گرم بشه دس بردار نیس. مرتیکه ی ورّاج."

البته خود عصمت در پرچانگی رودست ندارد. از آن پیرزن های کلانترِ محل است که دنبال سوژه می گردند برای فک زدن. روزهای اوّلی که آمده بودم داشتم  می رفتم نانوایی که بی سلام وعلیک به حرفم گرفت.

_مستاجر جدید پرورشی؟

نگاهش کردم. روی سنگ نشیمن جلوی خانه اش لم داده بود و با قلیانش کُل کُل می کرد.

_بله.

_مواظبش باش.آدم قالتاقیه.

قالتاقی به قیافه ی حاجی نمی آید. شاید جوانی هایش یَلی بوده ولی الان خیلی ساکت و مظلوم است. انگار فهمید چه فکری می کنم.

_باور نمی کنی؟ بیا بشین بِگَمت.

گرگی نشستم رو به رویش.

_شما میشناسیش؟

_میشناسمش!؟ از بچگی هم بازی بودیم. مادرمو مادرش دست خواهری داده بودن. از همون موقعَم از شریاش معلوم بود بزرگ بشه چی میشه. زمستونا می گفت عصمت بیا بریم از بالای پشت بوم خودمونو پرت کنیم تو برفا. منِ کلّه خرم همپاش از در و دیوار بالا می رفتم. خیلی کیف داره. تا حالا پریدی؟انگار پرتت می کنن تو یخدونی یخچال. بعضی وختا تو برفا گیر می کردم. قدّم ازش کوتاه تر بود دیگه. داد می زدم ماشال من گیر افتادم.میومد دستمو می گرفت می گفت:"عصمت نترس خرسای قطبی عمرشونو تو برفن" به من می گفت خرس قطبی. می گفت هم سفیدی هم هیکلی.

ساکت شد. لبخندش گرفته بود. سرش را چرخاند و خیره ماند به در خانه ی من. دیدم حرفی نمی زند گفتم:

_بعله. با اجازه ت من...

_نه! وایسا. کجا؟ میگم آدم قالتاقیه نگو نه. اصلن یه بار اومدن به خاطر گرونفروشی می خواستن ببرنش.تنباکوی سیری دو تومنو می داد چارتومن. موقع جنگ خون مردمو تو شیشه کرده بود. آخرشَم پسرش به زور پارتی خَلاصش کرد.

کام گرفت.

_خلاصه؛گفته باشم این آدم،مرد زندگی و مسئولیت نیس. اگر بود بچَّش ولش نمی کرد بره فرنگ.

_اِ...! بچش خارجه؟

_رفت بابا. دید این بابا به دردش نمی خوره. دو سال پیش با زن فرنگیش اومد. دوروغ نگفته باشم زنیکه قدّ نصف دیوار مدرسه بود. سفیدِ بی نمک. یه جامشید جامشیدی راه انداخته یود که بیا و ببین. البته سلیقه ی جمشیدم به باباش رفته. خودشَم سفید دوس داشت. خدا بیامرز قمر خانوم خیلی سفید بود. از همون سفیدیشم مرد. می گفتن از بس به آفتاب حساس بوده مرض پوست گرفته. چشمای قمر سیا بود. سفیدای چِش روشن بی نمکن. نه آقا؟

نگاه کردم به چشم های عصمت که سبز می زدند. مهلت نداد جواب بدهم.

_البته ما که خر نیستیم. سرطانو خود پرورش انداخت سر زبونا. ما که می دونیم بنده خدا رو دق داد. هی به گوشش خوند می خوام یکی دیگه بگیرم؛تو بچه ی سالم بیار نیستی. جمشید یه ساله بود که قمر خانوم مرد.

نگاه کردم به ساعتم. ترسیدم نانوایی ببندد. بلند شدم.

_به همه ی مستاجراش اینا رو گفتم آقای ... اسمت چی بود؟

 

قمر را بردند.خودشان نمی دیدند. روی شانه هایشان بود. من و ساده سرخ جان قیافه اش را می دیدیم. پارچه کنار رفته بود. همه گریه می کردند. آقاماشالله هم. دومی را بغل زده بود. ما نخواستیم گریه کنیم. یادمان از آن روز می آمد؛قمر ما را با زنبیل پرت کرد. توی بغل آقاماشالله. به ما چه ربطی داشت که اوّلی نماند؟ گفت:"دیگه پامو نمی ذارم.اینارَم بر می گردونیم." آقاماشالله نمی خواست برگردیم. گفت:"چه دخلی به آقا و این زبون بسته ها داره؟کلّه شقی خودت بود."

آخرش برگشتیم. قمر ما را گذاشت توی جعبه بغل اتوبوس. داشتیم خفه می شدیم. ساده سرخ جان ولو شد. کف زنبیل. تا روز آمدن دومی می گفت:"کاش همونجا پریده بودم." دومی که آمد گفت:"جانمی!حتمن این سالمه. قمر می برتمون آقا." سالم نبود. خیلی وقت توی درمانگاه نگهش داشتند. ولی ماند. دومی خیلی آزارمان کرد. بیشتر از همه ی بچه ها. تفنگ بادی خریده بود. قبل از اینکه برود و دیردیر بیاید.

 

_مِیتی آقا حواست باشه. حرف پرورش حرف نیس. بعضی شبا خوابنما میشه. کارش حساب و کتاب نداره. اصلن چرا شما براش نون می گیری؟ بره خواب نون  ببینه سیر شه. چطور خواب حوری پری دید منو...

از دهنش پرید. گوشه ی لبش را گزید و "لا اله الا ا..." گفت. فضول شدم.

_چی... چی خواب دیده بود؟

_هیچی.

بلند شدم. این پا وآن پا کردم که بروم. باز رویش را به من کرد. چشم هایش اشکی شده بودند.

_هیچی. برای منم درست تعریف نکرد. گفت تو بهشت بوده هفت هشت تا حوری پری تو یه اتاق دیده. اومده بره تو که قمر اومده درو قفل کرده. گفته تو که داری کیف و حالتو می کنی. نمی خواد بری تو.

 

ساده سرخ جان غیبش زد. دیشب. رفته بودم روی پشت بام کفتربازها. دنبال ارزن. برگشتم دیدم زیر کولر نیست. همه جا را پرپر زدم. نبود. شاید گربه بردَش. شاید کلاغ. دلم می خواهد بترکد. از وقتی چپّه افتاده بود خیلی تکانش دادم. گفتم مگر قرار نبود نپریم تا آقاماشالله دوباره بگذاردمان توی زنبیل قرمز؟ روی سرش غرغر کردم. پشت گردنش را نوک زدم. عشوه نیامد. نپّرید. فقط پر خونی آمد لای نوکم. می خواهم بروم پیش صاحب بهشت کفترها. شاید ساده سرخ جان پریده باشد آنجا.

 

حالا هم که دارم ویلچر را هل می دهم عصمت قُلقُلی نگاهمان می کند. صبح علی الطلوع حاجی آمد در اتاقم را زد. از خواب پریدم. البته دیشب کفتر سفید روی سیم،خواب برایم نگذاشت. نمی دانم چه مرگش بود که تا اذان خودش را کوبید به در و پنجره های خانه. آمدم دم در دیدم حاجی کت و شلوار پوشیده.

_مهدی آقا. بیا منو ببر ترمینال. می خوام برم مشد.

خمیازه کشیدم.

_به سلامتی باشه. خبریه؟

_خواب دیدم جمشیدم بچه شده. خود خودش بود. گفت بابا توپم افتاده تو حیاط امام رضا. برو بگیرش بیار خونه میام ازت می گیرم. میاد. مطمئنم میاد.

تا زنگ زدم به صاحبکارم و راضیش کردم امروز دیرتر بروم شد الآن. نزدیک ظهر است. بچه ها تازه از خانه ها بیرون زده اند و دروازه ها را قدم می کنند که تیرک بگذارند. سر کوچه که می رسیم یکیشان داد می زند که:

_هو هو... حاج آقای پرورش،مِیتی شده نوکرش.

 

 

 

 

جهت مطالعه ی هنرجویان کارگاه داستان حوزه هنری بیرجند


فضا و فضاسازی


همیشه برای نگارش یک داستان به طور ناخودآگاه فضایی انتزاعی که اتفاقات و شخصیت های داستان در آن پدیدار می شوند در ذهن نویسنده وجود دارد. برای مثال ممکن است برای روایت یک داستان فانتزی فضایی فانتزی با منطقی متفاوت مد نظر باشد.

فضاسازی داستان کوتاه به معنای ملموس و حسی کردن این فضای ذهنی است. جای هیچ تردیدی نیست که تا یک موقعیت مکانی زمانی و حسی در داستان ما به وجود نیاید خواننده نمی تواند به درستی با آن ارتباط برقرار نماید.

مثلا اگر کسی بخواهد فضای کارگاه هفتگی خودمان را به مخاطب خود معرفی کند با اشاره به گفتگوها،سر و صداهای خیابان،گرمای هوا،نوع نگاه هنرجویان به یکدیگر و حتی جنسی کف پوش و رنگ صندلی ها اتمسفری صمیمی،داستانی و نیمه رسمی را فضاسازی نماید.فضایی که همه در آن می خواهند یاد بگیرند و بنویسند.

فضا یا اتمسفر داستان هوایی ست که نویسنده و مخاطبش در داستان استنشاق می کنند. این هوا می تواند گستره ی وسیعی از ویژگی ها صداها بوها و ... را در بر بگیرد. فراموش نکنیم فضا با مکان متفاوت است و فضاسازی کاری به مراتب دشوارتر و مهم تر است. در حقیقت فضا یک کلیت غیر قابل چشم پوشی در داستان است که در بطن روایت و گفتگو به خواننده ارائه می شود.

در جلسه ی بعد کارگاه به طور مفصل و با نیم نگاهی به تکلیف هایتان درباره ی فضا حرف خواهیم زد.


مجتبی فدایی


علی / 20 سال بعد

 

امروز دارم نگاه می کنم به خیابان. دقیق تر از روزهای پیش خیره می شوم عبور ها و مرورها. به آسفالت های داغی که کفش های مردم و لاستیک ماشین ها هست و نیستش می کنند. یکی چون آقازاده است تصمیم می گیرد با ماشین جلوی ون راهنمایی و رانندگی ویراژ بدهد تا پلیس تعقیبش کند و بعد پدرش را معرفی کند و ...

آن یکی کنار پیاده رو نشسته است و به هر کس که رد شود نگاه می کند یعنی :"می شود کمک کنید؟"

به هیچ کدامشان زیاد نزدیک نمی شوم. راه خودم را می روم وي آسمان خودم را نگاه می کنم! اما چه باید کرد که اتفاق هر جا دلش بخواهد می افتد حتی اگر پیش پای آدمی باشد که کمی سر به هواست.

علی و مادرش و بعضی وقت ها پدرش  را کنار پیاده رو ها می شود پیدا کرد. ۵ سالش است. گاه دستمال کاغذی می فروشد و گاه ورق های قرآن ی پرس شده! پدری دارد که... پدری ندارد که معتاد است. زندگی می کند. گاه باغبانی گاه آبداری گاهی کارگری.

اتفاق جلوی پای من افتاد و روزی در باغی که بابای علی باغبانش بود هم داستان شدیم. علی عاشق شیطنت و بابایش عاشق سکون! چندین بار تشرش زد.

علی قهر کرد.

                       دشمن شدند.

                                               رفت.

علی آشتی کرد.

                             آمد.

                                          دوست شدند.

حالا که فکر می کنم می بینم دشمنیشان بهتر بود.دوستی شان اصلن برایم خوشایند نبود. چون هر ته سیگاری را که بابای علی می انداخت علی می قاپید و دود می گرفت.با دهان کوچکش. و انگار با نگاه معصومش به من فخر بفروشد که " من بلدم".

بابای علی عاشق سکوت است. عاشق سکون.

امروز دقیقتر نگاه می کنم به تحرک روی آسفالت ؛ و به سرعتی که آقازاده ای جلوی وَن راهنمایی می گیرد.

 


 

(دوستان ارجمند قالب وب بنده طوریه که نظر بدهید رو در بالای هر پست و زیر تاریخ می تونید ببینید. در پست های قبلی بعضی از دوستان اشتباهن برای پست قبلی نظر گذاشته بودند. ببخشید) 

حتمن بیابید و بخوانید

 

نگاهی به داستان "مردی با کراوات سرخ"

در مجموعه ی "نیمه ی تاریک ماه"

اثر هوشنگ گلشیری

توانمندی خیره کننده ی گلشیری در شخصیت پردازی. فردی که اداره ای (احتمالن امنیتی) وی را مامور تعقیب مردی به نام آقای س.م (۱۲۳۵۶/۹) کرده است. داستان در طول گزارشی که مامور برای مافوق خود می نویسد روایت می شود. جزئیات شخصیت های آقای س.م و خود مامور در خلال اتفاقات مشترک قابل ذکری که برای مامور و آقای س.م رخ داده است به خوبی بیان می شود. برای مثال سیگار و عرق بیش از حد که از زندگی آقای س.م جدا نمی شود. مامور مدتی به تعقیب سوژه ی تحت نظر می پردازد و سپس با ترفندی به نام "فندک" برای گیراندن سیگار س.م خودش را به او نزدیک می کند. نزدیکی به آقای س.م مامور را قدری از مسیر جاسوسی ماموریتش دور می سازد. به این ترتیب که پس از مدتی هم پیاله ی س.م می شود و حتا در جریان یک پیاده روی صمیمانه و مست کارت اداره اش را به س.م نشان داده و هویت خویش را فاش می سازد. نکته ی جالب اینجاست که همه ی این تخلفات و به اصطلاح غیر حرفه ای گری ها را صادقانه در گزارشش به رئیس لو می دهد. در این داستان مانند اکثر داستان های انتقادی و مبارز،سازمانی امنیتی که با استخدام مامورین به زندگی خصوص مردم سرک کشیده و به دنبال علامات مشخصه ی مردم! برای بازجویی هستند تقبیح شده اند اما پای خواننده به هیچ عنوان در مسیر رسیدن به این نتیجه از خارهای مستقیم گویی و شعار زخم برنمی دارد.

می خواهم به دو نکته در این داستان اشاره کنم: اول این که راوی در بعضی سطور ارائه ی اطلاعات را به بعد موکول می کند. مثلا می گوید: "اما من نباید از یادداشت های بعدی حرف بزنم.آنها را می گذارم برای بعد." یا چیزی شبیه آن. کار پسندیده ای برای ایجاد تعلیق نیست اما گویی نگاه نویسنده در انتخاب فرم از بالا و همه جانبه بوده است. زیرا کاملن قابل تصور است که ماموری در ارائه ی گزارش برای خودشیرینی و یا ترس از تنبیه برای بعضی حرف ها تقدم و تاخر بسازد.

یک دیالوگ این داستان به خوبی نشان دهنده ی قلمی حساب شده است. به گونه ای که در یک خط بخشی از شخصیت مامور و آقای س.م را هنرمندانه به تصویر میکشد.

"حرف های آقای س.م بی ارزش بود.به درد آن نمی خورد که در پرونده منعکس شود.اصرار داشت که من ریش بگذارم.می گفت: به صورت شما می آید،لاغری گونه هاتان را می پوشاند."

در نزدیکی پایان به اسم خاصی برمیخوریم. نامی که در انتهای داستان برای احتمالن گارسن رستوران سعدی آورده شده بود."بارون" به عقیده ی من وصله ناچسبی برای "مردی با کراوات سرخ" محسوب می شد.یک اسم خاص ناگهانی که می آید و می رود و هیچ کارکردی در داستان ندارد.

 

مجتبی فدایی

 

پ.ن: ممنون از دوستان خوابگاه ابوذر بیرجند که این کتاب را به من هدیه دادند.همین حالا با افتخار به لیست در آرشیو (بهمن ۸۹) اضافه شدند.

برای خالی نماندن عریضه ی چهارم اردیبهشت

 

از اون شباس امشب. فکر می کنم این سالا که گذشته فقط پیچیده شدم. یعنی الکی سخت شدم. یعنی مسائل سخت تر رو انتخاب کردم برای فهمیدن. بابا چیزای ساده رو بفهم بعد برو سراغ سخت سختاش. ولی خوبه.همین که سالی یه بار اینجوری به خودم میام بدک نیس. فک کن. مجتبا فداییِ خوابالو صبح ۴ اردیبهشت ساعت ۶ بره جلوی سلف دانشکده بزنه به شیشه و منتظر کارگر اونجا بمونه. وقتی لخ لخ کنان اومد بهش بگه:

"آقا ساعت چند صبحونه میدین؟" اونم بگه :

"هفت".

بعد تا هفت بشینه به شکلات سیگاریای دوران دبستانش فک کنه که روزای عید چهار تاشونو با یه سکه مینداختن تو پلاستیک و میاوردن سر کلاس. آخ.

 

بسه دیگه. می خواستم اون شعر مشیری رو بنویسم که

غم آمده غم آمده انگشت بر در می زند...

ولی یه هو صاحب کافینت با اسپیکر برام نوشت:

 

 بیا بنویسیم روی خاک رو درخت رو پر پرنده رو ابرا ...

 

من برم طبقه بالا خونه ی یونس صدیقی که انگار قر تو کمر جماعتی فراوونه و نمی دونن کجا بریزن!

خدا نکنه من این مهدی به هم بیفتیم + یکی مونده به غزل


سلام. اسم مهدی دنگ کوبانو خیلی از زبون من میشنوین. چون جدا از این که ازون بچه های نیک روزگاره فامیلی باحالی داره. این متن یه صحبت کوتاه که من و مهدی تو کافینت با هم داشتیم. تو پرانتز: ما به مهدی میگیم مِتی.


 

من:امروز داشتم به این فکر می کردم که آدما اصولن چرا میرن سر کار؟

 

مِتی:چون مجبورن.

 

من:ممنون متی جان از این جواب مثبتت! البته راس میگی.منظورت این بود که باید پول در بیارن.نه؟

 

مِتی:مطمئنن.

 

من:همین؟ ببین اینم درسته؛ ولی بیا فکر کنیم به یه روانشناس مثل سجاد خدایی* که میره کلینیک ترک اعتیاد میزنه.خب؟

 

مِتی:کار خداپسندانه ایه.

 

من:تو مگه از مخ خدا خبر داری که میدونی می پسنده؟

 

مِتی:نه پس.*

 

من:کاری نداریم شاید باشه. حالا در نظر بگیر که سجاد خیلی موفق کار کنه و معتادا یکی یکی ترک کنن.خب؟

 

مِتی:سخته ولی با معتاد جماعت سر کردن.

 

من:حاااالاااا. فرض کن سجاد مرد روزهای سخت باشه و همه ترک کنن. اون وقت کی می مونه که سجاد ازش حق ویزیت بگیره؟

 

مِتی:گمون نکنم همچین آدمی پیدا بشه.

 

من:آففرین. حالا یه معلّم یا استاد دانشگاه.سعی می کنه به دانشجو هاش چیزی یاد بده. حالا اگه شب و روز جون بکنه و مثل بابای من گچ تخته بخوره و همه ی دانش آموزا همه چی رو یاد بگیرن دیگه چرا باید آموزش پرورش بهش حقوق بده؟

 

مِتی:همچین دانشجوهاییم پیدا نمیشن.

 

من:که همه چیزو یاد بگیرن؟ خب هزار البته ولی من دارم از بالا به قضیه نگا می کنم.اصلن فکر کن دانشجوهاش ژاپنین. همونا که بچگیا هی میزدن تو سرمون که تو 10 سالگی ساعت می سازن.

 

مِتی:خب حالا منظورتو بگو.

 

من:من میگم آدما وقتی به یه کاری مشغول میشه یه جورایی دارن کار و بار خودشونو کساد می کنن. یعنی مسافری تو خیابون نمونه(برای مسافرکشا)،لباسی  پاره نباشه(برای خیّاطا)، کسی نادون نباشه(برای روشنگرا)و کسی گرسنه نباشه(برای نونواها).

 

مِتی:اون وقت که ما تو دنیا نیستیم که.

 

من:منظورت چیه؟

 

مِتی:چی بگم خب.دنیای واقعی ما اینطوری نیس.آدمایی که متولد میشن به آموزش و چیز نیاز دارن دیگه!

 

من:این چیز چی بود این وسط؟؟؟؟؟

 

مِتی:کار.

 

من:من آخر آخرش می خوام بگم شاید اگه یه کم بهش دقیق بشیم فلسفه ی کار کردن آدما پول درآوردن و اجبار نیست.شاید یه حسیه که بهشون جهت میده چطور عمل کنن. مثلن بگن: من یک کمدینم و هنر خندوندن دارم.بنابر این تو آدمای دور و برم نباید کسی ناراحت باشه. یا من یه تعمیرکارم پس ماشین هیچکدوم از آدمایی که بهم مراجعه می کنن نباید خراب باشه.این برای بنا و نقاش و بقیه ی شغلا هم صدق میکنه.فهمیدی چی میگم؟

 

مِتی:نه

 

من: چطور بگم؟ تو رشته ت چیه؟ هنرت چیه؟

 

مِتی:کمک مهندس صدا و تصویر.

 

جاااااااااااااااان؟ این چی بود. یه چیزی تو مایه های کمک دندانپزشک تجربیه نه؟

 

مِتی:حالا تو فک کن اون.

 

من:خب.تو صدابرداری یا تصویر بردار. هدفت چیه؟ از کارت هدفت چیه؟ اینه که مردم با کیفیت ترین و بهترین صدا و تصویر ممکن رو از استدیو داشته باشن.نه؟

 

مِتی:آره.

 

من:تموم شد رفت.پس شاید کوچیک ترین هدف تو پول در آوردن باشه. حتمن غریزه ی بینهایت طلبیت ازت میخواد بهترین تصویربردار دنیا باشی. که همه بشناسنت. و همه ی دنیا بهتریت تصویرها رو ببینن.

 

مِتی:درسته.

 

من:من میگم دنیا بر اساس آرمان های انسان می چرخه. یعنی همه می خوان به جهان آرمانی خودشون دست پیدا کنن.

 

مِتی:اما تنبلیشون اجازه نمیده

 

من:راس میگی. من تازگیا به این نتیجه رسیدم کائنات به طور عجیبی داره تلاش میکنه به یه غایت نزدیک بشه. چیزی که تو وجود تک تک آدما و حیوونا و حتی گیاها میشه دید. اینجاس که می فهمم جهان آرمانی ساختن و مدینه فاضله ترسیم کردن چه قد مهم بوده که همه ی ادیان روش تاکید دارن.چون حتی فقیرترین و محروم ترین آدما دارن برای آرمانشون کار می کنن؛حتّا جون می کنن.

 

مِتی:موافقم.

 

من:چه قد خوبه که موافقی!



*سجاد خدایی را می توانید در آرشیو همین وبگاه و در لیست دوستان بیابید

*این "نه پس" تکیه کلامیه که تو خوابگاه مِتی اینا سر زبوناس. هر وخت می خوان جواب مثبت بدن برای خندش بلند میگن" نه پس"



اینم 4 بیت از 5 بیت یه غزل  که دل خودم آروم شه



تو دل بریدی و رفتی که داغدار تو باشم

که تا همیشه ی عمرم در انتظار تو باشم

مهندسی شده ام که برای مردم شهرم

قرارگاه بسازم و بی قرار تو باشم

چه آه سرد و غریبی کشید شیر نر من

و زیر گوش تو غرید: "کاش یار تو باشم"

تو یال های مرا خوب ناز کردی و گفتی:

دلم کشیده سبکسر ترین شکار تو باشم....


7 توصیه ی انسانی به خدا

 

 به نام خودت

 

خدای عزیز

با سلام

چند روز پیش کتابی خواندم از نیکولو ماکیاولی تحت عنوان "شهریار". نمی دانم ایشان را می شناسید یا نه.البته علی القاعده باید بشناسید چون خودتان خلقشان کرده اید. اگر هم یادتان رفته باشد چندان شایسته ی ملامت نیستید زیرا از قرن 16 میلادی به این طرف بیش از 20 میلیارد انسان رنگارنگ خلق کرده اید. این کتاب باعث شد بنده هم به فکر نوشتن این نامه به شما بیفتم تا تجربیات خود را در طول 21 سال زندگی در قالب چند توصیه در اختیار شما قرار دهم.البته جسارت نشود.من می دانم که شما اصولن همه چیز را می دانید اما طبق کتاب های مقدسی که خودتان نازل کرده اید یقین دارم در عمرتان یک روز هم انسان نبوده اید تا از دید یک انسان به دنیا نگاه کنید.بعضی وقت ها نگاه و برداشت انسانی با نگاه و برداشت خدایی فرق می کند.مثلن شما بر این گمان هستید که زمین را مستضعفان به ارث می برند.اما من مطمئنم که در جایی که من زندگی می کنم زمین را آدم های پولدار می خرند و فرزندانشان آن را به ارث می برند.

خدای متعال عزیز

باور کنید قصد عصیان ندارم و خواهش میکنم به خاطر این نامه سرم بلا نازل نکنید . (طوفان،سیل،پرنده ی سنگ به منقار و ...) البته کتمان نمی کنم که جدیدن جسورتر شده ام. شاید به این علت است که در شش ماه گذشته کمی بر من سخت گذشته و خیلی به در ودیوار زندگی کوبیده شده ام. بهتر است بر مبلغ بیفزایم و وقت همایونی را نگیرم.

 

من در ترم گذشته ی تحصیلیم به این نتیجه رسیدم که لذت و موفقیتی که در کار گروهی هست در کار فردی نیست. برایم عجیب است که چرا شما تصمیم گرفتید جهان را تنهایی خلق کنید و تنهایی اداره. قبول دارید کار سختی را انتخاب کرده اید؟ البته شجاعت شما قابل تحسین است که همه ی مسئولیت ها را بر  عهده گرفته اید،اما در این شلوغ و پلوغی کائنات ممکن است سرگیجه بگیرید و حواستان از بعضی مسائل پرت شود. اصلن شما در جریان هستید روزی چند انسان در اثر گرسنگی می میرند؛ یا مثلن سالی چند دلفین خودکشی می کنند؟ نه؟ حق هم دارید. پیشنهاد من این است که قدری تقسیم مسئولیت کنید.منظورم زبانم لال شریک نیست. تدبیر شما در مورد خلق چهار ملک مقرب قبلن نشان داده که در نا خودآگاه به تیم وُرک معتقدید. مثلن نشسته اید ودر مورد قیامت فکر کرده اید که طبیعی است وقتی دارید کوه ها را مثل پنبه له می کنید و دریاها را می خشکانید وقت نمی کنید در صور بدمید.پس دمیدن صور را بر عهده ی اسرافیل گذاشتید. حالا هم دیر نشده. مامورانی برای اداره ی برخی امور بگمارید. مثلن مامور امور ورشکستگان و شعرا / مامور امور دختران دم بخت / امور اهل سیاست و  آفتاب پرست ها/

توی دنیا خیلی ها فقیرند.بیش از حد فقیرند.بعضی وقت ها از شدت فقر-زبانم لال- به کفر گفتن هم می افتند.من پیشنهاد می کنم هر از گاهی بی خبر از آسمان پول بریزید سر مردم.با گونی هم نباشد که نخورد توی سر کسی.می توانید به پول ها ریگ یا سنگ های کوچک بچسبانید که هم پخش و پلا نشوند هم کسی آسیب نبیند.

 

همین الساعه کاری کنید بر سر مردمی که در میدان التحریر مصر جمع شده اند تگرگ ببارد که مجبور شوند به خانه هاشان برگردند.کمی ظالمانه به نظر می رسد اما به نفع خودشان است.راستش من دانشجو هستم و در بهار امسال یک تحصن شلوغ انجام دادیم تا رئیس دانشگاهمان را مجبور به استعفا کنیم.فکر می کردیم با پشتوانه ی قوی دانشجویی که داریم حتمن موفق میشویم.ولی طرفمان(آقای رئیس) قوی تر از خودمان و پشتوانه مان بود و از جایش تکان نخورد و الان هم صحیح و سالم دارد رئیسی می کند.باور کنید بعضی از دانشجوها بعد از آن شکست ضربه ی روحی بدی خوردند و چون شک دارم شما ضربه ی روحی را تجربه کرده باشید،عرض کنم که ضربه ی روحی از سرب مذاب دوزخ شما هم تحملش سخت تر است.بله.فکر می کنم اتفاقات اخیر قاهره خیلی شبیه اتفاقات امسال دانشگاه ماست پس به ابرها دستور دهید زود باشند لطفن.*

 

من جدیدن ضرب المثل "یه بار جستی ملخک/دو بار جستی ملخک/آخر به دستی ملخک" را با تمام وجود لمس کردم.لطفن برای حفظ روال عادی خدایی تان نجهید. اگر جهیدید دوباره نجهید. چون بار سوم گیر می افتید.

 

هیچ وقت کاری نکنید که بعضی آدم ها پررو بشوند و به دیگران فخر بفروشند. جسارتن شما که تمایل خلق همه چیز دارید خیلی راحت تر بود اگر یک زبان آسمانی می آفریدید و همه ی کتب آسمانی را به همان زبان نازل می کردید.الان بعضی ها هی میزنند توی سر ما که قرآن عربی است و زبان بهشت عربی است و زبان جهنم عجمی !

 

آدم ها را زن خلق نکنید.و اگر خلق کردید زیبا خلق نکنید.

 

و هفت:

دیگر تا ابد آدمی به شکل و شمایل من نیافرینید.(شکل یعنی ظاهر شمایل یعنی باطن). و اگر آفریدید قلم به دست و چیزی شبیه آن نیافرینید.چون در منطقه ی ما ضرب المثلی ساخته اند که می گوید: "خدا خرو میشناخت که بهش شاخ نداد"

 

با تشکر - بنده ی کمترین شما - مجتبی فدایی

 

*این توصیه را می توانید زیاد جدی نگیرید و اگر این اتفاقات باعث می شود مردم مصر احساس آزادی و خوشبختی کنند کمکشان نمایید. 

غزل



در نگاه من ببین بی تابی یک رود را


با عبورت رام کن این رود خشمالود را


مو بیفشان و خراسان را سراپا مست کن


مست کن , حتی برقصان کوه بینالود را


روسری تو دل از هارون و موسی برده است


کیست تا باور کند افسون تار و پود را


یار های دست در دست پیاده مثل ما


خوب می دانند قدر کوچه ی مسدود را


روز هم آغوشی ما نیز آخر می رسد


می گذارم به حساب جاده دیر و زود را


کنده ی شعر مرا هم یا بدرّان با تبر


یا بسوزان و تماشا کن شکوه دود را



پذیرش نظرات در بالای متن

یادداشتی کوتاه درباره ی ادبیات پوپولیستی

 

درک هنر سخت است.اما ناممکن نیست.از دیرباز فعالان عرصه های مختلف هنر با دغدغه ی فهم و درک هنرشان از جانب عامه ی مخاطبان مواجه بوده اند.و چه بسیار هنرمندانی که با برخورد سرد و گاه خصمانه ی طبقه ی اکثریت جامعه ی خود، بر رودخانه ی جاری احساس خود سد ساخته و از انتشار آثار خود مایوس گشته اند.

در این میان شاید پدیده ای به نام هنر قابل فهم،هنر ساده،هنر عامه پسند زمینه ی آشتی هنر و مخاطب خاص با مخاطب عام را فراهم آورد.در حقیقت مضامین عمیق و گاه بصیرت خواه هنری را چطور می توان وارد زندگی عامه ی مردم کرد؟ و آیا اصلا نیازی به این کار هست؟

در وادی ادبیات:

با شروع دهه 1320 و یکه تازی کمونیسم در سرزمین قلم به دستان بنام،رئالیسم سوسیالیستی عرضه می شودکه به نوعی توده گرایی را وارد عزصه ی ادبیات می کند.کارگر  پس از ساعت ها کار متمادی نیاز به آرامش و سرگرمی سالمی دارد تا بتواند بدون سردرد ناشی از شرب خمر و یا رخوت حاصله از آمیزش فردا صبح دوباره به سرکار خود بازگردد.اینجاست که فیلم های طنز آبکی که چاپلین آنها را "مسخره بازی" می نامد،همراه با اشعار سخیف و رمان های عاشقانه ی کوچه بازاری وارد اجتماع انسان ها می شوند, و جالب اینکه این انواع نوظهور ادبی نتیجه ی مورد انتظار را به ناشران و طبقه ی نیمه حاکم می دهند.

در ایران امروز شاهد انتشار رمان ها و مجموعه شعر و داستان هایی هستیم که اگر بتوان با تردید و تخفیف آنها را هنر نامید در حیطه ی ادبیات پوپولیستی قرار می گیرند.حال آنکه بسیاری معتقدند این کتب تنها برای خانم های خانه دار منتشر می شوند تا در فاصله ی پایان کار منزل و وقت ناهار نگاهی به آنها یندازند.دوستانی دارم که از اینکه ناشر حاضر نیست نام کامل آنها را روی جلد کتابهاشان بنگارد دل آزرده اند.

محمد را "میم" و رضا را "ر" می نویسند تا خانم خریدار! در هنگام بر داشتن کتاب از قفسه،متوجه نشود که این کتاب را یک مرد نوشته.


در هر صورت بر کسی پوشیده نیست که تا زمانی که سرانه ی مطالعه در کشور ما به 4 دقیقه در روز هم نمی رسد، انتظار رشد و تعالی جامعه در هر بستری (دین،اخلاق،فرهنگ...) انتظاری بیهوده می نماید. در سوی دیگر چه بسیار کتب ارزشمند ادبی که در قفسه های کتابخانه ها خاک می خورد و کسی به سراغ آنها نمی رود.در این شرایط آشتی با هنر مقوله ای قابل بحث و پیگیری ست.به این شرط که متولیان فرهنگ با نگاهی عبرت گیر به گذشته،راهکاری بهتر از میدان دادن به طبقه ی منفعت طلب و ساده نویس ادبیات اتخاذ نمایند.می شود هنرمندانه و ساده سخن گفت:


پريا!
ديگه توک  روز شيكسه
دراي قلعه بسّه
اگه تا زوده بلن شين
سوار اسب من شين
مي رسيم به شهر مردم، ببينين: صداش مياد
جينگ و جينگ ريختن زنجير برده هاش مياد.
آره ! زنجيراي گرون، حلقه به حلقه، لابه لا
مي ريزن ز دست و پا.
پوسيده ن، پاره مي شن
ديبا بيچاره ميشن:
سر به جنگل بذارن، جنگلو خارزار مي بينن
سر به صحرا بذارن، كوير و نمكزار مي بينن
 
عوضش تو شهر ما... [ آخ ! نمي دونين پريا!]
در برجا وا مي شن، برده دارا رسوا مي شن
غلوما آزاد مي شن، ويرونه ها آباد مي شن
هر كي كه غصه داره
غمشو زمين ميذاره.
قالي مي شن حصيرا
آزاد مي شن اسيرا.
اسيرا كينه دارن
داس شونو ور مي ميدارن
سيل مي شن: گرگرگر!
تو قلب شب كه بد گله
آتيش بازي چه خوشگله!

   (احمد شاملو)

میم.ف

عنوان دارد

 

پس از سانسور و ويرايش!!!

 مي خوام يه رمان معرفي كنم.نويسنده ش كنوت هامسونه.نوبل ۱۹۲۰ رو گرفته. اسم كتاب "رازها" ست.با وجود اينكه بعضي ويژگي هاش ـ كه خاص رمان هاي كلاسيكه ـ آدمو آزار ميده ولي خيلي قشنگه.بيشتر داستان حول شخصيتيه به اسم "ناگل" كه به طور تقريبا اتفاقي وارد يه شهر ساحلي و ساكن يه مهمانپذير محلي ميشه.رفتارهاي ناگل مثل اسم كتاب رازآلوده و در پايان هم اتفاق فوق العاده خاصي براي "ناگل" ميفته. 

چند خط از مقدمه ي كتاب رو براتون تايپ مي كنم:

( "رازها" با ترجمه ي جديدي منتشر شده است و با آنكه بار هفتم يا هشتمي است كه در اين رمان غوطه ور مي شوم مانند هميشه احساس ميكنم آن را كشف مي كنم.اين اثر بزرگترين كتابي كه تا كنون نوشته شده باشد نيست ام از ميان تمام‌ آثاري كه توانسته ام بخوانم نزديك تر از همه بر من اثر مي گذارد. )

هنري ميلر

ناگل يه آدم عاشق پيشه اس.ولي بعضي وقتا در عشق شرور و حيله گر ميشه.معلوم نيس داره واقعا به آدما كمك مي كنه يا پشت اين همه انسان دوستي پاي منافع شخصيش در ميونه.

هر قدر بخونمش بازم كمه.چون هر بار يه گوشه ناشناخته از شخصيت قهرمان برام رو ميشه.

شما هم بخونيد.

 

نام كتاب: رازها

نویسنده: کنوت هامسون

ترجمه ي قاسم صنعوي

چاپ اول پاييز ۶۶

نشر نيما.

 

                                                            روزي براي هميشه در عمق اقيانوس شيرجه خواهم زد

                                                                      ديريست كساني مرا به خود مي خوانند

                                                                                    آنچنان كه ناگل را

 

پ.ن : be inja hatman gaahi sar bezanid

كانون شعر و ادب دانشگاه بيرجند

 

دیروز همراه یکی از دوستان خوبم رفتیم پیش یکی دیگه از دوستان خوبم! و از دوست خوب دومی شنیدم که یکی گفته: "من خداوند رو مجبور می کنم که من رو به بهشت ببره یا جهنم.با عبادتم." و "عشق کیفیتی ست از زندگی"

فکر کردم به این جمله ها.کریشنا مورتی اینو گفته.

 

جیدو کریشنامورتی یکی از عارفان و ازاداندیشان  معاصر است که چکیده اندیشه هایش را می توان ازادسازی انسان از قیود درونی و خودشناسی به معنای ناب کلمه ، بیان نمود . او در سال 1896 در خانوادهای برهمن در جنوب هند چشم به جهان گشود. از سالهای نوجوانی در اروپا در مدرسه ای مذهبی به تحصیل خصوصی پرداخت . معلمان و نزدیکان وی با مشاهده نبوغ و نشانه های ویژه ای در او ، به او نام مسیح موعود دادند و در همین راستا به تعلیم او پرداختند. ناگهان  و مقارن با مرگ برادر عزیزش، وی اعلام کرد که مسیح موعود نبوده و نمی خواهد دیگران سرسپرده او باشند. به دنبال کشف و شهوداتی که بر او عارض شد ، ناگهان اعلام کرد که که رابطه مرید و مرادی رابطه ای کاملا مخرب و باطل است و  تنها وظیفه و هدفی که او دنبال می کند روشنگری و چراغی فرا راه دیگران بودن است تا آنها بتوانند با درک شخصی خود ، به تکامل و بلوغ فردی دست یافته و خود به درک حقیقت نایل شوند! حقیقتی که از خودشناسی شروع و به خودشناسی خاتمه می یابد. از ان پس کریشنا مورتی طی سالیان طولانی که تا زمان مرگش در سن 91 سالگی ادامه یافت ، به کشورهای متعدد سفر و با برگزاری سخنرانی های متعدد در جهت روشن بینی انسانها و یاری رساندن به آنها در جهت درک حقیقت ، حرکت نمود .

جوهر سخن کریشنا مورتی اینست که رستاخیز راستین تنها زمانی در جهان بوقوع می پیوندد که رستاخیزی درونی در دل تک تک ادمیان رخ دهد و آنها بتوانند حقیقت را در ورای حجاب هر اعتقاد،تعصب و باوری درک کنند.

مهمتر انکه او اعتقاد دارد این رستاخیز باید به یک باره در دل آدمی شکوفا شود و  تلاش در جهت تغییر در آینده ای موهوم،  سراب دروغینی بیش نیست

هدف  یگانه او رهایی ادمیان از تمام قیود درونی و روانی انهم به توسط خود فرد و تنها در سایه راهنمایی های وی بود. یکی از تکیه کلامهای وی که هماره همانند مرغ حق آنرا تکرار می کرد این بود : "چراغی فرا راه خویشتن باشید !"

اینام کتاباشه:

 

* حضور در هستی
* نگاه در سکوت
* شرح زندگی
* شادمانی خلاق
* فراسوی خشونت
* عشق و تنهایی
* تعالیم
* سکون و حرکت
* شعله حضور و مدیتیشن
* پرواز عقاب
* برای جوانان
* اولین و آخرین رهایی

 

باید یکیشو گیر بیارم بخونم.

فعلن.

خبر

سلام.

ممنون که اینجایین.

یکی از داستانام روی وبگاه انجمن ادبیات داستان "چوک" قرار گرفته.لطفا سر بزنید و نظر بدید.

 

انجمن ادبیات داستانی چوک

 

در ضمن پست قبلی رو هم اگر نخوندین افتخار بدین و بخونین.

شاید زندگی این باشد

 

 این پستو نمی دونم از کجا شروع کنم.شاید از اونجا که تو کاردستیای اول دبستانم مونده بودم و می دادم خواهرم برام رو به راهشون کنه.شاید از اونجا که باهاش سر کانال تلویزیون دعوامون می شد و کلی موهای همو می کشیدیم.بعد یکیمون دستشو میذاشت جلوی چشم تلویزیون ناسیونال ۱۴ اینچ که اون یکی نتونه با کنترل کانالو عوض کنه.شاید ازون روزا که از بس می رفت تو اتاقش درس می خوند که دکتر بشه،دلم براش تنگ می شد.

شایدم شروعش اصلن مهم نیست.

امشب عروسیش بود.یه لباس عروس خوشگل تنش کرده بود و همش جوش میزد که فشفشه ها رو به موقع روشن کنیم.

یاد حرف دوستم مجید لک افتادم.آدم جالب و اهل حالیه.تو خوابگاه شبی نبود که روده بُرمون نکنه.می گفت:"فک کنین شب عروسیه.می خوام ادای برادرای عروسو در بیارم."بعد می رفت تکیه می داد به دیوار دست به سینه وا میستاد و اخم می کرد.

بعد می گفت:"حالا داداشای داماد"

می پرید وسط اتاق،از هرجا بود یه دسمال گیر میاورد و لری می رقصید.

امشب حسابی داداش عروس بودم.حسابی.

براش آرزوی خوشبختی می کنم.این غزل رو هم براش گفتم که با فروتنی تقدیم خودش و همسر جنتلمنش می کنم.

  

حالا که خنده های تو همراه خانه نیست

حس سرودنِ غزلِ عاشقانه نیست

دنباله ی لباس سفید عروسیت

مثل عروس بازیمان بچگانه نیست

در من سپاه بغض هزاران دلیرمرد

آماده است تا بخروشد ؛ بهانه نیست

بیهوده روی شانه ی تو بوسه می زنم

دیریست تار موی تو بر روی شانه نیست

امشب به حال و روز دلم غبطه می خورم

رقصیدنم شبیه به او شاعرانه نیست

 

 * دلم. . . ولش کن.چرا قصه ی دردو واسه فردا نذاریم؟

 

در جستجوی چارلی

یکی از دوستان پیشنهاد داد برای پیدا شدن کتاب دو پست قبلیم بشینم خوب فکر کنم به گذشته و ببینم ممکنه به کدوم یکی از دوستام داده باشمش.منم نشستم فکر کردم.بعد دیدم ذهنم کشش بررسی انتزاعی این همه دوستو نداره.گفتم بیارمشون رو کاغذ.بعد تک تک یادشون بیارم و احتمال اینکه کتابه دستشون باشه رو بررسی کنم.همه ی این افراد اونقد برام ارزش داشتن که کتاب عزیزمو بسپرم دستشون.

 

1-علی شکفته

2-حسین عباسی

3-فرامرز آریان

4-مصطفی محمدآبادی

5-الهه عباسی

6-عباس ساعی

7-جواد گنجعلی

8-مصطفی توفیقی

9-مریم فرهادی

10-حسن سردارآبادی

11-محمود جواهری

12-مصطفی شاه بیگی

13-ایمان شاه بیگی

14-نرگس کاظمی زاده

15-مرجان ریاحی

16-رامین قیاسی

17-علیرضا حاجی زاده

18-رضا کاظمی نسب

19-روح الله محمدی

20-محسن حسینی

21-مجید لک

22-محسن لک

23-مراد لک

24-بابای رضا کاظمی

25-فاطمه زرین پناه

26-ابوذر سالاروند(درود)

27-عادل باغبان

28-افشین مسعودیان

29-پریسا آزادراد

30-مسعود فدایی تبریزی

31-مهدی احمدیان

32-آرش آهمند

33-زهرا درایتی

34-احمد صفایی پور

35-صابر نتاج

36-احسان احراری

37-علی کرد کتولی

38-علیرضا گنجعلی(شوهر خاله)

39-علی حشمتی

40-پرستو علیزاده

41-هادی علیجانی

42-علی پوریا منش

43-علی سلیمی

44-علی شعبانزاده

45-علی ایپکچی

46-علی یوسفی

47-علیرضا همتی

48-امین کریمی(گرمسار)

49-امین ذاکر الحسینی(تایباد)

50-محمدرضا امینی

51-امیر کریمی

52-محمد انصاری

53-سعید قربانی

54-آرش چگنی

55-استاد عارف پور

56-آرمان روشن

57-خانم عاشوری

58-آرمان غلامی

59-خانم عسکرزاده

60-عطا صفریان

61-فاطمه زرانگشتی(مامان)

62-استاد آتش پرور

63-آزاده آزادواری

64-مریم آذر

65-آزاده احمدی

66-محمد احمدی

67-علیرضا بدیع

68-علی عدالتی نژاد

69-عباس فدایی(بابا)

70-مونا بدیعی جوان

71-احسان بقایی(تربت جام)

72-سلیم باغچیقی

73-بهرام رمضانی

74-لیلا براتی

75-برید نیکپور

76-آقای باصری

77-بهنام سالاری

78-محمدرضا بهروزی فر

79-سمیرا بیدوازی

80-بهروز فربد

81-استاد غلامحسین چهکندی نژاد

82-مهدی ارفعی

83-هما نجارزاده

84-مهدی دنگ کوبان

85-استاد دستورانی

86-عبدالله جعفری

87-دکتر نظر افضلی

88-دکتر محمدرضا دوستی

89-دکتر زهرا فرخی

90-خانم دکتر حقیقی

91-دکتر خویی

92-دکتر محمدرضا خسروی

93-دکتر احمد لامعی

94-دکتر محمدرضا میری(نه.مطمئنم کتابو به این ندادم)

95-دکتر ناصری

96-دکتر رحیمی(ادبیات)

97-دکتر مهشید شکوهی

98-دکتر اکبر شامیان

99-دکتر مرادعلی واعظی

100-دکتر زارعی(تاتر)

101-زهرا عدالتجو

102-آقای افتخارزاده

103-الهه آقایی

104-الیاس موسوی

105-عماد پورشهریاری

106-عماد آدمی

107-حسن امتحانی

108-محمد صادق دهقانی

109-مینا اسفندیاری

110-مهدی اسکندری

111-مصطفی اسماعیلی تبار

112-علی استاجی

113-محمدرضا اعتمادی

114-الهه جعفری

115-آقای فخر(دانشگاه صنعتی بیرجند)

116-مهندس احمد فخر

117-فاضل افسر پناه

118-مصطفی علیزاده

119-حسین فیض الله

120-ایمان فرستاده

121-سعید فوداجی

122-فهیمه آقاحسنی

123-فاطمه حاجی زاده

124-فرشید تمری

125-فرزاد وطن دوست

126-آقای شیرزاد(گرمسار)

127-غدیر نجفی

128-شهرزاد قهرمان

129-مهدی غضنفری

130-جواد قدوسی

131-غلام احمد جعفری

132-سهراب گل هاشم

133-محمد گلی

134-هادی رضایی

135-هادی روشن بخش

136-هادی یزدانی

137-حاج آقا علوی

138-حاجی خیری

139-حاجی عبدللهی

140-حامد رضایی

140-حامد مسکینی

141-حامد بیژنی

142-حامد شکری

143-حمید عرب نرمی

144-حمیدرضا مسکینی

145-حمیدرضا فدایی

146-آقای همسایگان(مدیریت فرهنگی)

147-جواد اخلاقی

148-علی حسن نژاد

149-حسن رحیمی

150-یعقوب حسانی

151-محسن حجازیان

152-منصوره عسکری

153-دکتر حجت ابراهیمی نیک

154-حجت خسروی

155-شهرام عابدی

156-حسین کلالی

157-حسین عباسی

158-حسین سالاری

160-حجت الاسلام حسینی اصفهانی

161-حسین ترابی

162-حسین علیزاده

163-حمیدرضا خویی

164-حسین خندان

165-استاد حسین سناپور

166-ایمان زنگویی

167-ایمان مرصعی

168-مصطفی کاظمی(عراق)

169-امید ایزدپناهی

170-حاج آقا جعفری

171-جلیل جابری

172-جواد فدایی

173-جواد ارغوان

174-جواد فتاحی زاده

175-جواد سیدی نسب

176-جواد ترشیزی

177-کمال علوی

178-بهزاد کرم الهی

179-مهدی کریمیان

180-کاظم سیدی

181-کاظم تنها

182-اسما کرمانی

183-احسان کشتکار

184-جلیل خلیق

185-مجتبی خالقی

186-ریحانه جعفری

187-خاله مهری

188-خاله مهین

189-مهدی خاتمی

190-رضا خزائیان

191-استاد خزاعی وفا

192-آقای علیزاده(خوسف)

193-لیلا کوچک زاده

194-فاطمه لک زایی

195-الهه لعلی

196-آقای لعل بذری

197-مهدی فیروزی(قم)

198-مسعود مظفری

199-فاطی شعبانزاده(بندر متز)

200-مجید جانی

201-مجید اسطیری

202-محمد سبزی

203-محمد جعفری

204-محمد داوودی

205-کریم رنگیان

206-محمد قادری

207-محمدرضا هوشمند زاده

208-مرضیه علینژاد

209-هدیه میرمرتضوی

210-صالح سبزی

211-معصوم خانوم

212-مهدی ذبیحی

213-مهران(قائم ۸)

214-غلامحسین مسکینی

215-خانم میرمرتضوی

216-الهام میزبان

217-آزیتا میزبان

218-محمدحجت کیان

219-مهندس محمدرضا غلامی

220-محسن امیری

221-محسن باقری

222-مولوی حافظ(سنی)

223-نجمه مولوی

224-ایمان منوری

225-خانم مودی

226-مرتضی حسین آبادی(بیرجند)

227-خانم غلامی

228-موسی رضایی

229-سید مرتضی میرحسینی

230-مرتضی دامرودی

231-مهدی غفوری

232-مجتبی آزادبخت

233-مصطفی خجسته

234-مهدی رضایی

235-مرتضی نبوی نژاد

236-نفیسه کاظمی زاده

237-استاد غلامحسین شکوهی

238-سوسن نجف قلی

239-نرگس فدایی

240-ناصر تجری

241-ناصر حسینی

242-نیما اسماعیلی

243-نورالله قنبری

244-نرگس حاجی زاده

245-رضا امیدی(همکار کانون شعر)

246-امید حشمتی نیا

247-امید سلطانی

248-استاد مجید فرزین

249-استاد علی خدایی

250-بهزاد پروین

251-پرستو احمدی

252-پژمان پاکدل

253-قاسم رفیعا

254-حسین رفیعی(کانون هنرمندان)

255-روح الله رفعت حسینی

256-مهدیه رهدار

257-حامد ارغوان

258- رضا جعفری

259-استاد رحیمی(خاموش)

260-زهرا رحیمی

261-حسن رحمت آبادی

262-خلیل رشنوی

263-رسول حسنی

264-مجتبی رستگارفر

265-رئوف یوسفی

266-خانم رضایی

267-رضا تقوی

268-رضا نظری(شهر ایج/شیراز)

259-استاد ریاحی

260-مرضیه ریوندی

261-صادق بارویی

262-صادق مجدی

263-سعید حنایی

264-سعید فدایی(داداش)

265-موسی الرضا سعیدنژاد

266-سجاد خدایی

267-سجاد شاهد

268-سارا گنجعلی

269-خانم شادلو

270-مهدیه قدوسی(لیدز)

271-شهره شجیعی

272-وحیده ابراهیم زاده

273-سعید شوریان

274-ابراهیم شورگشتی

275-سینا بسطامی

276-سرهنگ ذاکر

277-پروانه فدایی

278-محسن فدایی(زابل)

279-یونس صدیقی

280-یونس گنجعلی

281-یاسر خدابخش

282-فرشاد یاقوتی

283-خانم یعقوبی

284-ویکاس(چین)

285-آقای وطن پرست

286-وحید محمدی

287-وحید غلامی

288-وحید حسینی

289-معصومه ترک نژاد

290-توحید آرش نیا

291-فرزاد تربالی

292-علی تمامگر

293-پیام یوسفی

294-مرجان تجلی

295-علی طهماسبی

296-سعید وفایی

297-سعید سروری

298-کمال شربتیان

299-سمیرا محسنی

300-سهیل جعفری

301-سیامک گلشیری

302-حسن فرهنگی

303-سعید قربانی(تربت جام)

304-فریده آقا حسنی

305-امید اخروی

306- احمد تقوی

307-سلمان محمدی(کوهدشت)

308- محمد عطاریانی

309-امیر نظام دوست

310-مریم جعفری

311- محسن شیردل

۳۱۲-مژگان احمدی پور

۳۱۳-امان لله میرزایی

۳۱۴-احسان نوکندی

۳۱۵-محسن سراجی

۳۱۶-امین قیاسی

۳۱۷-فهیمه احمدی

۳۱۸-نوید باقر پور

۳۱۹-زینب اطهری

۳۲۰-هاشم امینی

۳۲۱-علیرضا دبیری

۳۲۲-سیمین برازنده

۳۲۳-مسعود سبزی

۳۲۴-سینا صنعتی

۳۲۵-سحر محمدپرست

۳۲۶-دنا محمودنیا

۳۲۷-محمد حسینی کاریزکی

۳۲۸-احسان نوکندی

۳۲۹-مصطفی دیوان بیگی

۳۳۰-مرتضی دیوان بیگی

۳۳۱-جعفر نودهی

۳۳۲-دکتر مهستی محبی

۳۳۳-سامان فیروزی

۳۳۴-مرتضی قربانی

۳۳۵-محمدرضا صبوری

۳۳۶-سروش تقدس(اهواز)

۳۳۷-صادق توان پور

338-محمد علی گندمی

۳۳۹-علیرضا شعبان زاده ی فخرداوودی

۳۴۰-حجت جمئگی

۳۴۱-علی شاه علی

۳۴۲-علی آراسته

۳۴۳-حامد قاسمی

۳۴۴-جعفر رزاقیان

۳۴۵-فهیمه حسن پور

۳۴۶-حسام مسکینی

۳۴۷-سعید ارشادی(سرایان)

۳۴۹-مجتبی طالبیان

۳۵۰-امیرحسین محمدپور

۳۵۱-امیرحسین پدرام یار

۳۵۲-محسن دشتبانی

353-سروش مظفر مقدم

۳۵۴-صادق توان پور

۳۵۵-علی قلاسی

۳۵۶-خانم موحدی

۳۵۷-محمدعلی گندمی

۳۵۸-محسن حجله

۳۵۹-رضا محمد دوست

۳۶۰-فاطمه یعقوبی

۳۶۱-حاجی حجازیان

۳۶۲-مرتضا حاجی حسینی

۳۶۳-احسان مرادی

۳۶۴-علی رستمی

۳۶۵-علی اکبر اسکندری

۳۶۶-قاسم قربانی

۳۶۷-مراد رام نژاد(خوابگاه ابوذر)

368-لیلا نوحی تهرانی

369-احسان آریا تبار

370-یاسر قدسی

371-پوریا قربان نژاد

372-مصطفی برزگر

373-مهدی خالدی(بندر)

374-ابراهیم پیره

375-هادی صبوری

376-زینت محابد

377-خانم فتحی

378-حسن تال(سنندج)

379-لیلا قزوینی

380-تهمینه رستمی

381-آقای دستجردی

382-احمد نیک فرجام

383-پریسان بنیابادی

384-آقای خواجوی

385-مجید خزاعی

386-محمد سلجوقی

387-رضا کریمی

388-دکتر خوشبختی

389-ویدا نوشین فر

390-استاد افتخاری

391-پیمان افتخاری

392-یاسر جوان بخت

393-الیاس مرادی

394-سعید زارعی

395-بهار امینی

396-لیلا امینی

397-صدرا طاهری

398-امیر سوزنچی

۳۹۹-علی نصیر

۴۰۰-کاظم آقایی

۴۰۱-مریم تاتاری

۴۰۲-احسان سرابندی

۴۰۳-علیرضا فرزین

۴۰۴-قاسم رفعت حسینی

۴۰۵-نوشین ذاکری

406-ابوذر هدایتی

407-محمد مظلومی نژاد

408-وحید خیرآبادی

409-حسین نظری

410-سعید رجبی

411-رضا قطب

412-فهیمه حسینی علی آباد

413-قاسم فرهادی

414-محسن کرامتی

415-مهدی مهدی زادگان

۴۱۶-نگار رجایی

۴۱۷-سینا غفاریان

۴۱۸-سجاد غفاریان

۴۱۹-فرزانه میرزازاده

۴۲۰-یاشار علیپور

۴۲۱-سراج الدین طلابی

۴۲۲-فائزه میرزازاده

۴۲۳-محمدصادق فروغی

424-وحید آسترکی

425-علی اصغر نوری

426- احمد دوراندیش

427- ابوالفضل ایمانی

428- حامد رحمتی(زنجان)

429- علی اصغر چکنه

430- مهدی بیات

431-آقای شهیدی

432- سعید تاج محمدی

433- رضا یاوری

434- سعید عابدی

432- علی سعادت

433- نوید مقیمی

434- عاطفه شاطری

435- مرضیه شاه دادی

436- امیرمحمد خطیبی

437- محمود مشاقی

438- اعظم نیازمند

439- مرتضی ابراهیمی

440- مرتضی ناصری (تربت)

441- فاطمه روشنی

442- حسن موذن زاده

443- محسن آزادی

444-بهروز طهماسبی

445-نجمه نوروزی

446-محسن زارعی

447-دکتر عباس خیرآبادی

448-نوید عطایی

449-مصطفی الطافی

450-فرزانه مهدوی

451-مهتاب مزینانی

452-ناهید افشار

453-سهیل صنعت پیشه

454-مهدی دلگیر

456- دابان شریف نادری

457- مبین امیر آبادی زاده

458- محمدجواد مداحی

459- مهتاب مزینانی

460- امیرحسین عاملی

461- محمد اسکندری

462- امین تشکری زاده

463- امیر ثاقب (پارچه)

.

.

.

ادامه دارد

 

 

 *از گوشی جوادم تشکر می کنم که تو جمع آوری اسامی کمکم کرد.

*یه یادآوری کوچیک.تو برنامه ی وُرد اگه کنترل+f رو بگیرید صفحه ی findباز میشه و میتونین هر کلمه ای رو پیدا کنین.

*لطفن تو کامل شدن این لیست به من کمک کنین.

*راستی.دیروز داستانم تموم شد.یه کاری نوشتم به اسم"دو تا بودیم؛توی زنبیل قرمز" بد نشده!

 

 

 

 

یکی نبود و یکی بود و من مقابل او یم

شروع قصه ی بغض پلنگ های گلو یم

دوباره او تو نبودی که با فرار پلنگی

مسیر آمدنت را به دست اشک بشو یم

پس از تو من خفه ام در دهان مردم این شهر

و مثل پچ پچ مشکوک راز های مگو یم

صلاح کار همینجا منِ خراب همینجا*

ببخش حضرت حافظ که باز مست سبو یم

ولی از آینه ی رو به می فروشی چشمش

نگو که مانده ام این قصه را چگونه بگو یم

که اوست وحشت بدمستی تمام غزل ها

فرشته ای و تفنگی نشانه رفته به سو یم

تو عاقلی و مبادا که در مزارع قلبت

جوانه ای زده باشم که عاشقانه برو یم

بیا و تخت مرا با تنت به ماه بچسبان

که من کلافه ام از این پلنگ های پتو یم

 

*صلاح کار کجا و من خراب کجا؟ (حافظ)

 

بزرگترین از دست رفته ی زندگی من

 سلام.در هفته ای که گذشت دو داستانم توسط دوستان بزرگوار نقد شد که همگی به نکات ریز و سازنده ای اشاره کردند."عوارض" که کمی قدیمی تر بود و کارگاه داستان کانون هنرمندان بیرجند باعث شد به یادش بیاورم.علاوه بر کارگاه برای تعدادی از دوستان ایمیل کردم.و داستان اخیرم که روی وبگاه به نمایش گذاشته بودم."عوارض"تغییرات زیادی کرد و احساس می کنم بهتر شده.از دوست خوبم استاد علی خدایی هم کمال تشکر را دارم که با وجود مشغله ی زیاد برایم وقت گذاشتند و اندیشه ی حرفه ای ایشان درباره ی ویژگی های عنوان داستان باعث تغییر نام داستان اخیرم شد.به هر حال از همه ممنونم.مطلب زیر را کم جدی بگیرید!

 

بزرگترین از دست رفته ی زندگی من

 

هیچ وخت فکر نمی کردم یه روزی اینقد حسرت چیزی رو بخورم.حسرت خوردن چیز بدیه به خصوص اگه تو تنهایی بیاد سراغ آدم.این عکسا رو هم بابام لطف کرده وختی تنها بودم و به اون فک می کردم ازم گرفته!

 


این روزا به خاطرش خیلی این ترانه رو می خونم:


نذار امشبم با یه بغض سر بشه

بزن زیره گریه چشات تر بشه

بذار چشماتو خیلی آروم رو هم

بزن زیره گریه سبک شی یکم

یه امشب غرورو بذارش کنار

اگه ابری هستی با لذت ببار

غرورت نذار دیگه خستت کنه

اگر نیست باید دل شکستت کنه

نمی تونی پنهون کنی داغونی

نمی تونی یادش نباشی به این اسونی

هنوز عاشقی و دوستش داری تو

نشونش بده اشکای جاریتو

نمی تونی پنهون کنی داغونی

الی آخر...

 سه بار تا آخر باهاش بودم.تا ته ته.تا اونجایی که دیگه عکساشو دیدم.چه عکسای خوشگلیم بودن.بچگیای معصومش تو اون عکسا.ومن که تو اون دوره به هیچ دردش نخوردم.ببخشید.من یه کم احساساتی شدم.فعلن یه سرگذشت کوتاه از ویکیپدیا بخونین تا من یه دسمال کاغذی گیر بیارم.

 

نگاهی به زندگی چارلی چاپلین (۱۹۷۷-۱۸۸۹)


چارلز اسپنسر چاپلین، كمدین افسانه‌ای سینما، شانزدهم آوریل ۱۹۸۹ در لندن و در خانواده‌ای تئاتری به دنیا آمد. او بازیگری، كارگردانی، تهیه‌كنندگی، فیلمانه‌نویسی و حتی آهنگسازی فیلم‌هایش را شخصاً انجام می‌داد. زندگی حرفه‌ای او از كودكی در صحنه‌ی تئاترهای لندن تا زمان مرگش بیش از ۷۰ سال ادامه داشت. دوران كودكی او در فقر و تنهایی سپری شد چون كه در دو سالگی پدر و مادرش از هم جدا شدند و پدرش كه به سختی او را به یاد می‌آورد چند سال بعد مرد. مادرش كه بازیگری پركار بود، مبتلا به نوعی بیماری حنجره شد و چاره‌ای نداشت جز این كه كار تئاتر را رها كند. اما قبل از آن، پسر ۵ ساله‌اش چارلی شانس بازی در نمایش را كنار او داشت كه با خواندن آهنگ معروفی مورد تشویق زیادی قرار گرفت.
مادر او خیاطی را در پیش گرفت تا مخارج زندگی چارلی و پسر دیگرش سیدنی را تأمین كند. در سال ۱۹۰۰ چارلی در یازده سالگی همراه برادرش در نمایش پانتومیمی بنام «سیندرلا» بازی كرد و از آن موقع تصمیم گرفته بود كه بازیگری را حرفه‌ای دنبال كند.
سیدنی چاپلین چند سال بعد برای پیوستن به نیروی دریایی آنها را ترك كرد. چارلی با مادرش كه دچار بیماری روحی شدیدی شده بود در منطقه فقیرنشین لندن به وسیله درآمد اندك برادرش زندگی می‌كرد و برای مراقبت از مادرش درس را رها كرد چون نمی‌خواست كسی به بیماری روانی او پی ببرد ولی وقتی اطرافیان متوجه وضعیت وخیم او شدند، او را در بیمارستان بستری كردند كه تا سی سال دیگر با همان شرایط به زندگی ادامه داد. چاپلین در هفده سالگی به عنوان دلقك به گروه طنز «فرد كارنو» (Fred Karno) پیوست و ستاره نمایش های آن شد. او و گروه كارنو برای اولین تور آمریكا در سال ۱۹۱۰ پا به آن كشور گذاشتند و در شهرهای مختلف نمایش اجرا كردند.
در این گروه، «استنلی جفرسون» (Stanly Jefferson) كه بعدها با نام «استن لورل» معروف شد با چاپلین هم بازی بود. «استن لورل» به انگلستان برگشت اما چاپلین كه شیفته‌ی آمریكا، پیشرفت سریع و محیط شادش شده بود در آن كشور ماند. سه سال بعد كارگردان جوانی به اسم «مك سنات» (Mack Sennat) بازی چاپلین را دید و به او پیشنهاد كرد با استودیوی فیلمسازی‌اش «كی استون» همكاری كند. چاپلین برخلاف میلی باطنی و ابتدا بیش تر به خاطر حقوقش قبول كرد و به این ترتیب وارد هالیوود شد.
مسیر حرفه‌ای او از ۱۹۱۴ تا ۱۹۱۷ در استودیوهای مختلف «كی استون» شروع شد، جایی كه خیلی زود هنر و صنعت فیلمسازی را فرا گرفت. چارلی چاپلین در اولین فیلم هایش كه توجه چندانی را جلب نكرد مثل همه بازیگرها، ظاهری معمولی داشت تا اینكه خیلی اتفاقی تركیبی از شلوارهای گشاد و كفشهای بزرگ، كت تنگ و كلاه لبه‌دار را امتحان كرد كه به نظرش عالی رسید و تبدیل به همان شخصیت دوست داشتنی شد كه همه می‌شناسند و با آن به اوج شهرت رسید.
در سال ۱۹۱۵ او «ولگرد» افسانه‌ای‌اش را خلق كرد، اولین كمدی تلخ و شیرین او با پایانی باز كه در آن قهرمان خانه به دوش قصه، تنها و ناكام در عشق به شیوهٔ مخصوص خودش قدم می‌زند. چنین شخصیتی با ویژگی‌های ظاهری و خصوصیات اخلاقی ویژه‌اش به نوعی در فیلم های بعدی چاپلین هم حضور دارد. آوراگی و دربدری كه چاپلین هنگام كودكی تجربه كرده بود مایه اصلی فیلم های اجتماعی تند وتیز او را تشكیل می‌داد. او در سن كم علاوه بر این كه زندگی در نوانخانه‌ها را تجربه كرده بود، بارها مجبور شد كنار خیابان بخوابد و در آشغالها دنبال غذا بگردد. شاید به خاطر همین تجربه‌های تلخ شخصی است كه بازی او در این قالب تا این حد باورپذیر است.
چارلی چاپلین با این كه در كار حرفه‌ای خود روز به روز موفق‌تر می‌شد ولی زندگی خانوادگی‌اش دستخوش ناملایمات بود. دو ازدواج نخست او به جدایی ختم شد اولین بار با بازیگری بنام «میلدرد هریس» (Mildred Harris) و بار دوم با بازیگر دیگری، «لیتا گری» (Lita Grey) ازدواج كرد.
بعد از مدتی با «پائولتا گادارد» (Paulette Goddard) كه در فیلم «عصر جدید» بازی می‌كند ازدواج كرد كه بعد از آن كه هر دو به موفقیت و شهرت بیشتری رسیدند از هم جدا شدند. چهارمین ازدواجش در سال ۱۹۴۳ با «اونا اونیل» (Oona Oneil) دختر نمایشنامه نویس معروف «ایگن اونیل» با ثبات‌ترین بود كه تا زمان مرگش ادامه پیدا كرد. «اونا اونیل» بعد از مدتی هنرپیشگی را رها كرد و شاید همین، باعث دوام ازدواج آنها شد چون چاپلین برخلاف ازدواج های گذشته‌اش این بار همسرش را رقیب خودش نمی‌دید. چارلی چاپلین و اونا اونیل هشت فرزند داشتند.

 

 

بعله داشتم می گفتم.یه کتاب 600 صفحه ای بود به اسم "سرگذشت من" اثر چارلی چاپلین.از جمعه بازار کتاب مشد شکارش کرده یودم.خیلی جالب بود.چاپلین به قلم خودش ساعت به ساعت زندگی شو هنرمندانه تصویر کرده.روزای فقر و تنگدستی کودکی،روزای موفقیت و شادی جوونی،روزای شهرت میانسالی،آرامش پیری.اینا به کنار.روزای عاشقی های پشت سر هم،بعد ازظهر های متفاوت پاریس و لندن،روزای دادگاهی شدن و اضطراب تو آمریکا، روزای تشویش جنگ جهانگیر دوم،روزای فرار از اون چیزی که اسمشو سرویس اطلاعاتی آمریکا گذاشته.خلاصه یه مجموعه ی کامل بود از زندگی یه هنرمند جهانی و محبوب با تمام شیطنتا رو دردسرای خاص خودش.

 

اون چیزی که تو این کتاب خیلی منو تحت تاثیر قرار داد شجاعتش تو بیان واقعیت ها بود.من خاطره می نویسم.ولی یه جورایی برام سخته که با دفتر خاطراتم روراست باشم.کسایی که خاطره می نویسن می دونن چی میگم.یه پیله تنیدنِ ناخودآگاه تو نوشتن خاطره هست که چاپلین خیلی خوب از پس مبارزه با اون بر اومده.البته شاید همین که تو دوره ی پیری و همه چی تمومیش نوشته رو جسارتش تاثیر گذاشته بوده.زمانی که این کتاب منتشر میشه چاپلین تو یه خونه ی بزرگ با یه باغچه ی سرسبز تو سویس به همراه آخرین همسرش "اونا" زندگی می کرده.


 

خب فک کنم دوباره باید بگم که خیلی دلم برا کتابه تنگ شده.

به کی دادمش؟

نمی دونم.

کجا گذاشتمش؟

 نمی دونم.

حتی تمام صحافیای دو رو بر خونه مونو رفتم و مث خُلا پرسیدم:

"آقا ببخشید من احیانا بین دو تا سه سال پیش یه کتاب اینقدی نیاوردم واسه صحافی؟!!!"

یکی از صحنه های قشنگی که ازش یادم مونده اینه که گفته بود وقتایی که تو خونه دلش می گرفته با مامانش میومدن کنار پنجره ی خونه ی قدیمیشون می نشستن.بعد هر کس که رد می شده مامانه یه داستانی براش می ساخته و چارلی از ته دل می خندیده.مثلن اگه یه آقایی دَمَق و بی حال رد می شده مامانه می گفته:"این جوون عاشق حتمن همین الان جواب نه رو از معشوقه ی گَنده دماغش شنیده" یا اگه یکی تند تند می دویده می گفته:"چارلی جون این هیچ قصه ای نداره.فقط فک نم بدجوری شاش داره!"

کلّن مادرش خیلی تو هنرمند بار اومدنش تاثیر داشته.ولی اشکت در میاد وختی از تیمارستانی شدن مادرش به علت فقر و گرسنگی میگه.فک کن چارلی  وسیدنی_داداشش_بعد از مدت ها اجازه دارن برن تیمارستان و مادرشونو که میگن حالش تا حد یه ملاقات کوتاه خوب شده رو ببینن.وحشتناکه وختی خودشو میندازه تو دامن مادره.

 از این جور چیزا خیلی داشت.تو یه سال سه بار خوندمش و تقریبن همه ی کتاب یادمه.خدا بیامرزتش. 

آقا یا خانومی که کتابو دادم بهت و دودر کردی.جون هرکی دوست داری بیا پسش بده.اصلن ازت می خرمش.ده تا سکه ای که صادق دهقانی جاییزه گرفته خوبه؟ همونا رو میدم به تو.فقط بیا پسش بده.

اینم کاملش

 

بشکه ی قیر،روی آتش،زیر آفتاب

آخر قول مردانه داده ام.زیر قول که نمی شود زد.توی پارک روی نیمکت، لم داده بودیم و قمری نر و ماده ای را دید می زدیم که به نوبت روی چمن ها می نشستند؛یک تکه چوب نازک بر می داشتند و می بردند برای لانه شان.لانه را روی درخت نمی دیدم.حتمن روی بلندترین شاخه ها ساخته بودنش.

که دستم را از روی شانه اش برداشت.بلند شد.چهار پنج قدم دور شد.بعد برگشت و نگاهم کرد.مثل دزدها اطرافش را پایید وخواند:

_اگه من زنت بشم، وصله ی تنت بشم، تو منو با چی می زنی؟

خندیدم.

_نخند جواب بده.

_من هیچ وخت تو رو نمی زنم.

خندید.چشم هایش را بست.دست هایش را باز کردو چرخی زد.قمری بیچاره ای که پشت سرش روی چمن ها نشسته بود.چوب لانه را زمین انداخت و پرید روی درخت.دودل بود که دوباره شیرجه بزند پایین یا نه.نزدیک تر آمد.صورتش را آورد روی صورتم.

_دوروغ میگی.

خیره شدم به لب های رژ خورده اش.

_دوروغ نمیگم.

_قول بده.

حالا این همه پلّه ی این ساختمان نیمه کاره را آمده ام بالا به خاطر همان قول.وقت ناهار کارگرهاست.از راه پله،پا به هر طبقه ای که می گذارم چند تایشان سفره پهن کرده اند و می لمبانند.پروژه ی جدید شکیبا.سرکارگرش راهم نمی داد.گفتم عکّاسم و پولی هم کف دستش گذاشتم که بگذارد بیایم بالا.البته قبلن هم را دیده بودیم ولی یادش نمی آمد.

_یادت نیس؟ با خانومم و مهندس شکیبا اومدیم ساختمون قبلی که کار می کردی رو ببینیم.

_آقای مهندس روزی صد تا مث شما رو میاوُرد اونجا.اینجام میاره.چطو انتظار داری یادم بمونه!؟

پشتم را بهش کردم و از راه شنی لگدمال شده ی کنار دیوار گذشتم به سمت راه پلّه."روزی صدتا..."،"روزی صدتا مثل شما..." توی سرم می پیچید.

_خیلی بلنده آقا.مواظب باش.عکستو بنداز بیا پایین.

راه پلّه اش را مثل روز اوّل سخت بالا آمدم.آن روز هم خود شکیبا گفت که مواظب پلّه ها باشیم.

_راه پلّه ها هنوز نیمه کاره س.فعلن این آجرا رو چسبوندیم برای رفت و آمد.مواظب باشین.مخصوصن شما خانوم؛پاشنه کفشتونم...

هما خندید.گفت:

_نَبّابا!با اینا کوهم میرم.

_دیگه بهتر.از همه ی شهر میان پونصد متری این خونه کوهنوردی.

بعد آجرها را یکی یکی بالا دوید و از ساختمان نیمه کاره تعریف کرد.

_البته ان شاا... پلّه ها سنگ کریستال چار سانت می خوره.

در یکی از پاگَرد ها ایستاد.

_ببینید از پنجره کشویی که ایشاا... روی دیوار این پاگردا می خوره تمام شهر زیر پاتونه.حتی شاید هر روز از پنجره ی خونه ی خودتونم این منظره رو ببینین.البته بستگی داره کدوم واحدو انتخاب کنین.

زیر گوش هما گفتم:"چَن واحدش فروش رفته؟"

هما به شکیبا نزدیک شد.شکیبا "مواظب باشین"ی گفت.با سرعت از کنار شانه ام رد شد و پلّه های آجری را بالا دوید.در پاگَرد بالایی ایستاد و نگاهمان کرد.انگار می خواست راحت تر زیر نظرمان بگیرد.هما همان طور که پشتش به ما بود گفت:

_چه دودی گرفته آسمون شهرو.

برگشت.

_آقای مهندس چند واحدتون فروش رفته؟

_فعلن یکی.قیمتای پیش فروش ما یه کم بالاس.ولی در عوض مث بعضی بساز بفروشا  کارو سَمبل نمی کنیم.بهترین مصالحو استفاده می کنیم.

زیر گوش هما گفتم:"بساز و بنداز"

خندید.

_البته واحدا به زودی فروش میرن.یکیشَم خودم نشون کردم.ما تو منطقه مون یه ضرب المثلی داریم میگیم اوّل همسایه تو پیدا کن بعد خونه تو.ایشاا... که همسایه های خوبی میشیم.

چشمک زد.ساکت شدیم.من و هما به هم نگاه کردیم. دودل بودم.لعنت به من.در همه ی کارهایم دودلم.هما برای خرید و اینجور کارها از من خیلی بهتر است.با صدای شکیبا دوباره سرهایمان را بالا گرفتیم تا در نیم طبقه بالاتر ببینیمش.

_پسنده؟ بگم چای بیارن؟

و هما خندید.

در همه ی کارهایم دودلم.شاید برای همین است که همیشه هما باید هلم بدهد تا کاری بکنم.اصلن هما برایم دوست های جدید پیدا می کند.همان روزهای اوّلِ خانه دار شدنمان هم خودش در کوله پشتیم مایو و حوله و شامپو گذاشت که باشکیبا برویم استخر.گفت حالا که بلیت مجانی و یک همسایه ی بجوش و سرزنده گیرت آمده چرا نمی روی تنی به آب بزنی؟ دودل بودم.خیلی وقت بود آب استخر به تنم نخورده بود.دل به شک بودم که از آن زمان ها شنا یادم مانده باشد.ولی هما هلم داد بیرون و در آپارتمان را بست.از پشت در گفت:

_بدو پایین.با ماشین دم در منتظره.

من هم رفتم.شکیبا خیلی هیکل است.شاید به  اجداد عربش رفته؛و بدنش جای بی مو ندارد. با هم روی سکّوهای کآشی آبی استخر نشسته بودیم.زیرچشمی کول هایش را دید می زدم که سیاهِ مو بودند.گفت:

_خانومت خوب بود؟

دوست نداشتم جواب بدهم.

_بد نبود.سلام داشت.

_اسم ساختمونو انتخاب کردین یا نه؟

_نه...مگه ما باید...

_اِ... هما خانوم بِهِت نگفت؟ قرار شد اسم مجتمعو همسایه ها انتخاب کنن.الانم که تقریبن همه ساکن شدن.

بلند شد.شیرجه زد توی آب.بعد غیبش زد.زیرآبی طول استخر را رفت.از آن طرف که در آمد برایم دست تکان داد که:"تو هم بیا". نرفتم.مطمئن نبودم غرق نمی شوم.دوباره شنا کرد که برگردد.بدن گنده اش آب را می بُرید و جلو می آمد.رسید.آرنج هایش را گذاشت روی کاشی های لبه و تا سینه دیده شد.

_بپّر دیگه.

_بلد نیس...

شاید هم بودم.

_کاری نداره.بیا این لبه وایسا.

رفتم.خودش رفت وسط عمیق.

_دورترین جایی که به نظر خودت میپّری رو نشونم بده.

جایی را نشانش دادم.

رفت روی نقطه ی نهایت پرشم.

_حالا تمرکز کن.باید با دست بپّری اینجا.اول دستات بره تو آب؛بعد سرت.بدنتو تا می تونی کش بده.

دودل بودم.همانجا بود که فهمیدم از شکیبا زیاد خوشم نمی آید.مرا نباید گذاشت توی منگنه.باید هر کار دلم می خواهد بکنم.اما آن روز توی استخر حس می کردم نباید از او کم بیاورم.پریدم اما با شکم آمدم پایین.شکمم داشت جر می خورد.نفسم آبی شد.غرق شدم.

یکی مرا کشید بیرون.شب که سه تایی توی خانه ی ما بودیم به هما گفت:

_صدتا بیلیت مفت داشته باشَمَم دیگه با این استخر نمیرم.زیادی می ترسه.داشت نجات غریقم خفه می کرد.

سرم را لای پتو پنهان کرده بودم.دست و پایم می لرزید.

_آخه داره شکم میاره.گفتم ببرش سونا.نه شیرجه!

حالا ایستاده ام اینجا چون شیرجه زدن را بلد نیستم.هوا گرم است.آفتاب می زند روی سقف به هم ریخته ی پروژه ی جدید شکیبا.آفتاب می زند روی همه چیز.من را و آهن های قرمز را و بتن های خاکستری را داغ می کند.آن پایین،توی حیاط،بشکه ی قیری روی آتش گذاشته اند.کارگری کنارش ایستاده و حتمن مواظب است آتش نگیرد.

_هما دارم آتیش میگیرم.دیگه نمیتونم.

شکیبا ازمان جلو زد.

_بیجا کردی.

دست گذاشت روی شکمم.

_حد اقل عُرضه داشته اینو باش آب کنی.از استخر که می ترسی.تو پارکم آتیش می گیری.پس کجا میخوای لاغر شی؟

نشستم روی نیمکت و کلاه لبه دارم را انداختم زمین.

_میگم نمی تونم بدوم.تازه اصلنم ازین یارو خوشم نمیاد.

_باشه تو بشین.من میرم.

تند دوید تا به شکیبا برسد.آستین های گرمکن را دور کمرش گره زده بود.موقع دویدن،گرمکن باسنش را ناشیانه پنهان می کرد.چپه شدم روی نیمکت.دلم آشوب می شد و می خواستم بالا بیاورم.شاید خوابم برد.

_پاشو.پاشو پهلوون.

عرق از سر و گردن شکیبا بیرون زده بود.هما هم خسته،می خندید.

_هما خانوم راس میگه.به هیچ صراطی مستقیم نیستی.

دوباره نشستم.ساعتم را نگاه کردم.

_همه ی یک ساعتو می دویدین؟

_نه.وسطش رفتیم رو چمنا نشستیم آبمیوه خوردیم.راستی...

شکیبا پرید وسط حرفش.

_اسم ساختمونم انتخاب کردیم.مجتمع مسکونیِ...

_هما.خوبه؟ اسم منو گذاشتیم رو خونه مون.البته همسایه های دیگه هم باید قبول کنن که...

شکیبا صدای کلفتش را کش داد که:

_ایشاا... می کنن.

امروز باز با هما زدیم به تیپ هم.حرف بدی زد گفت:"به هیچ دردی نمی خوری.فقط بلدی خرابکاری کنی"

من کاری را خراب نکرده بودم.دستگیره ی در قابلمه اش را داشتم سفت می کردم که پیچش برید و کنده شد.اعصابش به هم ریخت.این را گفت و رفت کف آشپزخانه نشست و خیره شد به مایکروفر.من هم کم نیاوردم.رفتم خودم را ولو کردم روی کاناپه ی روبه روی تلویزیون و صدای کانال سه را تا آخر زیاد کردم.فوتبال.برایم مهم نبود کجا و کجا.فقط دوست داشتم صدایش بلند باشد.تشنه بودم ولی دلم نمی خواست بروم سر یخچال که با هما چشم تو چشم بشوم.خوابم برد.

لای همهمه ی تماشاگرها صدای زیری شنیدم.صدای هما را شنیدم.چشم های سنگینم را باز کردم.

داد می زد که:

_اعصابم خورد شد.حد اقل هِدفُن بذار تو گوشای کوفتیت.

داد زدم:

_نمی خوام.

_اگه همینقد که فوتبال نیگا می کنی فوتبال بازی می کردی الان وضع من این نبود.حداقلش هیچی نداشتی یه هیکل درستی داشتی.مِثِ...

حرفش را خورد.کنترل را از زیر کمرم بیرون کشیدم و تلویزیون را خاموش کردم.طرف آمد جلوی چشمم.حتی یک آن هیکل لختش را دیدم که داشت توی سیاهی تلویزیون شیرجه می زد.بلند شدم و رفتم پشت سنگ اوپِن تا چشم تو چشم شویم.ساکت تر شده بود.نگاهم می کرد.

_مث چی؟ مث کی؟

چشم هایش سگی شده بود.ولی این دفعه کم نیاوردم.اولین چیزی را که روی سنگ اوپن به دستم رسید برداشتم که بزنمش.

_اگه جرات داری اسمشو بیار.

سگ های چشمش قرمز شدند.نگاه کرد به سینک ظرفشویی.حتمن لای ظرفهای کثیف دنبال چیزی بود که بتواند پرتابش کند.دودل بودم که بزنم یا نه.همانطور ماندیم تا گریه اش گرفت.شاید چون دستش به ظرف های چرک نمی رسید.هق هق زد و کف آشپزخانه ولو شد.ته دلم لرزید.

"اگه من زنت بشم.وصله ی تنت بشم"

خودم را دیدم که سفت ایستاده ام و بشقاب چینی جهاز هما را بالا گرفته ام که توی سرش خُرد کنم.بشقاب را سر جایش گذاشتم.

حالا ایستاده ام اینجا.امروز یا باید بزنم زیر قولم یا بزنم زیر همه چیز.دیگر دل و دماغ زندگی را ندارم.آن پایین سرکارگر پیر دارد با آفتابه حیاط را آب پاشی می کند.بین در ورودی و بشکه ی قیر آخرین نقطه ی پرشم را در نظر می گیرم.یک نیم قدم به لبه ی پشت بام نزدیک می شوم.اماّ... امّا دودلم.دستم را می گذارم روی شکمم که تازگی ها از زیر پیراهن هم بدریختیش توی چشم میزند.

_آقا برو عقب.داری میفتی.هوی!

سرکارگر است.ناخودآگاه دو سه قدم عقب می روم.دور و برم را نگاه می کنم.همه جا تار شده است.گوش هایم،داغ.سرکارگر هنوز دارد چیز هایی داد می زند.می نشینم و سرم را می گیرم لای دست هایم.دلم برای کاناپه ی رو به روی تلویزیون تنگ می شود.

 

 

 

 

 

 

 

آب دوغ خیار

 

فصل گرما که فرا می رسد اشتهایمان نسبت به خوردن غذاهای گرم و پرکالری کاسته شده و بیشتر به دنبال غذاهای سبک،کم حجم،خنک و درعین حال اشتهاآورهستیم.درمیان غذاها بین مردم اصفهان آب دوغ خیار ازاین مزایا برخورداراست.

این غذای حاضری بسیار خوش طعم با ظاهری دلنشین بوده واز قدیم الایام بین مردم اصفهان از محبوبیت خاصی برخورداراست.ارزش تغذیه ای این غذای ساده و سنتی با توجه به موادغذایی که درتهیه آن استفاده می شود بسیارمناسب  برای فصل گرم سال محسوب می شود،زیرا عطش را رفع کرده،شادی بخش جان واشتهای رفته مان را احیا می کند.

این غذا معمولاً از ترکیب ماست یا دوغ،خیار رنده شده،سبزی خوردن(ریحان،ترخان،نعنا وتربچه)،گردو یا کشمش به همراه یخ ونان تهیه می شود.

ارزش تغذیه ای

اگر در تهیه آب دوغ خیارازتمام گروههای موادغذایی استفاده شود،می توان به یقین رسید که این غذا سالم ترین و مناسب ترین غذای فصل گرما به شمار می آید.مصرف مقادیر زیاد سبزیجات دراین غذا می تواند فیبر،ویتامین ها واملاح معدنی موردنیاز بدن را تامین نماید.نعنا وریحان موجود درآن بادشکن،ضدنفخ وضدسوزش معده بوده وعوارض گوارش ندارد.تربچه آن سرشار ازویتامین C و ید می باشد وبه دلیل وجود گوگرد خاصیت ضدعفونی کننده دارد.ترخون آن نیز اشتها آور،معطر،سریع الهضم بوده وبرای اعصاب بسیار مفید است.همچنین خیار موجود دراین غذا سرشار از ویتامین C می باشد وبسیار خنک بوده وشدیدترین عطشها را  فوری فرو می نشاند.و خواب آور خوبی نیز می باشد.

اگر درتهیه آب دوغ خیار ازتمام گروههای موادغذایی استفاده شود،می توان به یقین رسید که این غذا سالم ترین ومناسب ترین غذای فصل گرما به شمار می آید.ماست موجود این غذا نیز تامین کننده کلسیم وپروتئین بدن وعاملی جهت رفع بی خوابی های شبانه به شمار می رود.لذا برای آن که وعده غذایی شما کم کالری و کم چرب گردد،لزوما از ماست کم چربی استفاده کنید.کشمش نیز دراین غذا برای مزه دارکردن انتخاب مناسبی بوده وداردوی رشد کودکان ونیرودهنده سالخوردگان می باشد.کشمش پرانرژی وکم چرب وکم سدیم است،ولی با وجود آنکه قند وکالری بالایی دارد،به دلیل غنی بودن از پتاسیم،مصرف آن به بیماران مبتلا به فشارخون توصیه می شود.استفاده از گردو نیز بسیار توصیه می شود،زیرا پتاسیم،فسفر واسید سولفوریک از شاخص ترین موادمغذی آن به شمار می رود.

این روزها دوستان ارزشمندی یافته ام که آنها را از مدت ها پیش از میلادم میشناسم.چه زیباست دیدن و به یاد آوردن.۵/۳ رباعی تقدیم به آنان ! (میم.ف)

 

درد است بدی دیدن و خوبی کردن

یا با دل تنگ پایکوبی کردن

دردیست شبیه درد بر روی بدن

یک شعر بلند خالکوبی کردن

 

 گفتم هوس منی نگفتم؟ گفتم

فریاد رس منی نگفتم؟ گفتم

رفتی و بدون تو خفه خواهم شد

گفتم نفس منی نگفتم؟ گفتم

 

بیچاره دلم اهل گله نیست که نیست

پابند زمان و فاصله نیست که نیست

عقل من اگر تو را فراموشت کرد

دل ول کن این معامله نیست که نیست

 

کلت کمری خرید و شاعر را کشت

از پنجره تو پرید و شاعر را کشت

پرسید چرا شعر سیاسی گفتی؟

(...)

شاعر مرده بود !

 Free Image Hosting by Free picture image hosting at Free-Picture-Host.com

کار نیک با تحمیل اعمال شاقه !

از اول هفته رفته بودم فردوس.فردوس کجاس؟

 

اطلاعات کلی

کشور :

ایران

استان :

خراسان جنوبی

سال شهرستان شدن :

۱۳۲۶

مردم

جمعیت

۶۱٬۳۴۶ نفر

تراکم جمعیت:

۴٫۶۲
نفر بر کیلومتر مربع

زبان‌های گفتاری:

فارسی

مذهب:

اسلام (شیعه)

جغرافیای طبیعی

مساحت:

۱۳٬۲۷۷ کیلومتر مربع

داده‌های دیگر

پیش‌شماره تلفنی :

۰۵۳۴

وب‌گاه :

http://sk-ferdos.ir/

شهرها

فردوس، اسلامیه

 

 

 

بعله.یه جشنواره استانی بود که تو فردوس برگزار می شد.منم با لطف و دعوت دوست خوبم آقای دهقانی رفتم ببینم چه خبره.لازم می دونم از همین فرصت سواستفاده کنم و به صادق عزیز/نویسنده و کارگردان و شاعر و آوازخوان(خصوصا خواجه امیریخوان قهار) ... شیر بیشه تحقیق و غرقه ی دریای مواج به خاطر دو تا مقام ارزشمندی که تو این جشنواره آورد تبریک بگم.

اینا همه به کنار.میخوام یه خاطره ی قشنگ براتون تعریف کنم.

داشتم از محل اسکانمون پیاده می رفتم طرف اداره ی ارشاد فردوس که یه هو یه پیرزنی از تو یه کوچه اومد بیرون و جلومو گرفت.بنده خدا نمی دونم چرا نمی تونست درست حرف بزنه و حرفاشو جویده جویده می گفت.دقیقا نفهمیدم چی میگه ولی از کیلیدی که نشونم داد فهمیدم باید یه درو براش باز کنم.تا جلوی خونه ش دنبالش رفتم.جالبی قضیه ازاینجا شرو میشه.پیرزنه کیلیداشو با یه نخ قهوه ای کیسه از گردنش آویزون کرده بود.موقعی که کیلید رو داد به من نخو از گردنش در نیاورد.منم راستشو بخواین چون یه کم عجله داشتم گفتم تا این بخواد اینو از گردنش در بیاره طول می کشه.همونجوری کیلیدو انداختم و صابخونه هم از مجبوری خم شد رو قفل.در زود باز شد ولی بعدش با خودم گفتم خیلی باحال میشد اگه یکی در اون حالت ازمون عکس می گرفت.اسمشم میذاشت:کار نیک با تحمیل اعمال شاقه.

در که باز شد خانومه یه پرتقال به عنوان تشکر بهم داد.منم تا رسیدم ارشاد با صادق نصفش کردیم !

 

به نظر من که قشنگه !


 من و تو با همیم اما دلامون خیلی دوره

همیشه بین ما دیوار صد رنگ غروره

نداریم هیچکدوم حرفی که بازم تازه باشه

چراغ خنده هامون خیلی وقته سوت و کوره

 

من و تو

   هم صدای بی صداییم

                            با هم واز هم جداییم

                                                     خسته از این قصه هاییم

                                                                                    هم صدای بی صداییم

نشستیم خیلی شب ها

قصه گفتیم از قدیما

یه عمره وعده ها افتاده از امشب به فردا

تموم وعده ها رو دادیم و حرفا رو گفتیم

دیگه هیچی نمی مونه برای گفتن ما

من و تو

هم صدای بی صداییم...                                                                          

                                                                                                        

   ترانه سرا: اردلان سرافراز

یه هفته ی خوب

هفته ی خوب

چون

با یه جشن اردیبهشتی مخصوص خودم شروع شد!(که یه ربطایی به شمع و فوت و کادو و... داشت)

با تولد یه رباعی و یه نمایشنامه(البته نه زیاد سطح بالا ولی راضی کننده)

و با کلی خاطره ی خوب و تجربه ی نو و دوستای جدید و بارون داره تموم میشه.این روزا تو بیرجند داره

بارون میاد. شدید.

ما رو دعا کنید. دو بیتم گفتم که اولش شک داشتم رباعی باشه ولی اساتید فرمودن فعل رو میشه جایگزین فعول کرد (اختیارات شاعری و این حرفا) بنا بر این فک کنم رباعیه!

ای من به فدای قد رعنای شما

عمریست نشسته ام فقط پای شما

یک دفعه بگو "بله" که تا آخر عمر

آقای خودم باشم و آقای شما !

 

 

خاطره


دیروز با یکی از دوستام تو جاده بودیم.سوار پیکان تو جاده بودیم.سر راه یه تابلو دیدیم که برا هردومون یه یادآوری کهنه داشت از دوست صمیمی دوران راهنماییمون.روستای"فخر داوود"

"علیرضا شعبانزاده ی فخر داوودی" اسم اون هم کلاسیمونه که شیش سالی هست گمش کردیم ولی خوب یادمونه که گفته بود اصالتا فخرداوودیه. یادمونم هس که همیشه می گفت تو روستامون یه رودخونه ای هست که از یخماش(سردیش)حتی تو تابسونم نمی تونی دستتو توش نگه داری.

به دوست پیکانیم گفتم:"آقا بریم تو روستا فوقش همچین آدمی نمیشناسن و بر می گردیم دیگه"

میشناختنش.به اسم و فامیل و چهره و شغل.روستاس دیگه.همه با هم فامیلن.آدرس گرفتیم و راه افتادیم تو کوچه پس کوچه ها و پرچینای روستا دنبال خونه ی "آقارمضون شعبانزاده" که گفته بودن بابای علیرضای ماس.

قشنگ ترین قسمت خاطره هم یا همین منظره های بی آلایش خوشگل بکره یا جمله ی آخرشه.خودتون میتونین انتخاب کنین.

برای اطمینان از زنایی که تو کوچه ی علیرضاشون نشسته بودن پرسیدیم آقا رمضون یه پسر بور به سن و سال ما داره یا نه.گفتن آره.اسمشم علیرضاس.

کربلایی رمضون خودش اومد دم در.پیرمرد بود ولی تا دلت بخواد سرحال(از ما سرحال تر).

سلام و احوالپرس و تبریک سال و نو و معرفی که:"ما از دوستای قدیمی آقا علیرضا هستیم."خوشحال شد.دستمونو گرفت کشید که : "خوش آمدین.سرافراز کردین.بفرمایین بالا" هرچی تشکر کردیم و خواستیم با تعارف بپیچونیم نشد.گفت آقا حرف زدن که مزاحمت نیس.بفرما بالا شماره ی علیرضا رو بدم زنگ بزنی بهش.

تو مهمونخونه شون نشستیم.همه چی ساده و قشنگ و روستایی.از آقا رمضون پرسیدم تو این شیش سالی که ما علیرضا رو ندیدیم چیکارا کرده؟ با یه"عرضم به حضور انور باسعادت شما"شروع کرد و گفت علیرضا تا فوق دیپلم مشد بوده بعد رفته لیسانسشو نیشابور گرفته و الان معلم دبستان روستاهای اطرافه! ولی چون خانمش!! دوس نداره زیاد از خونه دور باشه داریم سعی می کنیم انتقالی بگیریم بیاریمش روستای خودمون!

من و دوستم کف کرده بودیم که"پس زنم گرفته!"همینطور که داشتیم کف می کردیم دختر خونه برامون چای و شیرینی و آجیل و اینجور چیزا آورد.بعد آقا رمضون یه تیکه کاغذ آورد که شماره ی علیرضا روش نوشته بود.

از تلفن خونه زنگ زدم به علیرضا.آشنایی دادم که فداییم.

نشناخت!

فامیل دوست همراهمم گفتم.

بازم گفت به جا نمیارم.

هرچی گفتم بابا تو دوره ی راهنمایی من کنارت میشستم.کلی خاطره ی مشترک داریم.گفت والا من اولا غافلگیر شدم.بعدشم من اصلا اون مدرسه ای که شما میگین درس نخوندم!!!!!!

اینجا بود که تاریخ تولدشو پرسیدم.۱۴ سال از ما بزرگتر بود.

ینی چی؟
ینی زدیم به کاهدون!

ینی چی؟
ینی تشابه اسمی!

واقعنم ینی چی؟
الان ما دو تا تو خونه ی مردم چیکار می کنیم!؟

آره.اومدیم بیرون.زنای روستا که تو کوچه قلیون می کشیدن با نگاهاشون تا ماشین بدرقه مون کردن.البته زیاد بد نشد.با علیرضای جدید رفیق شدم.گفت تو مدت تعطیلی مدارس رفته یکی از دستگاهای بازی کوهستان پارک شادی مشدو اجاره کرده.اسم دسگاشم گفت.گفت حتما بیاین.منم آدرس خونه و شماره دادم و گفتم اگه تو مشد کاری ازم بر بیاد در خدمتشم.

آره.موقعی که از آقا رمضون به خاطر این سوءتفاهم عذر خواهی می کردیم خندید و گفت به اندازه ی دیدن دوباره ی پسرش از دیدنمون خوشحال شده.گفت:

"آدم به آدم خوشه"  

 

 

سگ

 

قصاب با دیدن سگی که به طرف مغازه اش نزدیک می شد حرکتی کرد که دورش کند اما کاغذی را در دهان سگ دید.
کاغذ را گرفت. روی کاغذ نوشته بود ;لطفا ۱۲ سوسیس و یک ران گوشت بدین;
۱۰ دلار همراه کاغذ بود. قصاب که تعجب کرده بود سوسیس و گوشت را در کیسه و در دهان سگ گذاشت. سگ هم کیسه را گرفت و رفت.
قصاب که کنجکاو شده بود و از طرفی وقت بستن مغازه بود تعطیل کرد و بدنبال سگ راه افتاد.
سگ در خیابان حرکت کرد تا به محل خط کشی رسید.
با حوصله ایستاد تا چراغ سبز شد و بعد از خیابان رد شد. قصاب به دنبالش راه افتاد.
سگ رفت تا به ایستگاه اتوبوس رسید نگاهی به تابلو حرکت اتوبوس ها کرد و ایستاد. قصاب متحیر از حرکت سگ منتظر ماند.
اتوبوس آمد، سگ جلوی اتوبوس آمد و شماره آنرا نگاه کرد و به ایستگاه برگشت.
صبر کرد تا اتوبوس بعدی آمد دوباره شماره آنرا چک کرد اتوبوس درست بود سوار شد.
قصاب هم در حالی که دهانش از حیرت باز بود سوار شد.
اتوبوس در حال حرکت به سمت حومه شهر بود و سگ منظره بیرون را تماشا می کرد. پس از چند خیابان سگ روی پنجه بلند شد و زنگ اتوبوس را زد. اتوبوس ایستاد و سگ با کیسه پیاده شد. قصاب هم به دنبالش.
سگ در خیابان حرکت کرد تا به خانه ای رسید. گوشت را روی پله گذاشت و کمی عقب رفت و خودش را به در کوبید.
اینکار را بازم تکرار کرد اما کسی در را باز نکرد.
سگ به طرف محوطه باغ رفت و روی دیواری باریک پرید و خودش را به پنجره رساند و سرش را چند بار به پنجره زد و بعد به پایین پرید و به پشت در برگشت.
مردی در را باز کرد و شروع به فحش دادن و تنبیه سگ کرد.
قصاب با عجله به مرد نزدیک شد و داد زد :چه کار می کنی دیوانه؟
این سگ یه نابغه است.
این باهوش ترین سگی هست که من تا بحال دیدم.
مرد نگاهی عاقل اندر صفی به قصاب کرد و گفت: تو به این میگی باهوش؟
این دومین بار تو این هفته است که این احمق کلیدش را فراموش می کنه !!!

 

منبع:دوره دات کام

اینم یه جورشه !

 

داستان

همراه این رفتم جشنواره ملی داستان کوتاه "مهر" دورود لرستان (مرداد88)

سرامیک های کف آشپزخانه دارند می شکنند.


کمک!حتما یک نفر دوباره دارد با تیشه به قفل در می کوبد.هر بار که صدای سرد تیشه اش در سالن،آشپزخانه و اتاقم می پیچد،به خدا قلبم می ایستد.شک ندارم که مرد است.گرسنه و گوشتالو.دندان های زرد، لب های کبود،لپ های آویزان دارد و حتما فهمیده که در خانه تنها هستم.می خواهد به سراغم بیاید و روی گاز فردار خانه مان،گوشتم را کباب کند.تقصیر خودش نیست.مریض شده است.پدر می گوید همه اینطور شده اند.ویروسی است که به جان شهر افتاده و همه ی غذاها را مسموم کرده است.غذا.وای غذا!چقدر گرسنه هستم.کاش می توانستم از زیر این تخت لعنتی بیرون بیایم.

_نه فکرشم نکن.

_بابا من خیلی می ترسم.مامان مهری کجاس؟

_مامانت...بیچاره مامانت...اون یارو که پشت در خونه مونه،وقتی من نبودم،مامانتو خورده.الان استخوناش ریخته کف آشپزخونه.

چقدر این دایناسوری که روی بالشم کشیده اند،ترسناک است.کاش مامان بود تا حالیش می کردم که روی بالش بچّه دایناسور نمی کشند!هنوز دارد صدای تیشه می آید.دو سه روزی هست که مرد چاق،درست چند لحظه بعد از رفتن پدر،سعی می کند در حیاط را باز کند و به سراغ من بیاید.پدر گفته صدایم نباید در بیاید.برای اطمینان،چسب پهنی هم به دهانم زده است.چسب را می توانم تحمّل کنم.امّا...

_بابا تورو خدا امروز چسب نزن.قول میدم صدام در نیاد!

_نمیشه.ممکنه یهو جیغ بزنی.

_نه به خدا.بابا.وقتی می خوای بکنیش خیلی دردم میاد.نه نه. بابایی تو رو خد...

دلم برای مدرسه،هم کلاسی هایم تنگ شده.یک هفته ای هست که دیگر به مدرسه نمی روم.پدر می گوید همه ی مدرسه ها تعطیلند.می گوید معلّم ها هم مریض شده اند.غذای مسموم خورده اند.می گوید معلّم ما.خانم...خانم... اه فامیلش را همیشه فراموش می کنم.می گوید گوشت دو سه تااز بچّه ها را خورده.اوّل از همه نازنین را کباب کرده است.

_جدّا!؟

_آره عزیزم.نازنین به حرف باباش گوش نکرده و رفته مدرسه.بعد یهو معلّمتون پریده تو کلاس و گرفتتش.

_بابا.نمیخوام.دروغ نمیگی؟.من نازنین جونمو می خوام.من می ترسم.

_هیس.گریه نکن.گریه نکن پدرسگ.مجبورم نکن دوباره چسب بزنم.

چطور ممکن است؟!به همین راحتی؟آخرین روز مدرسه کلّی با نازنین کش بازی کردیم.گفت مادرش قول داده پرنسسی را که همیشه،دو نفری از پشت ویترین تماشایش می کردیم،بخرد.

_آقا این پرنسسه چنده؟

_کدوم یکی؟

_اونیکه لباس یاسی داره.قد بلنده!
_سی هزار تومن.

از مغازه بیرون آمدیم.گفت:

_به بابات میگی برات بخره؟

_بابای من که پول نداره.همش یه قرون دو زار داره.اونم تو بانک.

آن روز می خواستم قضیه ی پرنسس را به پدر بگویم.پول را،شاید می توانست از یک نفر،قرض بگیرد.امّا وارد خانه که شدم،از آشپزخانه صدای جر وبحث می آمد.

_زنیکه ی پتیاره.باید همون موقع که فهمیدم دوس پسر داری،جرت می دادم.

_گه می خوردی.نه که خودت فرشته ای.نكنه قضیه ی...

_اصلا می دونی چیه.همین فردا میرم طلاقت می دم.

_آره مرگ خودت.نکنه با اون یه قرون دوزاری که تو حسابت داری می خوای مهرمو بدی.شایدم می خوای از ... ننت بیاری.

گوش هایم را گرفتم و دویدم تا به اتاقم برسم.اتاقم امّا،چسبیده به آشپزخانه است.پدر داد زد.

_مادر سگ.مادر سگ.مادر سگ.

هنوز مادر سگ چهارم را نگفته بود که مادر جیغ کشید.جیغ زیاد می کشید.امّا این یکی فرق می کرد.مقنعه ام را در آوردم و زیر تخت،بالش دایناسوری را محکم روی گوش هایم فشار دادم.

_پاشو جنده خانوم،فیلم بازی نکن.پاشو میگم!مهری.مهری.مهری بلن...!

پدر ساکت شد.خانه ساکت شد.درست مثل زنگ دیکته.وقتی خانم معلّم کتاب را روی میز می گذاشت و یواشکی،پشت میزی،جواب پیامک می داد.

کمک!صدای تیشه قطع شده است.در را باز کرده است حتما.خدای من!صدای قدم هایش را می شنوم.دارد نزدیک می شود.کارم تمام است.ملافه ی آویزان از تختم را بالا داد.

_بیا...

_آخ! بابا لبام سوخت.چرا اینقد محکم کندیشون.بابایی مچای پام خیلی درد گرفتن.اینا چیه؟وای.خیلی گشنمه.ولی...ولی دیگه سیب زمینی دوس ندارم.

_هیس.الاغ.پاهاتو نمیشه.فقط دستاتو باز می کنم،غذا بخوری.


تابستان 87

یادش به خیر دوران پرورش اندام

 

لب کارون...

 

دیشب تو برف و بوران داشتیم با بنده خدا راه می رفتیم.(بنده خدا که میگم خیال بد نکنین.منظورم واقعا بنده خداس)جون شما نباشه جون همون بنده خدا،هوا خیلی سرد بود.برف و تگرگ،قاطی میومد.منم چون تازه از باشگا برگشته بودم،یه لا تی شرت بیشتر نپوشیده بودم.خداییش حیفه آدم بره یه جایی،کلّی زور بزنه و دمبل بالا پایین کنه و بعد ده تا لباس بپوشه و هیچی از عضله هاش معلوم نشه.
گفت:سردت نیس با این یه لا پیرهن؟
گفتم:نه بابا من تو خونم ضدّ یخ دارم.
خودم با جواب خودم حال کردم.،بنده خدا یه چتر بزرگ پت وپهن،داشت و همه جور دسکش و کلاه و شال و شال گردن،ازش آویزون بود.
گفت:نمی خوای بیای زیر چتر؟
گفتم:این حرفا چیه؟حیف این برف شاعرانه! نیس رو سر آدم نریزه؟
برف رو تی شرتم داشت آب می شد و قبل از اینکه کامل آب بشه یخ می زد.تا فیهاخالِدونم بی حس شده بود.یه کم که رفتیم جلو گفت:غضن جون!(غضنفر جان)چرا سوراخای بینی ات این جوری شده!؟
دستمو بردم طرف دماغم و دیدم ای دل غافل،از سوراخاش دو تا قندیل دو سه سانتی آویزون شده.کم نیاوردم و
گفتم:یه وختی فکر نکنی اینا قندیله ها!اینا جنسش از نقره ی هیژده عیاره.بابام از قبرس برام آورده.گفته تو سرما فرو کنم تو دماغم که باد سرد توش نره.
اصلا فکرشم نمی کردم بتونم اینقدر جواب قشنگی بدم.یه کم دیگه که رفتیم،دیدم یهو دندونام شروع کردن به به هم خوردن.هر کار کردم صدای ترق تریقشون از دهنم بیرون نره نشد که نشد.دهنم بی اجازه ی مخم برای خودش باز و بسته میشد.
بنده خدا گفت:غضن جون!صدای چیه داره از طرفت میاد؟
گفتم:این صدای تریک تریکو میگی؟عجیبه.نمی دونم.آها!شاید زنگ اون گوشیم باشه که بابام از قبرس برام...
که چشمتون روز بد نبینه همه ی اعضا و جوارحم،همزمان شروع کردن به لرزیدن.دست خودم نبود.شونه هام خود به خود بندری می رفت.دیدم طرف داره مات و مبهوت نیگام میکنه.کم نیاوردم و گفتم:لب کارون...چه گل بارون...
خلاصه وسط پیاده رو چند دور براش بندری رقصیدم.جماعت بیکار هم که قربونشون برم،ملت همیشه در صحنه ان!دورمون جمع شدن و شروع کردن به دست زدن.دو سه تاییشون نمی دونم تو اون شرایط از کجا تخمه جور کردن!
بنده خداهم فقط گفت:"واقعا که!"
بعدشم دوید و رفت تاکسی بگیره.البته من صحنه ی رفتنش رو درست ندیدم.آخه نمی دونم چرا تو اون شرایط در ودیوار و آدما مثل ژله می لرزیدن.

 

اون شب،به قول بنده خدا،آبروی جفتمون رفت.البته(بازم به قول بنده خدا)بیشتر آبروی من رفت.چون دیدم زشته ملّت رو نا امید برگردونم و تا صبح وسط پیاده رو براشون چند مدل رقصیدم.ولی از من میشنوین تو این هوای سرد،قید باشگاه رو بزنین.اگرم نمی زنین قید نمایش عضله رو بزنین.اگرم نمی زنین قید پیاده روی تو هوای آزاد رو بزنین.اگرم نمی زنین برین مثل من،چند نوع رقص یاد بگیرین تاخدا نکرده،زبونم لال،گوش شیطون کر،یه وقت کم نیارین.

                                                                                                                         زمستان ۸۷ 

 

 

آخرین کارم


قبل از اینکه شعرم رو ببینید .میخوام درگذشت سلینجر رو تسلیت بگم.نویسنده ی من چُنانم من چُنینمی نبود.  

          

               من عشق را دچار تباهی نمی کنم                

یعنی به خاطر تو گناهی نمی کنم

شاهینیم که بال دلش را شکسته اند 

 دیگر شکار کفتر چاهی نمی کنم

           بعد از شکوه رقص غزل های چشم هات          

گاهی سکوت کرده و گاهی نمی کنم

                   حالا که باز شعر به فریاد من رسید                  

از دوریت گلایه ی واهی نمی کنم

             حتی اگر که بوسه ی من را نخواستی            

با دست بوسه سمت تو راهی نمی کنم

                ای گم میان چادر شب ها به حرمتت                

خورشید را فدای سیاهی نمی کنم

             بنویس و مهر کن که خدا هست و با من است         

چون تکیه بر خدای شفاهی نمی کنم

                 گفتم بمان ولی به خدا میل میل توست               

    من از تو خواهشی که نخواهی نمی کنم 

 


سلام

داشتم حافظ ورق می زدم که رسیدم به این:
"یاد باد آنکه نهانت نظری با ما بود     رقم مهر تو بر چهره ی ما پیدا بود"

 اگه تا حالا ندیدینش آخر همین پست میذارم ببنین.

حالا میخوام چارتا نکته بهتون بگم که باید قول بدین پیش خودمون بمونه.

اول اینکه از هر کدوم از دورو بریام که می پرسم اینو یه جایی دیدن یا شنیدن که:"اگه زن و مردی زیر یک سقف تنها باشن نفر سومی که اونجاس شیطانه."فک کنم حدیثه.شاید هم حدیث نباشه.به هر حال هست.

 نکته ی دوم غزل حافظه که حیفم اومد آخر بیارمش(آخه آخر میخوام خودم حرف بزنم):

یاد باد آن که نهانت نظری با ما بود       رقم مهر تو بر چهره ما پیدا بود
یاد باد آن که چو چشمت به عتابم می‌کشت       معجز عیسویت در لب شکرخا بود
یاد باد آن که صبوحی زده در مجلس انس       جز من و یار نبودیم و خدا با ما بود
یاد باد آن که رخت شمع طرب می‌افروخت       وین دل سوخته پروانه ناپروا بود
یاد باد آن که در آن بزمگه خلق و ادب       آن که او خنده مستانه زدی صهبا بود
یاد باد آن که چو یاقوت قدح خنده زدی       در میان من و لعل تو حکایت‌ها بود
یاد باد آن که نگارم چو کمر بربستی       در رکابش مه نو پیک جهان پیما بود
یاد باد آن که خرابات نشین بودم و مست       وآنچه در مسجدم امروز کم است آن جا بود
یاد باد آن که به اصلاح شما می‌شد راست       نظم هر گوهر ناسفته که حافظ را بود

نکته ی سوم معنی دو تا لغته تو لغتنامه ی دهخدا که جسارت می کنم میگم چون شما به احتمال زیاد می دونید:

صبوح . [ ص َ ]  بامدادی از شیر و شراب و مانند آن ، خلاف غبوق /شرابی که به وقت بامداد خورده میشود، ضد غبوق که به وقت شام خورند. /آن شراب که از پس صبح خورند/شرب در صبح/شرابی که بامداد خورند

صبوحی زدن . [ ص َ زَ دَ ] صبوحی نوشیدن . نوشیدن شراب در بامداد.

و در آخر: نمی دونم چرا به بیت سوم که رسیدم احساس کردم دقیقا عکس و جواب حدیث نکته ی اوله.میگه آقا ما با یارمون تنها بودیم و اتفاقا صبوحی هم زده بودیم.شیطان که اونجا نبود هیچ، خدا با ما بود و داشت نیگا می کرد.این نظر شخصی منه.شاید حافظم به بعضی جمله هایی که می شنیده فکر می کرده.

شب و نازي ‚ من و تب

اینو هر روز با صدای خودش گوش میدم.

نوشتم بخونید

--------------------------------------------------
سردمه !!
مثل آغاز حیات گل یخ.
جشن مرگم برپاست! این هم از همراهم ؟
من به دنبال دوای خودمم , ورنه اینو ازبرم ,
این که هر کی خودشه!
چه کنم؟ ها ؟ چه کنم؟
شلغم و لبوی هیچ وقت , از کجا گیر بیارم؟
برم از " گینه بیسائو " , خاک بیارم بریزم روی سرم؟
خاک وطن که بهتره.....!!
توی هر نیم وجبش هزار تا فامیل داریم.
سعدی و فردوسی
نادر و سبکتکین
لطفعلی خان و رهی
سگ اصحاب کهف
گاو سامری ها
خر عیسای مسیح
زین فرسوده ی رخش رستم
کفش های چنگیز
خنجر اسکندر
جیگر پاره سهراب و دل تهمینه
چرکنویس غزلای حافظ
مهر باران شسته ی مولانا
اشک مجنون و مزار لیلی
صورت قرضای شیخ ابو سعید
تسبیح گسسته عین القضات
قرصای سر درد و سردرد و سر ابوعلی
سکه های حاج آمیز حاتم (آقا به تو چه)
صندوق جواهر خانم ملوک(دبیا)
تابلوی رنگ روغن استاد(به به چی چی شد؟)
جوهر مکتوبه ی مرقومه ی منظوره ی اخراج تاتار , با ید منصوره ی
ممدوحه ی شاه سلطان ابن سلطان ابن سلطان ابن سلطان
ابن سلطان ابن سلطان(وای خدا مرگم بده)
تراش مدادای رابرت گراند
فندک اسقاطی جان کندی
کاغذ لی لی پوت مارکوپولو
فتق بند پدر سلطان حسین
هسته خرما های سعد وقاص
استکان نعلبکی حلق طروش
آخور اسب و الاغ منصور
بی شمار بابای شل از سگدو
بی شمار مادر کور از گریه
بی شمار کودک اسهالی بی سوت سوتک
بی نهایت تابوت !!
تازه جنس خاکشم مرغوبه ,
روی سر میچسبه , عین شاخ رو سر گاو
عین شب رو دل خاک
عین چشما و نگاه!
مگه با توپ و تفنگ جداش کنن.
جوهر وجود سر , ذات خاک وطنه !

سردمه !!
مثل یک سیب لهیده توی یخچال سونی.
عین آمال و محال
این قدر پاپیچم نشو !

بینمون دوتا ننو می شه گذاشت....

دوست داری بریم بیرون؟ یه کم گردش بکنیم؟
همه چیو از یاد ببریم؟ دستا رو حلقه کنیم؟ سفارش بلال بدیم...
بغل دریاچه ها , عکس رنگی بندازیم , قوها رو نگاه بکنیم , ابرا را ,
یاذته میگفتی : ما شعور مطلق آفاقیم؟
چیمون از خرسای قطبی کمتره؟
چطوره وام بگیریم و خرده بورژوا بشیم؟
بی خیال تاریخ !
بی خیال انسان !
بی خیال تشنه ها و دریا ! بی خیال گشنه ها و صحرا!
خیلی خوبه خدا......
نوکر و کلفت می گیریم هفده تا !
تو برای نوکرات چکمه بخر
همه لباسامو یه جا میدم به کلفتام.
شام که خواستی بخوری , دستمال بزن به گردنت.
در و دیوار و پر از تابلو کنیم.
تابلوی رود و درخت,
تابلوی فرشای تپلی!
هر وقت دیدم خسته ای
من موزیک " باخ " می ذارم,
درشکه سوار می شیم
من می گردم دنبال چترم.
تو منو صدا بزن: " آنا کارنینا " بیا
این دستمو اینجور می گیرم
تا که میشی و ماشا ماچش کنند
بعدش هم , بشون می گم: برین خونه بچه ها
قهوه تون سرد می شه ها !!
بشتابید ولی آهسته....
" ل-تولستوی " با زبونی که به نافش می رسه
تو کویر جنگ و صلح
یه گوشه نشسته و خربزه قاچ قاچ می کنه
سرش عین سردار
ریشش عین پرچم
دلش عین " سایگون " در اولین شب سقوط
زنده یعنی زندگی ! این دیگه فلسفه نیست
از قضا فلسفه " دیویده " !
خوب؟ عیب و ایرادش چیه؟
دجیگر ....!!
" هنری دیوید " جیب بره.....!!
همه اش برای بال و پرواز ملودرام می بافه تا به بشر
حالی کنه , سی سنت پول قرض می خواد ,
که بره " والدن پوند " یه بال فرشته ی مرغ بخوره,
احساس بودن بکنه
بستنی لیس بزنه
بود و بقا اسطوره است
زیبائی اسطوره است
یا که آن سرخی سیب
یا که این خنجر سرخ
بنده ی چند تا خدا باید بشیم؟؟؟؟!!!

حسین پناهی

 

       چاقوی صبحانه

من میم.ف هستم.چهل سال است رانندگی می کنم.امّا قاضی کودن دادگاه می گوید:"پسرجان!تو نوزده سال داری پس نمی توانی چهل سال رانندگی کرده باشی."چه فلسفه ی مسخره ای!اینجایی که من هستم همه از فلسفه بافی های لوس مردم شاکیند.مثلا آن پیرمرد خمیده ی زیر پنجره ی رو به رو که چاقوی پلاستیکی سفیدی از کش شلوارش آویزان است و نوشته های کف دستش را می خواند.کارش قتل است.هر شب،درست یک دقیقه بعد از نیمه شب،از لای نرده ها فرار می کند و یک زن را سر می برد.صبح ها که از بیرون بر می گردد،چاقویش قرمز خون است.سر صبحانه که من و پیرمرد با همان چاقوی خونی،پنیرمان را نصف می کنیم،پرستار ها مسخره اش می کنند که "مش فیروز!دیشب کی رو سر بریدی؟"پیرمرد چشمکی به من می زند که"اینا چقدر خرن!"و تعریف می کند که دیشب گلوی نامزدش را بیخ تا بیخ بریده است؛و بعضی وقت ها هم صدای خرخر گلوی پاره شده ی نامزدش را در می آورد؛و آنها فلسفه می بافند که"با چاقوی پلاستیکی مگه میشه سر برید خله؟"

من میم.ف هستم.در چهل سال سابقه ی رانندگی ام،یک بار هم تصادف نکرده ام.اگر بخواهم دروغ نگویم فقط یک بار.آن هم سی سال پیش،وقتی لیلا را به ویلا می بردم.تصادف مهمی نبود.یک خرگوش سفید را زیر گرفتم.تقصیر لیلا بود.حواسم را پرت کرد.مرتّب می گفت:"نباید عرق میخوردی."من عرق نخورده بودم.در تمام عمرم لب به عرق نزده ام.می گفتم:"من عرق نخوردم خوشگله!"می گفت:"تو الان مستی مشتبا.پس عرق خوردی."فلسفه می بافت.فلسفه بافتنش حواس پرت کن نبود.زیاد شنیده بودم.بی شعور،جیغ کشید.وقتی جیغ کشید فرمان از دستم در رفت و خرگوش را زیر گرفتم.ندیدم از کجا به وسط جادّه پرید.ماشینم تکان نرمی خورد.مثل اینکه از روی یک دست انداز ده سانتی پریده باشد.نباید ترمز می کردم.امّا لیلا دوباره جیغ کشید.گفت:"وایسا!"

_واسه چی؟

_گفتم وایسا!

ترمز کردم.لیلا پایین پرید و به طرف خرگوش دوید.کفشش را کف ماشین جا گذاشته بود.لنگه کفش را برداشتم و پیاده شدم.به خرگوش که رسید،زانو زد.بالای سرشان ایستادم.داشت گریه می کرد.

_چیکار کردی مشتبا؟چیکار کردی؟!
چشمان خرگوش،باز باز،آسمان را سیر می کرد.باریکه ی خون از سوراخ دماغش روی لب ها  و شانه ی سفیدش می ریخت.

_ول کن تو رو خدا!فقط یه خرگوشه.

ناله کرد.سرش را روی سینه ی خرگوش گذاشت.

_مرده!تو کشتیش عوضی.گفتم مست نکن.

کنارش نشستم.

_لیلا پاشو بریم.آدم که به خاطر یه خرگوش به شوهرش...به نامزدش فحش نمیده.پاشو کفشتو بپوش بریم.وسط جادّه نشستی.

سرش به طرفم برگشت.خیره،نگاهم کرد.

_این خرگوشه؟دیوونه ی عوضی،این خرگوشه؟!خرگوش کیف دستش می گیره؟خرگوش کتاب می خونه؟ها؟

کتاب خرگوش را به سینه ام کوبید.کتاب نارنجی را گرفتم.رویش بزرگ نوشته بود."آموزش حرفه و فن" و "سال دوم.دوره ی راهنمایی تحصیلی"

من میم.ف هستم.به زندان افتادم به خاطر اینکه یک خرگوش دوست داشت کیف دستش بگیرد و کتاب بخواند؛و به این دلیل که در طول چهل سال رانندگی،یک بار هم به فکر گواهینامه گرفتن نیفتادم.روز چهلم حبس،لیلا به ملاقاتم آمد.در اتاق نمگین ملاقات،رو به روی هم نشستیم.

_خوبی؟

فقط نگاهش کردم.چادرش نو شده بود.صدای شوخی سربازها از بیرون می آمد.

_سرکار!شونه بدم خدمتت؟

_تو یکی دیگه زر نزن!هرچی باشه موهام از توی ذات الکچل بیشتره.

لیلا موهای پشت لبش را زده بود.لبش،سرخ.

_خونواده ی دختره رضایت ندادن.تازه اگه اونا رضایت بدن هم فایده نداره.مشتبا!پدر جفتمونو در میارن!

دروغ می گفت.مثل سگ دروغ می گفت.خودش آن بیرون داشت صفا می کرد.قرار بود فقط پدر من در بیاید.به خاطر یک خرگوش!

_اون چیه تو دستت؟

کف دست هایش را نگاه کرد.

_چی؟

_تو دستت نه.تو انگشتت.

رنگش پرید.چند لحظه،خیره،نگاهم کرد.سربازها همچنان به هم متلک می انداختند.

_ام...ببین مشتبا!رابطه ی من و تو دیگه تموم شدس.تنها کاری که من می تونم برات بکنم اینه که...اینه که برم جلوی خونه ی دختره،گریه زاری کنم،شاید رضایت بدن.اونم به این خاطر که دلم برات می سوزه.

به دست های روی میز،غش کرده اش خیره شد.

_این دفه ی اوّل و آخرمه که میام.اگه بابام یا شوهرم بفهمن اومدم اینجا...مشتبا!رابطه ی من و تو دیگه تموم شدس.

شوهرم.گفت شوهرم.بلند شدم و کنار صندلی اش ایستادم.موهای پشت سرش را با چادر و روسری،در مشت گرفتم.صورتم را نزدیک صورتش بردم.سرد بود؛و چشمانش،خیره،سقف را می پایید.

_آشغال کثافت.همش تقصیر تو بود.اگه همونجا بلند می شدی کفشتو می پوشیدی،من الان اینجا نبودم.

دست راست را از کش شلوار گذراندم و چاقوی آویزان شده را بیرون کشیدم.چاقو را روی گلویش گذاشتم.تکان نخورد.نگاه پرترسش را از سقف گرفت و به چشمانم داد.سربازها،انگار سر کچلی، دعوایشان شده بود.چاقو را روی پوست گردنش کشیدم.جیغ کوتاهی کشید.دهانش را گرفتم.

_نگران نباش عزیزم.چاقوی پلاستیکی که سر نمی برّه.آشغال!

و دندانه های ریز چاقو را با تمام قدرت،آنجا که باید می کشیدم کشیدم.خرخر کرد.گرمی خونش را روی انگشتانم حس کردم.

من میم.ف هستم.هر روز،بعد از صبحانه،آدرس خانه ی لیلا را کف دست پیرمردی خمیده می نویسم تا بعد از نیمه شب،از لای نرده ها ی اینجا فرار کند و با یک چاقوی پلاستیکی به سراغش برود.

 

 

 

تق تق...

 

آخرین انسان زمین تنها در اتاقش نشسته بود که ناگهان در زدند!

 

منبع:دوره دات کام

 

 

 

 

از این یکی خیلی خوشم اومد

به خاطر فکری که پشتش دیدم...:

تلنگر

مرد اهسته به سگ نزدیک شد . روی دو پا نشست و همانطور

  که پشت سگ را نوازش می کرد ، گفت :

  ـ از خونه خوب مواظبت کن ! باشه ؟

  سگ دمش را تکان داد و مرد که لبخندی از رضایت بر چهره اش

  نشسته بود ، به ارامی قلاده سگ را باز کرد وبه همراه خانواده

  از خانه خارج شد . سگ سرمست و رها در حیاط بزرگ خانه

  شروع به دویدن کرد .

                                ***

  با امدن شب ، سکوت بر فضای خانه سنگینی می کرد و خانه

  غرق در تاریکی بود. سگ در وسط حیاط به خواب رفته بود که

  ناگهان صدای مبهمی او را از خواب بیدار کرد . وقتی خوب گوش

  هایش را تیز کرد،صدای کلیدی را که در قفل در چرخانده میشد 

  شنید . به سرعت از جا برخاست و بدون انکه پارس کند، به

  سمت در خانه دوید و در پشت ان، منتظر ایستاد .  

  دزد کلید های مختلف را یکی پس از دیگری امتحان می کرد و 

  با دراوردن هر کلید از قفل،نگاهی به دو سوی کوچه میانداخت

  و وقتی که خوب مطمئن می شد ، کلید دیگری را ازمایش

  می کرد .

  پس از چند دقیقه، سرانجام یکی از کلید ها قفل را باز کرد. دزد 

  خیلی ارام در را گشود و همانطور که در استانه ایستاده بود و  

  حیاط خانه را ورانداز می کرد ناگهان سگ جستی زد و از بین

   پاهای دزد گریخت .

  دزد که شوکه شده بود،دستش را روی قلبش گذاشت و نفس

  راحتی کشید .

  سگ در تاریکی کوچه ناپدید شد .

                                              

                                                  احمد طبایی 

    

پلّه هاي فرار

پله های فرار

اصلن همش تقصیر مامان شد که گفت بریم خرید ما رمضونو از همین سر کوچه که نزدیکتره بکنیم.آخه تازگیا سر کوچه مون یه فروشگاه بزرگ باز شده.نپرسین فروشگاه چی؟چون همه چی توش داره.از خوردنی و نوشیدنی گرفته تا دیدنی و شنیدنی!خلاصه جنس بنده خدایی که صاحب این فروشگاه شیکّ هفت طبقه اس جور جوره!سرتونو درد نیارم.آره.من و بابا و مامان و هشت تا خواهر و هفت تا داداشم دیشب به صف شدیم که بریم خرید.وارد مجتمع که شدیم یه آقای تر و تمیز اتو کشیده اومد جلو و با لبخند ملیحی که رو لبش بود گفت:"خیلی خوش اومدین.ممنون که از ما خرید می کنین." قند تو دل بابایی آب شد.آخه هر وقت قند تو دلش آب میکنن اوّل لپّاش،بعد یه گردالی اندازه سکّه ی پنجاه تومنی وسط سر برّاقش سرخ میشه.(آرزو مي كنم آي كيوتون زياد بالا نباشه و نفهمين كه قد من از بابايي بلندتره.آخه خوبيت نداره براش)بگذریم.او ن آقا یه نقشه ی راهنمای خرید از جیب کتش در آورد و داد دست بابا.بابا یه نگاهی به کاغذ رنگ و وارنگ انداخت.انگار از اوّلین کلمه ای که تو کاغذ دیده بود خنده اش گرفت.بعد در حالی که خنده نمی ذاشت حرفشو تموم کنه گفت:"اینجا چی نوشته؟پلّه های فرار؟این دیگه چه صیغه ایه؟آخه فروشگاه به این تر و تمیزی با این همه فروشنده ی ترگل ورگل فرار داره؟ از چیش فرار کنیم؟عجب روزگاری شده!" آقای تر گل ورگلیان گفت:"این پلّه ها برای مواقع خطر و حوادث غیر مترقّبه..." که بابا طوری که نفر آخر صف خونواده بشنوه داد زد:"بچّه های عزیز و خانوم محترم!هر کس یه سبد برداره و اجناس مورد نیازش رو بذاره تو سبدش."قربون بابام برم هر وقت خوشحاله و می خواد دستور همگانی بهمون بده لفظ قلم حرف می زنه.با شنیدن فرمان،پخش شدیم تو فروشگاه.اوّلش گاهی سبدامون به هم می خورد ولی یه کم که گذشت دیگه همدیگرو نمی دیدیم.من آخرین نفری بودم که سبدم رو برگردوندم.طبقه ی همکف.آخه یک ساعتی تو سبدم چارزانو زده بودم و داشتم فکر می کردم برای اینکه یه روز موهام ـ زبونم لال ـ مث بابایی نشه بهتره شامپو سیر استفاده کنم یا شامپو فلفل! به صندوق که رسیدم اون صحنه رو دیدم.چشمتون روز خرید نبینه!دیدم مامان و خواهر و برادرام از کاپشن بابا آویزون شدن و می کشنش طرف صف سبدای خونواده که مث یه قطار باربری جلوی صندوق ردیف شده بود.بابای بیچاره هم در حالی که یه سری کاغذ ـ که بعدن فهمیدم صورت حساب ها بوده ـ از جیب کاپشنش زده بیرون،داره اون آقای راهنمای ترگل ورگل اوّل کار رو می کشه و میگه:"آقا جون مادرت بگو.این پلّه های فرار کجاس؟ شرایط غیر مترقّبه اس.ایّها الناس!الفرار! این پلّه ها رو نشونم بدید.!..."

۱۸/۱۱/۸۷

 

یک داستان خیلی کوتاه ویک نتیجه گیری اخلاقی خیلی بزرگ...

با احترام به همه (همه ی همه)

سلام.این یکی کار خودم نیس.خواهش می کنم برداشت بدی نکنین،گیر ندین و فقط به نتیجه گیری اخلاقی این داستان توجه کنین.

 
                                             داستان کشیش و راهبه


يه روز يه کشيش به يه راهبه پيشنهاد می کنه که با ماشين برسوندش به مقصدش.
راهبه سوار ميشه و راه ميفتن.
چند دقيقه بعد راهبه پاهاش رو روی هم میندازه و کشيش زير چشمی يه نگاهی به پای راهبه ميندازه.
راهبه ميگه: پدر روحانی ، روايت مقدس ۱۲۹ رو به خاطر بيار!
کشيش قرمز ميشه و به جاده خيره ميشه...
چند دقيقه بعد بازم شيطون وارد عمل ميشه و کشيش موقع عوض کردن دنده ، دستش رو با پای راهبه تماس ميده!
راهبه باز ميگه: پدر روحانی! روايت مقدس ۱۲۹ رو به خاطر بيار!!!
کشيش زير لب يه فحش ميده و بيخيال ميشه و راهبه رو به مقصدش می رسونه.
بعد از اينکه کشيش به کليسا بر می گرده سريع ميدوه و از توی کتاب روايت مقدس ۱۲۹ رو پيدا می کنه و می بينه که نوشته: به پيش برو و عمل خود را پيگيری کن.کار خود را ادامه بده و بدان که به جلال و شادمانی که می خواهی میرسی !!!

نتیجه اخلاقی داستان:
اگه توی شغلت از اطلاعات شغلی خودت کاملا آگاه نباشی، فرصتهای بزرگی رو از دست ميدی!!!

(اولّش به همه احترام گذاشتم)

ننه گل ممد

برام سخت بود که گل محمدسردار کشته بشه.ولی سخت تر از اون نا امیدی و احساس پوچی فزاینده ای بود که قبل از مرگ بهش دست داد."گل ممد" آخرای "کلیدر" فهمید داره برای کسایی می میره که براش تب نمی کنن.خیلی حس دردناکیه.

۸۸/۵/۱۲-بعد از کلیدر

و مویه ی بالقیس که:

صد بار گفتم همچي مكن ننه گل ممد

زلفاي سيار قيچي مكن ننه گل ممد

صد بار گفتم پلو مخور ننه گل ممد

ور دور كوها تو مخور ننه گل ممد

حالا كه دورون دورونه ننه گل ممد

اسب سيات د جولونه ننه گل ممد

اي جولونا هميشه نيس ننه گل ممد

اسب سيات د بيشه نيس ننه گل ممد

كو جرق و جرق شمشيرت ننه گل ممد

كو درق و درق هف تيرت ننه گل ممد

كو اتاقت كو اجاقت ننه گل ممد

كو براراي قلچماقت ننه گل ممد

او تخ مرغاي لاي نونت ننه گل ممد

آخر نرف نوش جونت ننه گل ممد

قد بلندت شيوه رف ننه گل ممد

زن قشنگت بيوه رف ننه گل ممد

بم مين ايل كلميشي ننه گل ممد

گفتم آخر كشته ميشي ننه گل ممد

Just 10 dollars


مردی دیروقت، خسته و عصبانی از سر كار به خانه بازگشت. دم در، پسر پنج ساله اش را دید كه در انتظار او بود
بابا ! یك سوال از شما بپرسم؟
- بله حتماً. چه سوال؟
بابا شما برای هر ساعت كار چقدر پول می گیرید؟
مرد با عصبانیت پاسخ داد : « این به تو ربطی نداره. چرا چنین سوالی می پرسی؟
فقط می خواهم بدانم. بگویید برای هر ساعت كار چقدر پول می گیرید؟
اگر باید بدانی می گویم. 20 دلار
پسر كوچك در حالی كه سرش پایین بود، آه كشید. بعد به مرد نگاه كرد و گفت : « می شود لطفا 10 دلار به من قرض بدهید؟
مرد بیشتر عصبانی شد و گفت :‌« اگر دلیلت برای پرسیدن این سوال فقط این بود كه پولی برای خرید اسباب بازی از من بگیری، سریع به
اتاقت برو و فكر كن كه چرا اینقدر خودخواه هستی. من هر روز كار می كنم و برای چنین رفتارهای كودكانه ای وقت ندارم
پسر كوچك آرام به اتاقش رفت و در را بست
مرد نشست و باز هم عصبانی تر شد
بعد از حدود یك ساعت مرد آرامتر شد و فكر كرد كه شاید با پسر كوچكش خیلی خشن رفتار كرده است شاید واقعا او به 10 دلار برای خرید
چیزی نیاز داشته است. بخصوص اینكه خیلی كم پیش می آمد پسرك از پدرش پول درخواست كند
مرد به سمت اتاق پسر رفت و در را باز كرد
خواب هستی پسرم؟
نه پدر بیدارم
من فكر كردم که با تو خشن رفتار كرده ام. امروز كارم سخت و طولانی بود و ناراحتی هایم را سر تو خالی كردم. بیا این هم 10 دلاری
كه خواسته بودی
پسر كوچولو نشست خندید و فریاد زد : « متشكرم بابا » بعد دستش را زیر بالشش برد و از آن زیر چند اسكناس مچاله بیرون آورد
مرد وقتی دید پسر كوچولو خودش هم پول داشته دوباره عصبانی شد و گفت :‌« با اینكه خودت پول داشتی چرا دوباره تقاضای پئل كردی ؟
بعد به پدرش گفت : « برای اینكه پولم كافی نبود، ولی الان هست. حالا من 20 دلار دارم. آیا می توانم یك ساعت از كار شما را
بخرم تا فردا زودتر به خانه بیایید؟ چون دوست دارم با شما شام بخورم
منبع:تبيان